از عشق با من نگو، غمباد گرفتم
و یکیدو پیک زدم.. گریستم
زخمیِ پرچانه…
از عشق با من نگو، غمباد گرفتم
و یکیدو پیک زدم.. گریستم
زخمیِ پرچانه…
یک مرد در زندگیاش آنقدر وقت ندارد
که برای همه چیز، وقت داشته باشد…
خوابی
که باید بنویسم
روی تکه چوبی
که بازی می کند با آن
کودکی …
تمام روز را کار کردهام
حالا خسته
صدا میزنم: «کجایی»
جوابی نیست جز جنبش …