بازگشت به خانه

برف

برف

دیشب جغدی در آبی پررنگ شمار نامعینی از آوازهای خوشتراش را به دل جهانی پرتاب کرد که برحسب اتفاق ربع مایلی دورتر من ایستاده بودم. نمی‌توانم بگویم کدامشان بود کشتی ممنوع بود یا شکوهمندی آسمان چنان دور، اما، مگر آن‌ها لحظاتی نیستند که شیرین‌ترند و بهتر از دانستن‌؟ برف می‌بارید فراوان مثل ستاره‌ها درخت‌های تیره را پر می‌کرد که می‌شد خیال کرد چیزی جز زیبایی دلیل بودنشان نبود. خیال می‌کنم اگر این حکایت قصه‌ی دیگری بود آیا پافشاری نمی‌کرد برای دانستن هرچه می‌توان دانست؟ شتابان بر دشت‌ها تا به آن نامی دهد، -منظورم، جغد است.- ولی این قصه، حکایت من است، این شعر شب و تنها من آن‌جا ایستاده‌ام، گوش می‌کنم و دست‌هایم را پیش می‌آورم برای روشنی نرمی که از آسمان می‌بارد. این جهان را دوست دارم، دوستش دارم، نه به خاطر جواب‌هایش. آرزو دارم که جغد خوش شانس باشد هرچه باشد نامش- و به برف خوش‌آمد مبسوطی می‌گویم هرچه باشد دشواری و راحتی‌اش و معنای زیبایش.

ادامه‌ی مطلب
باران

باران

دیشب باران با من حرف زد آرام، می‌گفت چقدر شادم که فرو باریده‌ام از ابر پاک به راهی نو بر خاک! با من چنین گفت وقتی می‌چکید بوی آهن می‌داد و محو شد مثل رویای اقیانوس بر شاخه‌ها و چمن پایین. بعد تمام شد. آسمان صاف شد. زیر درختی ایستاده بودم. درخت، درختی بود با برگ‌های شاد و من، خودم بودم و ستاره‌ها در آسمان بودند آن‌ها هم خودشان بودند در آن دم که دست راستم دست چپم را نگه می‌داشت که درخت را نگه‌ می‌داشت که لبریز ستاره‌ها بود و باران ملایم. خیال کن! خیال کن! سفرهای دور و شگفت هنوز از آن ماست.

ادامه‌ی مطلب
یک ترانه‌ی عاشقانه

یک ترانه‌ی عاشقانه

مرد عاشق زن بود و زن عاشق مرد.
بوسه‌های مرد تمام گذشته و آینده‌ی زن را می‌مکید
یا می‌کوشید چنین کند.
مرد اشتهای دیگری نداشت
زن او را گاز می‌زد، می‌کند، می‌مکید
به تمامی او را در درون خود می‌خواست
امن و مطمئن
برای همیشه
ناله‌های خفیفش به‌سوی پرده‌ها پر می‌زدند.

چشم‌های زن چیزی دیگر طلب نمی‌کردند برای گریز
نگاهش دست‌های مرد را به ناخن می‌گرفت، مچش را، بازوانش را
پس مرد تنگ به زن چسبید
تا زندگی نتواند او را از آن دم بیرون کشد
می‌خواست تمام آینده توقف کند
می‌خواست تا با بازوانش به دور او واژگون شود
از کناره‌ی لحظه،
به سوی عدم یا ابد یا هرآن‌چه بود.

آغوش زن فشاری بی‌حد بود
تا مرد را بر استخوان خویش نقر کند.
لبخندهای مرد برج دیدبانی کاخ پریان بود
که جهان واقعی به آن راه ندارد
لبخندهای زن نیش عنکبوت بود
پس مرد باید بی‌حرکت دراز می‌کشید مادام که زن گرسنه بود
کلمات مرد خیل ارتش‌های اشغالگر و
خنده‌های زن مقاصد شوم یک قاتل بود
نگاه مرد گلوله بود، خنجرهای انتقام بود
نظاره‌اش، ارواح کنج‌ها بود با رازهای مخوف
و نجوایش تازیانه و چکمه بود
بوسه‌های زن قانون‌گذرانی بودند مدام در کار نوشتن
نوازش‌های مرد واپسین چنگ یک کشتی شکسته بود
عشوه‌های زن شکستن قفل‌ها بود
و ناله‌های ژرفشان بر کف‌ اتاق‌ها سینه‌خیز می‌رفت
چون حیوانی که تله‌ی بزرگی را به دنبال می‌کشید.
پیمان‌های مرد دهان بند جراح بود
پیمان‌های زن جمجمه‌ی مرد را می‌شکافت
تا از آن گل‌سینه‌ای بسازد
عهد‌های مرد رگ و پی زن را بیرون می‌کشید.
پشت میز آرایش مخفی‌اش
جیغ‌هایشان در دیوار حک می‌شد.

سرهاشان جدا از هم به خواب رفت
چون دو نیمه‌ی هندوانه‌ای شکافته،
ولی دشوار است که جلوی عشق را گرفت

در خواب به هم‌ تنیده‌شان با هم معاوضه کردند
دست و پایشان را
در رویایشان
مغز هریک، سر دیگری را به گروگان گرفت


صبح هر دو صورت دیگری را بر چهره داشتند.

ادامه‌ی مطلب
چراغ

چراغ

فراموش‌کردن کسی مثل این‌است که یادت برود چراغ حیاط پشتی را خاموش کنی. چراغ حیاط پشتی همه‌ی روز بعد روشن می‌ماند. اما این همان نوری‌ست که بعدها وامی‌داردت که به یاد آوری.

ادامه‌ی مطلب
نجوا

نجوا

در را که پیدا کردم برگهای تاک را دیدم که پچ پچه ای گرم بینشان در گرفته بود. حضور من باعث شد صدای نفسهاشان را پایین بیاورند و خجالت زده مثل آدمهایی که می ایستند، دکمه های ژاکتشان را می بندند انگار در حال رفتن بودند و تازه حرف و سخن تمام شده بود درست پیش از آنکه تو سر برسی. همان یک نظر که آنها را دیدم از ژست درهمشان خوشم آمد صدای آن آوازهای محرمانه را دوست داشتم دفعه بعد مثل نور محتاط خورشید در را نیمه باز می کنم و آرام گوش می ایستم.

ادامه‌ی مطلب
درخت، درخت

درخت، درخت

درخت، درخت خشک و سبز. دخترک زیبا زیتون می چیند. باد، دخترباز برجها دور کمرش چنگ می اندازد و چهار سوار بر اسب های اندلسی می گذرند با رداهای آبی بزرگ و کلاه های سیاه بزرگ «به کوردوبا بیا دختر!» و دختر آنها را نخواهد شنید. سه گاوباز جوان می گذرند کمرباریک با نیمتنه نارنجی و شمشیرهایی از نقره کهن «دختر بیا به سویل» و دختر آنها را نخواهد شنید وقتی که عصر به قهوه ای تیره می زند با نوری پریشان، مرد جوانی می گذرد گلهای سرخ و مورد ماه بر تن «به گرانادا بیا دختر» و دختر او را نخواهد شنید. دختر زیبا هنوز زیتون می چیند با دست های خاکستری باد که دور کمرش می پیچد. درخت، درخت خشک و سبز.

ادامه‌ی مطلب
حلاوت آواز تو

حلاوت آواز تو

چگونه می توانم روحم را در خودم نگه دارم تا روح تو را لمس نکند؟ چگونه می توانم آن را چنان بالا بکشم، دور از تو، تا چیزهای دیگر؟ می خواهم پناهش دهم، میان اشیای گمشده ی دور در جاهای تاریک و خاموش تا به پژواک اعماق تو نلرزد حالا هر چیزی که ما را لمس می کند، تو را و مرا، مثل آرشه ی ویولنی با هم می گیردمان و از دو زه جداافتاده، یک صدا بیرون می آورد از دل کدام ساز منتشر می شویم؟ و کدام نوازنده، ما را در دستهایش گرفته است؟ آه، شیرین ترین آواز.

ادامه‌ی مطلب
ما و پرندگان

ما و پرندگان

نه، وقتی آن‌ها با هم حرف می‌زنند روح‌ها فرقی با پرندگان ندارند و پرندگان با روح‌ها تفاوتی ندارند گوش‌های ما اما نیاز دارند به کثیری از کلمات که از اصوات با وسواس گزیده ساخته‌ می‌شوند تا آن‌چه گفته می‌شود، شنیده شود برای پرندگان اما اندکی کفایت می‌کند تنها تفاوتی در طنین اشتیاقشان تنها تفاوتی در طنین دلشوره‌هاشان.

ادامه‌ی مطلب
نخستین نان

نخستین نان

دیرزمانی به او فکر می‌کردم که زیبا بود با زیبایی غریبه ای. آه امام من! نشانه‌ای از بهشت برایم فرستادی که شگفت‌تر از نگاه گذرای پرنده‌ای نبود و با این حال نشانه‌ای که حق‌گزاری من باید فزون‌تر از عطیه‌ی تو باشد و نشانه‌ام، نشانه‌ای عظیم‌تر عظیم‌تر از تو بزرگ‌تر از تو که با من روبرو شدی که آرام آرام احساس کردم به آهستگی گام بر می‌دارم و منتظر کسی که بگیردم و با دست در کوچه‌ایم به راه برد کوچه به کوچه! نخستین نانی که می‌خورم باید پیشکشی به تو باشد.

ادامه‌ی مطلب
دوباره تابستان

دوباره تابستان

در برف‌ها قدم می‌زنم، با چشم‌های بسته نور اما می‌داند که چه‌سان از ميان منفذ پلک‌ها‌يم بگذرد و نظاره می‌کنم که در کلام من هنوز برف است که می‌غلطد، انبوه می‌شود، گله‌گله می‌شود. برف، هجايی که از نو می‌‌‌‌يابيم و حاشايش می‌کنيم: جوهر کم‌‌رنگ می‌شود و لکه‌های بی‌رنگ خام‌دستی ذهن را لو می‌دهند که سايه‌های شفافشان را درهم می‌کند. و می‌کوشيم تا که بخوانيم، نمی‌توانيم اما به ياد آوريم اين جذبه را که در ما به جا نهاد، که باز تابستان است. مگر آن‌که برگ‌ها را زير دانه‌های برف ببينيم و گرما را که چون مه از زمين غايب برمی‌خيزد.

ادامه‌ی مطلب
از هراس

از هراس

۱ حالا می‌توانم دست‌های مومن‌ات را ببوسم تنها اگر بخوابم و رویا ببینم ... و حرف می‌زنم، کار می‌کنم هیچ عوض نشده‌ام، نگرانم، سیگار می‌کشم که چگونه می‌توانم سنگینی این‌همه شب را تاب بیاورم؟ ۲ هرگز، هرگز نخواهی دانست آن سایه که خجولانه میآید و کنارم دراز می‌کشد وقتی دیگر امیدی ندارم چگونه مرا از نور می‌انبارد... ۳ امروز هوا ملایم است. شاید از این حوالی می‌گذری و می‌گویی: این نور خورشید و این فضا تو را آرام خواهد کرد. در باد ناب می‌توانی صدای گذر زمان را بشنوی، صدای مرا بشنوی اندک اندک در خود گرد آمده‌ام، محصور، خیز خاموش امیدت. برایت بامدادان‌ام، روز لمس ناشده.

ادامه‌ی مطلب
مثل تو

مثل تو

درست وقتی که امید پژمرد، ویزا آماده شد. در به خیابانی باز می‌شود، مثل فیلم‌ها خالی از مردم، از گربه‌ها جز این‌که خیابان توست که ترکش می‌کنی. ویزا صادر شده‌است «موقتا»، واژه‌ای اخمو. پنجره‌ای که پشت سرت می‌بندی و صورتی می‌شوی چون هر صبح همان‌کاری را می‌کنی که آن‌ها می‌خواهند. این‌جا اما خاکستری است. در، تا رسیدن تاکسی صبر می‌کند. و چمدان غمناک‌ترین شیء جهان. خوب، در جهان گشوده است. و حالا از میان شیشه‌ی جلوی ماشین آسمان از خجالت سرخ می‌شود درست مثل تو وقتی مادرت بهت گفت که یک زن در زندگی شبیه چیست.

ادامه‌ی مطلب
شعله‌ی کوچک رام

شعله‌ی کوچک رام

آتش‌های تنم را گرد آورده‌ام در شعله‌ی کوچک اما استواری این‌جا در آشپزخانه‌ای که خمیر، زندگی خودش را دارد و مثل کودکی خفته، زیر پارچه‌ی نم‌دار، نفس می‌کشد که کودکی واقعی زیر میز بازی می کند خیال می‌کند که سفره، خیمه‌ایست کوچ‌ها را تمرین می‌کند که نور پرنده‌ی قهوه‌ای را خیره می‌کند و پرنده خیره تا قاب پنجره پر می‌کشد و گیج بر سنگفرش دراز می‌کشد. حتی برای پرندگان مشغله‌ی آشیان هرگز آسان نخواهد بود. "چشم بی‌گناهی چیزی نمی‌بیند"، اودن می‌گوید با خود تکرار می‌کند، سخنی را که مار با حوا گفت و آن‌چه را که حوا با آدم گفت، خسته از باغ‌ها زندگانی سرشار از زیستن را می‌خواست. ولی اشتیاق چون تصادفی رخ می‌دهد. می‌توانم بگذارم که خمیر از لبه‌ی کاسه سرریز کند چشم‌پوشی کنم از فشردنش. غفلت کنم از کودکی که زیر میز منتظر است و اشک‌های مهربانش حالا چشم‌هایش را پوشانده‌اند. ما در چنین راه‌های تصادفی بزرگ می‌شویم. امروز احساس می‌کنم که از پرنده فرزانه‌ترم می دانم که پنجره مرا به خود می‌کشد وقتی می‌گشایمش بوی باغ مرا بیهوش می‌کند و من آتش‌های تنم را گرد آورده‌ام در شعله‌ی کوچک رامی برای دیگران تا دست‌هاشان را برای لحظه‌ای گرم کند.

ادامه‌ی مطلب
در میان اشیا

در میان اشیا

آن‌چه می‌خواهیم هرگز ساده‌نیست. درمیان اشیایی حرکت می‌کنیم که خیال می‌کردیم آن‌ها را می‌خواهیم: یک چهره، یک اتاق، یک کتاب گشوده و آن‌ها نام‌های ما را بر خود دارند حالا آن‌ها ما را می‌خواهند. اما آن‌چه ما می‌خواهیم در رویاها ظهور می‌کند، در لباس مبدل. به عقب برمی‌گردیم دست‌هایمان را می‌گشاییم و صبح دست‌هامان درد می‌کنند. رویا را به یاد نمی‌آوریم ولی رویا ما را به یاد دارد تمام روز آن‌جاست مثل جانوری آن‌جاست زیر میز مثل ستاره‌ها که آن‌جا هستند حتی در کمال آفتاب.

ادامه‌ی مطلب
همسایه

همسایه

ویولن غریب، چرا تعقیبم می‌کنی؟ در کدام شهرهای بیگانه‌ از شب‌های تنهایی‌‌ات سخن‌‌ سازکرده‌ای، و از شب‌های تنهایی من. تو را آیا صدها تن نواخته‌اند یا یک‌‌تن می‌نوازدت؟ در همه‌ی شهرهای بزرگ آیا، هستند مردانی که شکنجه می‌شوند و در یاسی ژرف، حسرت رودخانه را می‌خورند، به‌خاطر تو. و چرا آوازت همیشه به من می‌رسد؟ چرا من همیشه همسایه‌ی گم‌گشته‌گانی هستم که ناگزیر باید آواز بخوانند و بگویند: سنگینی زیستن بی‌‌نهایت از همه‌چیزی افزون‌تر است.

ادامه‌ی مطلب
نه در خواب و نه در رویا

نه در خواب و نه در رویا

آیا دلم به خواب رفته‌است؟ آیا کندوی رویاهای من دیگر کار نمی‌کند؟ چرخ چاه ذهنم خشک می‌گردد، کج‌بیل‌ها خالی و تنها سایه در درون؟ نه، دلم در خواب نیست بیدار است، سخت بیدار است. نه در خواب و نه در رویا چشمانش را به تمامی گشوده‌است نشانه‌های دور را می‌پاید و بر لبه‌ی سکوت بی‌کران گوش ایستاده است.

ادامه‌ی مطلب
گل سرخی ندارم

گل سرخی ندارم

یک روز آفتابی، باد جانم را با عطر یاسمن‌ها صدا کرد. "به جای عطر یاسمن‌ها دلم عطر گل‌های سرخ را می‌خواهد." "گل سرخی ندارم، همه‌ی گل‌های باغم مرده‌اند." " خوب، پس گلبرگ‌های خشک را برمی‌دارم برگ‌های زرد را و آب‌های چشمه را." باد ترکم کرد. گریستم. با خودم گفتم: "تو چه کرده‌ای با باغی که به تو به امانت سپرده شد؟"

ادامه‌ی مطلب
اندوه

اندوه

همه‌چیزی دور است و دیرزمانی‌است که رفته‌است. خیال می کنم که ستاره‌ای که بر فراز من چشمک می‌زند یک میلیون سال است که مرده‌است. خیال می‌کنم در ماشینی که گذشت اشک‌هایی بود و جیزی موحش گفته شد. ساعتی دست از تیک‌تاک در خانه بر داشت در طول راه... این حکایت کی آغاز شد؟ می‌خواهم از قلبم بیرون بپرم و زیر آسمان بی شمار قدم بزنم. می‌خواهم دعا کنم. و بی‌شک از همه‌ی ستارگانی که دیرزمانی پیش، نابود شدند یکی هنوز زنده‌است. گمان می کنم می دانم که کدامشان است. کدامشان، در پایان نورافشانی خود در آسمان چون شهری سفید برجای می‌ماند.

ادامه‌ی مطلب
بی‌نامی

بی‌نامی

۱ گرمایشان بی‌نام است گرمای تو هم. هیچ‌کس روی درختان اسم نمی‌گذارد من هنوز به درختی برنخورده‌ام که اسمش سی‌بل باشد یا درختی که اسمش جودیت باشد یا درختی به اسم سالومه. نشنیده‌ام که کسی نام گلی را بپرسد بی‌نام از خاک می‌رویند و فروتن مثل گرمای دست‌های تو. ۲ چرا در شهر سانتیاگو پسرها لبخند می‌زنند و درختان با مهربانی به من خوش‌آمد می‌گویند؟ چرا در شهر سانتیاگو خیابان‌ها به آسمان می‌پرند و خورشید در پنجره‌های گشوده زندگی می‌کند؟ چرا در شهر سانتیاگو باد موهایم را با دست‌های گرمش شانه می‌زند و گاه لمس می‌کند گونه و لبم را؟ چرا شهر سانتیاگو مثل پروانه‌ی وحشت‌زده‌ای از من می‌گریزد؟ در دل شهرهای ناشناس یخ‌ می‌زنم. ۳ دستم را دراز می‌کنم در آرزوی لمس، به سیمی مسی بر می‌خورم که جریان برق را در خود می‌برد تکه‌تکه می‌بارم مثل خاکستر، فرو می‌ریزم فیزیک، حقیقت را می‌گوید کتاب مقدس، حقیقت را می‌گوید عشق، حقیقت را می‌گوید و حقیقت، رنج است.

ادامه‌ی مطلب
خانه

خانه

در خانه‌ات را که باز می‌کنی دوستانت می‌آیند، به همه‌جا سرک می‌کشند و خاکسترهاشان را به‌جا می گذارند، خرده‌های نان را خنده‌ها را مثل عنکبوت‌های روی دیوارها . سایه، صمغ روزها، بر کف اتاق می‌رقصد. کلماتشان حیوانات مرده‌ای هستند که جاروشان می‌کنی وقتی می‌روند خانه، دهان شیری است و می‌خواهی که از دندان‌هایش فرار کنی، از بی‌خوابی از خودت. ولی معمولا، دوستان برمی‌گردند آن‌ها دنبال بوی گمشده‌ای می‌آیند، دنبال سکه‌ای قدیمی جای خالی تن‌هاشان بر صندلی آهنگی که از یاد برده‌اند. و بعد هیچ‌کس دیگر نمی داند که تهیا از کجا آغاز می‌شود که آیا بهتر است پشت در بماند یا به درون بیاید که ماه وارد خانه می‌شود یا ازخانه بیرون ‌می‌رود .

ادامه‌ی مطلب
سلاح‌ها

سلاح‌ها

خیلی‌ها خود را برای جنگ آماده می کنند.
لازم است.
دیگران خود را برای جهان آماده می‌کنند،
ضروری است.
بعضی‌ها خودشان را برای مرگ آماده می‌کنند
طبیعی است.
تو خودت را برای عشق آماده می‌کنی
و چقدر بی‌دفاعی
در برابر جنگ،
در برابر جهان،
در برابر مرگ.

ادامه‌ی مطلب
آوازهای آدریان ژیلینسکی

آوازهای آدریان ژیلینسکی

۱

پنجمین بهار جنگ آغاز می‌شود
دختری جوان برای معشوقش می‌گرید
برف در خیابان‌های ورشو آب می‌شود:

خیال می‌کردم که جوانی تا ابد می‌‌پاید
که هرگزعوض نخواهم شد.
و چه باقی می‌ماند؟ ترس ساعات نخستین
در چشم خود لوح سفیدی هستم،
سنگی خاکستری در جستجوی آن‌چه روزی می‌دانستم

چرخ فلکی در میدان کوچک غژغژ می‌کند
یک‌نفر به دیگری شلیک می‌کند
بوران کم‌جانی از رودخانه‌ی خفته می‌وزد.

تمام اینها چه معنایی برای من دارند؟
کودکی هستم که نمی تواند قاصدک زردی را از ستاره تشخیص دهد
فرزانگی نیست که برایش سودا کنم
قرنها چیستند؟ تاریخ چیست؟
هر روز شخم می‌خورم
و این یعنی قرن

خدایا، کاهی از رحمت خود را بر من بیانداز.

ادامه‌ی مطلب
شعری برای پایان قرن

شعری برای پایان قرن

آن‌گاه که همه چیزی به کمال بود و نشان گناه ناپیدا گشته‌‌بود و زمین، مهیای صلحی عالم‌گیر تا بنوشد و شادمانی کند بی حضور هیچ مکتب و موعودی. هرگزا معلوم نشد که چرا من در محاصره‌ی کتاب‌های پیامبران و دین‌شناسان فلاسفه و شاعران پاسخی می‌جستم خشم‌گین و متظاهر‌، که شب‌‌هنگام بیدار می‌شود و به روز خاموشی می‌‌گزیند. آن‌چه بس پریشانم می‌کرد خود، مایه‌ی خجلت بود. بر زبان آوردنش نه شرط عقل است و نه نشانه‌ی احتیاط که دیگران را شاید حتی دست اندازی به سلامت ابنای بشر در نظر آید. افسوس، حافظه‌ام سر آن ندارد که رهایم کند و در آن، جاندارانی می‌زیند هریک با دردهای خویش هر یک با مرگ خویش بیم و هراس خویش. چرا آن‌گاه بی‌گناهی بر شاخساران بهشتی آسمانی بی‌نقص بر فراز کلیسای حفظ‌الصحه؟ شاید از آن‌رو که دیرزمانی پیش بود؟ با انسانی گناه‌کار -- حکایتی عربی چنین می‌گوید-- شاید از روی عناد چنین گفت خدای: که آیا فاش کنم مردمان را که چه مایه گناه‌کاری تو تا آز آن پس نتوانند ستایش‌‌ات کنند؟ و چنین پاسخ گفت آن پرهیزگار : که آیا پرده‌بردارم از کرم‌ات تا هیچ‌کس را دیگر پروای تو نباشند؟ روی به کدام‌یک بایدم گرداند؟ بدان معامله‌ی تاریک رنج و گناه در نظام جهان آیا؟ اگر نه بر این خاک و نه در آن آسمان هیچ قدرتی، نمی‌تواند که بساط علت و معلول را براندازد؟ اندیشه مکن، به یاد نیاور بر صلیب مردن را چنان که کار هرروزه‌ی اوست همان تنها، سراپا عاشق که بی‌هیچ ضرورتی خشنود و خرسند است تا هر آن‌چه هست زندگی‌کند و ناخن‌های عذاب هم. سخت مبهم! چه مایه ناممکن و دشوار! همان به که دم فرو بندم که این زبان از آن مردمان نیست مبارک باد شادخواری انگورچینی و درو حتی اگر هیچ‌کسی را آرامش عطا نگردد.

ادامه‌ی مطلب
حکاکی خاکستری

حکاکی خاکستری

در راه پایان واقعا برایت مهم نیست که آیا هنوز خودت هستی هرچه در تو زیست، حق بودن داشت با صدای دیگران حرف می‌زنی خواب‌های دیگران را می‌بینی آن‌ها می‌توانند با فرنی و اشک تو را بپرورانند دیگر کسی چیزی مدیون تو نیست تو نیز از همه‌ی آن‌ها پشیزی به چنگ آوردی گناهانت از حد شماره بیرون است و عشق‌ات به زیستن لبریز مردی جهان‌دیده‌‌ای اما کنجکاوی‌ات را از دست نداده‌ای در رودخانه گرگ و میش را تماشا می‌کنی به دیدار حکاکی خاکستری شهر در باران می‌روی و ناگهان آسمان برهنه تسلی یافته با تاج گل ابرها هرگز چنین راحت نبودی حتی وقتی که نمی‌خواستی چیزی در پایان بگویی هر کاری که کردی از کمال به دور بود تنها هنری که می‌آموختی هنر خداحافظی کردن بود حالا چرا می‌خواهی تا بی حسرت ترک کنی؟ حسرت تنها شکل پرداخت است، برای آن‌چه دریافت کرده‌ای.

ادامه‌ی مطلب
ماه

ماه

بعضی‌ها، بی‌توجه به اين‌که چه به آن‌ها می‌دهی هنوز ماه را می خواهند. نان نمک، گوشت سفيد و تاريکی بازهم گرسنه تخت عروسی و شمع بازهم بازوان تهی به آن‌ها زمين می‌دهی خاک خودشان زير پاهاشان هنوز ميل جاده دارند و آب: ژرف‌ترين چشمه را برايشان حفر کن هنوز آنقدر ژرف نيست تا ماه را از آن بنوشند.

ادامه‌ی مطلب
نقاشی کردن اتاق

نقاشی کردن اتاق

اين‌جا در يک روز مارس سال ۱۹۸۹
سقف و ديوارها را آبی رنگ می‌زنم.
لباس‌ها و روزنامه ها را دور می‌ريزم
کف‌های چوبی را می‌پوشانم.
همه‌ی اسباب خانه‌ام
يا فروخته شدند يا به دوستان مجارستانی‌ سپرده شدند.
اينجا چيزی برای خوردن پيدا نمی شود به جز نان و شراب.

ويزای مهاجرت در جيبم است،
آپارتمان کوچکی را نقاشی می‌کنم
که ده سال در آن زندگی می‌کردم
حوالی ساعت چهار عصر لختی استراحت می‌کنم
روی آخرين صندلی آشپزخانه‌ی خالی می‌نشينم
سيگاری روشن می‌کنم و با آستين پليور کهنه‌ام
اشک‌هايم را  پاک می‌کنم.
ازحسرت‌ها آزادم ، از رنج‌ها نه!

ده سال هراس، عشق‌های بی‌تلافی، مشغله‌های شگفت
تلفنهای شبانه. حالا آن‌ها تلفن را قطع کرده‌اند.
خاکسترها را در سينک می‌ريزم، تربانتين در شيشه‌ا‌ی دهن گشاد می‌ريزد
با کفگير هم می‌خورد. دلم در کف دست راستم  می‌لرزد
وقتی باز قلم‌مو را بر می‌دارم.

ده سال، ميدان فيروزه‌ی پنجره
چشم‌هايم را در قاب ساده‌اش نگه می‌داشت.
حالا چهره به چهره‌ی آسمان رو به تاريکی
با شيشه چه می‌توان گفت جز سپاس برای زلالی‌اش،
يکپارچگی‌اش، فراخی‌اش و امتداد منظر در اندازه‌ای مرئی.

بعد قلم‌مو را می‌شويم و چراغ را خاموش می‌کنم
آخرين شب من است پيش از  به خارجه رفتن
روی کف اتاق دراز می‌کشم، کتی مچاله زير سرم. آخرين شب است.
آزادی بوی اتاقی تازه رنگ شده را دارد
بوی کف‌های چوبی را که تازه جارو شده‌اند
و بوی نان کشمشی بيات را.

ادامه‌ی مطلب
انتخاب يک خواننده

انتخاب يک خواننده

اول، می‌خواهم زيبا باشد و با احتياط روی شعرم قدم بردارد در تنهاترين لحظه‌ی يک عصر گيسوان هنوز خيس از شستشويش بر گردن بايد بارانی‌ پوشيده باشد کهنه، کثيف چون پول کافی برای تميزکننده‌ها ندارد عينکش را در مي‌آورد و آن‌جا در کتاب‌خانه روی شعرهايم ضرب می‌گيرد بعد کتاب را به قفسه‌اش بر می‌گرداند با خودش می‌گويد: با اين‌قدر پول، می‌تونم بدم بارونیمو تميز کنن. و چنين می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
نشانه‌ها

نشانه‌ها

نشانه‌ها؟ از نشانه‌ها خسته‌ام. بعضی‌ها به‌ من می‌گويند که همه‌چيز نشانه‌است. آن‌ها هيچ‌چيز به من نمی‌گويند. کدام نشانه‌ها؟ روياها... بگذار خورشيد نشانه باشد، خوب... بگذار ماه نشانه باشد، خوب... بگذار زمين نشانه باشد، خوب... ولی، که ملتفت خورشيد می‌شود به‌جز وقتی‌که باران می‌ايستد و خورشيد ميان ابرها شکاف می‌اندازد و به پشت سرش اشاره می‌کند به آبی آسمان؟ و چه‌کسی متوجه ماه می‌شود جز اين‌که در شگفت شود نه از ماه‌ که از نور زيبايی که می‌تاباند؟ و چه‌کسی به زمين خودمان توجه می‌کند؟ می گوييم زمين و به مزارع می‌انديشيم، به درختان و تپه‌ها ناخواسته تقليل‌اش می‌دهيم به دريا که او هم از زمين است. بسيار خوب، بگذار اين‌ها، همه نشانه باشند. ولی نشانه چيست؟ - نه خورشيد، نه ماه، نه زمين- در اين غروب زدورس، ميان آبی محو با آفتابی که در تن‌پوش منقضی ابرها می‌گيرد و ماه که مرموز، همين حالا در اقصای ديگر آسمان حاضر است مانا، واپسين بقايای نور روز سر خياطی را مطلا می‌کند که در اين کنج مردد است در کنجی (او در همين حوالی زندگی می‌کند)که می‌خواست دم آخر را با دوست‌پسرش بگذراند که ترکش کرد؟ نشانه‌ها؟ نمی‌خواهمشان. همه‌ی آن‌چه می‌خواهم- موجودات فانی بيچاره و سرگردان - اين است که دوست پسر خياط به او برگردد.

ادامه‌ی مطلب
از اين زمستان

از اين زمستان

سرمای وحشتناکی دارم همه می‌دونن که سرماهای وحشتناک چطور کل سيستم عالمو عوض می‌کنن. ما رو با زندگی رودرو می‌کنن و باعث می‌شن حتی متافيزيک عطسه کنه. همه‌ی روزمو تلف کردم که فين کنم سرم يه‌جور عجيبی درد می‌کنه. شرايط غم‌‌ناکيه واسه يه شاعر حقير. امروز، واقعن، حقيقتن يه شاعر حقيرم. اونی که روزای گذشته بودم فقط يه آرزوس. گذشته‌اس. واسه هميشه خداحافظ، ملکه‌ی پريان، بال‌هاتو از خورشيد ساخته بودن و من اين‌جا راه می‌رم. خوب نمی‌شم مگه اين‌که برم و رو تخت دراز بکشم هيچوقت خدا خوب نبودم مگه وقتايی که رو عالم دراز می‌کشم. «قدری پوزش»....چه سرمای وحشتناکی. مال جسمه. به حقيقت و آسپرين محتاجم.

ادامه‌ی مطلب
ازم بر نمی‌آد

ازم بر نمی‌آد

نم‌تونم عشقو يه قرن عقب بندازم ازم بر نمی‌آد حالا هرچی گريه گلومو جر بده هرچی بغض بخواد بترکه، منفجر شه، بسوزونه زير کوهای خاکستری آره، کوهای خاکستری. نم‌تونم اين بغلو عقب بندازم اين شمشير دولبه‌ی عشق و نفرت رو. کار من نيس حالا بخواد شب، قد يه قرن رو دوشم سنگينی کنه و صبح هی اين پا، اون پا کنه نه‌ می‌تونم زندگيمو بندازم يه قرن ديگه نه عشقمو نه اشکای آزاديمو. ازم بر نمی‌آد دلمو دس به سر کنم.

ادامه‌ی مطلب
مرثيه: غياب‌ها

مرثيه: غياب‌ها

۱ جيرجير جيرجيرک‌ها. آن‌ها راه خود را از دل تاريکی نقب می‌زنند. سدها را که پس پشت می‌گذارند، پوسته‌ها‌ی خشک‌شان به سياره‌ها مبدل می‌شود. زنگوله‌های کوچک گوسفندان به صدا در می‌آيند. گوسفندان راه خود را زير ابرها پيدا می‌کنند ، پرچين به پرچين به سوی پارس سگ‌ها، تصفيه‌خانه‌ها، مزارع علامت‌گذاری‌شده. آن‌ها که اين‌جا زندگی می‌کنند، غالبا، يا به دهان شب می‌ريزند يا از آن بيرون می‌آيند. می‌خوابم و سکوت به گوشم می‌جهد، خاک در تاريکی فرو می‌رود، هر‌چه لطيف و تيز، مقهور مه می‌شود. مردگان در ما دفن شدند. خواب آن‌ها را می‌بينيم همانطور که آن‌ها ما را به خواب ديدند و بيدار شدند و جسممان را يافتند. استخوان‌هاشان در ما رشد می‌کنند. اين‌ها چشمان تو‌اند: به ياری آن‌ها جهانی تازه خواهی ديد. اين زبان توست که حرف می‌زند. اين‌ها دستان تواند، حتی در خواب مثل همه‌ی جانوران گوش‌بزنگ‌اند. تلوتلو خوران بر راه‌های شناخته‌ی زيرين از ميان چوب‌‌های توت ناگاه به اشيا کوچک سمجی بر می‌خورم که می‌خراشند، چنگک‌های کوچک خود را برزمين می‌کشند، شلاق می‌زنند، خطی از خون رسم می‌کنند. ۲ بر فراز من انگار در بالونی پرواز می‌کنی، ابری بزرگ با آهی مشتعل می شود خنکايی بر پوستم می‌نشيند. دست‌های تو که می‌توانند هر‌آن‌چه را که به راه خطا می‌رود، به راه آورند ابرهای ايستاده را، خالقی را که شيطان در آن لانه‌کرده‌است با خشونت مرا به کناری می‌رانند. حرف می‌زنی، پيشانی‌ام را نوازش می‌کنی، به خانه برمی‌گردم ، بشقاب‌های تميز روی تاقچه، نماهای ساده‌ - جهانی که عملی است. من ايمن‌ام، کسی مرا نگه داشته‌است. مثل آن‌روز که تخم‌ رنگ‌پريده‌ی نازک پرنده‌ی سبزی را پيدا کردی و برايم آوردی گفتی: نگاه کن!. نگاه کردم، در آشيانه‌ی گرد دست‌ات چشم‌اندازی، آب، حکايات، حتی زندگی مختصر من. در کف دست‌های پينه‌بستّ‌ات از انبوهی مشقات، ريسمان گهواره‌ی گربه‌ای که آن را خم می‌کرد به جايی که بودم، به جايی که هستم. ۳ در قرنی که گروهی را تقدير، فرماندهی جوخه‌ی آتش بود و گروهی را سينه‌کش ديوار (آن‌سال‌ها فرشتگان گوشتخوار مثل گلوله‌ها در هوا نيش‌می‌زدند و زخم‌هايی به جا می‌گذاشتند که تسکينی نداشتند. حتی از کسانی چون تو که در آرامش می‌زيستند، خون می‌ريخت.)

ادامه‌ی مطلب
مسافری از ناکجا

مسافری از ناکجا

ميان گل‌ها، تنها با جام شراب تنها می‌نوشم، جامم را بالا می‌برم از ماه می‌‌خواهم تا با من بنوشد انعکاس او و من در جام تنها ما سه تن آه می‌کشم برای ماه که نمی‌تواند بنوشد و سايه‌ام، با من می‌آيد تهی، بی‌‌آن‌که چيزی بگويد هرگز بی‌آن‌که دوستی ديگر داشته باشم اين‌جا، می‌توانم اما اين‌دو را هم‌پياله می‌گيرم به وقت سرخوشی بايد شاد باشم با هر آن‌چه اطراف من است می نشينم و می‌خوانم و ماه است که با من همراهی می‌کند اگر برقصم سايه‌ی من است که با من می رقصد. وقتی هنوز مست نيستم شادم از آن‌که ماه و سايه‌ام دوستان من‌اند ولی آن‌گاه که بس مستم ما جدايیم اگرچه هنوز آن‌ها دوستانی هستند که می‌توانم رویشان حساب کنم دوستانی عميقا بی ‌احساس اميدوارم که روزی با هم ملاقات کنيم در اعماق راه شيری.

ادامه‌ی مطلب
تنهايی

تنهايی

جدا افتادن و تنها شدن شبيه باران‌اند. از روی اقيانوس‌ها بالا می‌رود به سوی غروب: از روی دشت‌ها، چرخ‌زنان و دور، بالا به آسمان، خانه‌ی ديرين‌اش. بر ما می‌بارد در آن ساعات چهچهه وقتی خيابان‌ها صورت خود را به سوی صبح می‌گردانند و وقتی دو تن که هيچ پيدا نکردند ناکام و افسرده، دور خود می‌چرخند: و وقتی دو تن که هم‌دگر را تحقير می‌کنند مجبورند در يک رختخواب با هم بخوابند. و در اين دم است که تنهايی به رودها می‌رسد...

ادامه‌ی مطلب
انتظار

انتظار

زندگی در حرکت آهسته دل در جريانی معکوس اميدی نصفه‌نيمه در يک آن، بسيار و اندک. قطاری که ناگاه می‌ايستد بی‌هيچ ايستگاهی در حوالی ژيغ‌ژيغ‌اش را می‌توان شنيد و از خط بيرون رفتن کوپه را. درب، به عبث خيال می‌کنيم باد می وزد، احساس می‌کنيم که چمن های رسيده را به جنبش در می‌آورد. اين توقف، چمن‌ها را در خيالمان ساخته‌است.

ادامه‌ی مطلب
پرتره‌ی اندرونی

پرتره‌ی اندرونی

نه در من می‌مانی به‌خاطر خاطرات، نه مال منی به‌خاطر قوت شيرين اشتياق آن‌چه تو را حاضر می‌کند آن انحراف سوزان‌است که لطافتی کند در خون من می‌پيمايد نيازی ندارم که پيدا‌شدن‌ات را ببينم زاده‌شدن بسنده‌بود برایم تا کمتر از دست‌ات بدهم. قويی بر آب شنا می‌کند احاطه‌شده در خويش چون تصويری لغزان، چنين‌است که در دقايق روشن وجودی که بدو عشق می‌ورزيم فضای مطلق است در حرکت درست مثل اين قوی شناور دو برابر شده، نزديک‌تر می‌آيد به روح رنج‌ديده‌ی ما که به اين وجود تصوير مواج سعادت و شک را می‌افزايد همه‌ی خداحافظی‌هايم گفته‌‌شده‌اند. جدايی‌های بسيار به آرامی ترسيم‌ام کرده‌اند از روزگار کودکی. ولی دوباره برمی‌گردم و از نو آغاز می‌کنم اين بازگشت دوباره نگاه مرا آزاد می‌کند آن‌چه برای من مانده‌، از نو پرکردن آن است و سرخوشی‌ام هيچ پشيمان نيست از آن‌که عاشق چيزهايی‌است که به اين غياب‌ها شباهت می‌برند غياب‌هايی که ما را به عمل وا می‌دارند.

ادامه‌ی مطلب
خواننده‌ها عوض می‌شوند، موسيقی ادامه ‌می‌دهد

خواننده‌ها عوض می‌شوند، موسيقی ادامه ‌می‌دهد

در افسانه‌ها هيچ‌کس واقعا نمی‌ميرد. در قصه‌ها هيچ‌جهانی گم و گور نمی‌شود. همه‌چیز در بازگفتن‌است که گم می‌شود، در حيرت‌کردن از آن. بزرگ می‌شويم و پير می‌شويم در خاک علف و ماه‌های خون، تولد و رهسپاری. مکانی از مطلق‌ها. از بازگشت. افسانه‌مان را در تناوب زندگی می‌کنيم ادعا می‌کنيم که روزی برخواهيم گشت. مثل صبح که هر صبح می‌آيد. حقيقت اين است که ما مثل کسی از دسته‌ی همسرايان بر می‌گرديم. وگرنه اوريدس برای هميشه در تاريکی خواهد ماند. آواز ما او را بر می‌گرداند. مرگ‌مان او را زنده نگاه‌می‌دارد. -------------------------------------------------------------------------------- اوريدس : همسر اورفئوس، بزرگ‌ترين موسيقی‌دان و شاعر افسانه‌های يونان. پدر آواز. پس از مرگ اوريدس اورفئوس چنان موسيقی غم‌ناکی نواخت که همه‌ی خدايان و خلايق را به گريه در آورد. به او رخصت دادند تا به جهان زيرين برود، موسيقی‌اش دل پرسفونه الهه‌ی جهان زيرين را نرم کرد و اجازه داد تا اوريدس به زمين برگردد. شرط اما اين بود که اورفئوس پيشاپيش برود و به عقب نگاه نکند تا به زمين برسند. اما تشويش درونش اين عهد را شکست و اوريدس دوباره از چشمهايش محو شد. پس از اوريدس اورفئوس زنان را جمله واگذاشت و عشق پسران جوان را اختيار کرد.

ادامه‌ی مطلب
پرتره‌ی شخصی

پرتره‌ی شخصی

میان کامپیوتر، یک مداد، و یک ماشین تحریر نیمی از روزم می‌گذرد. یک روز نصف یک قرن خواهد شد. در شهرهای غریبه زندگی می‌کنم و گاهی با غریبه‌ها از چیزهایی حرف می‌زنم که برایم غریبند. موسیقی گوش می‌کنم: باخ، مالر، شوپن، شوستاکویچ در موسیقی سه عنصر می‌بینم: ضعف، قوت و رنج. چهارمی اسمی ندارد. شاعران را می‌خوانم، زنده و مرده که به من ناپایداری، تقدیر و شکوه می‌آموزند. سعی می‌کنم تا فلاسفه‌ی بزرگ را درک کنم- ولی معمولا گوشه‌هایی از اندیشه‌های دقیقشان را می‌گیرم. دلم می‌خواهد تا زمانی دراز در خیابان‌های پاریس قدم بزنم و مخلوقات انسانی‌ام را تماشا کنم که با حسد خشم و میل جان می‌گیرند تا سکه‌ای نقره‌ای را دنبال کنند که دست به دست می‌گردد و آرام آرام چهره‌ی گردش را از دست می‌دهد (تصویر امپراتور پاک شده‌است) کنار من درختان چیزی بیان نمی‌کنند بجز کمالی سبز و بی‌تفاوت. پرنده‌های سیاه در میدان‌ها می‌خرامند، مثل پنجره‌های اسپانیولی صبورانه انتظار می‌کشند. دیگر جوان نیستم، ولی همیشه پیرتر از من هم پیدا می‌شود. خواب عمیق را دوست دارم، وقتی وقتی می‌ایستم تا باشم. و دوچرخه‌های سریع در جاده‌های روستایی می‌رانند وقتی سپیدارها و خانه‌ها مثل توده‌های ابر در روزهای آفتابی آب می‌شوند. گاهی در موزه‌ها نقاشی‌ها با من حرف می‌زنند و گوشه و کنایه ناگهان ناپدید می‌شود. دوست دارم به صورت زنم زل بزنم هر یک‌شنبه به پدرم زنگ می‌زنم هر هفته دوستانم را می‌بینم تا وفاداری‌ام را ثابت کنم. کشورم خود را از دست یک دیو نجات داده‌، آرزو می‌کنم آزادی دیگری هم در پی باشد. از من کاری بر می‌آید؟ نمی‌دانم. من واقعا کودک اقیانوس نیستم که آنتونیو ماچادو درباره‌ی خود نوشت. ولی بچه‌ی هوا، نعنا و ویولن سل‌ام و هیچ‌یک از راه‌های جهان برین از حیاتی نمی‌گذرند که -تا به حال- از آن من بوده‌است.

ادامه‌ی مطلب
عصر بلند

عصر بلند

بلند بودند آن عصرهايی که شعر مرا ترک کرد. رود محتاطانه جاری بود، سقلمه می‌زد به قايق‌های تنبل تا عصرهای بلند را ببيند، ساحل عاج سايه‌های لميده در خيابان‌ها، مانکن‌های مغرور ويترين مغازه‌ها با چشم‌های جسور و متخاصم، زل می‌زدند به من استادان کلاس‌هايشان را ترک کردند، با صورت‌های تهی انگار سرانجام از ايلياد خسته‌شدند. روزنامه‌های غروب خبرهای آشفته آوردند ولی هيچ‌ اتفاقی نيفتاد. هيچ‌کس دستپاچه نشد. هيچ‌کس در پنجره‌ها نبود، تو آن‌جا نبودی حتی به نظر می‌رسيد راهبان هم از زندگی خود شرم دارند. بلند بودند آن عصرهايی که شعر ناپديد شد و من با جن مات شهر رها شدم. مسافری فقير، متروک بيرون گاردنورد چمدان بادکرده‌‌‌ی طناب‌پيچ‌ و باران سياه سپتامبر. با من بگو چه‌ علاجی‌کنم از دست کنايه، نگاه خيره‌ای که می‌بيند و رخنه نمی‌کند. بگو چطور خودم را شفا دهم از خاموشی.

ادامه‌ی مطلب
پرسش و پاسخ در يک جلسه‌ی شعرخوانی

پرسش و پاسخ در يک جلسه‌ی شعرخوانی

چه رنگی را دوست داری؟ شادترين روزت؟ آيا شعرهايت از خيالت پيشی می گيرند؟ آيا آرزويی داری؟ تو ما را می ترسانی. چرا آسمان سياه است؟ چه‌کسی زمان را مايوس کرده‌است؟ آيا دستی خالی بود، کلاهی که با باد از سر دريا می‌گذشت؟ چرا لباس عروسی؟ چرا راهروی بيمارستان به جای راه‌های جنگلی؟ چرا گذشته و نه آينده؟ آيا ايمان داری؟ يا نه؟ تو ما را می ترسانی. ما از تو می‌گريزيم. می‌کوشم جلوی آن‌ها را بگيرم که يک‌راست به ميان آتش می‌گريزند.

ادامه‌ی مطلب
پيرتر

پيرتر

يک خاطره‌ بيشتر من فقط واژه‌ای را نوشته‌ام و حالا پيرترم با يک واژه با دو با سه با شعری پيرتر- پيرتر يعنی چه؟ در دل تجريدی که تاريخ ناميده‌شد بخش کوچکی به من واگذار شده ار اين‌جا تا آن‌جا بزرگتر می‌شوم در دل تجريدی که اقتصاد ناميده‌‌شد فرمان اين بود که زندگی کنم ميان تجريدی که زمان ناميده شد- باد مرا با خود می‌آورد می‌غلتم و سرگردان می‌روم بر بال‌های مصری موزه‌ی متروپوليتن سنگ‌ها با لب‌های زنان می‌خندند

ادامه‌ی مطلب
از پشت عينک چشم‌هايت

از پشت عينک چشم‌هايت

از زيبايی تنم گيج شده‌ام امروز با چشم‌های تو به خودم نگاه کردم . انحنای نرم شانه‌ها را کشف کردم پستان‌های گرد خسته را که می‌خواهند بخوابند ولی آرام می غلطند پاهايم را که بی‌کران باز می‌شوند در مرزهايشان غايب از آن‌چه منم و آن‌چه فراسوی من می‌لرزد در هر برگ در هر قطره‌ی باران خودم را ديدم، انگار از پشت عينک چشم‌هايت به خودم نگاه ‌می‌کنم. دست‌هايت را لمس‌کردم بر پوست گرم و سفت‌ ران‌هايم و در سرپيچی از فرامين‌ات عريان ايستادم پشت آينه‌ای بزرگ بعد چشم‌هايت را پوشاندم تا نبيند و لمس نکنند تنهايی تنم را که با تو گل‌می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
پابرهنه

پابرهنه

دوست دارم اشتياق را بالارفتن از نردبان صدا و رنگ را در دهان گشوده‌ام در هوا قاپيدن عطر يخ‌زده را آويزان بالاتر از پلی در آغوش کشيدن آسمان را در بازوانم و عشقم را که پابرهنه قدم می‌زند روی برف.

ادامه‌ی مطلب
کسی نمی تواند عشق را بکشد

کسی نمی تواند عشق را بکشد

شاخه‌ی عشق را شکستم آن را در خاک دفن کردم و ديدم که باغم گل‌کرده‌است. کسی نمی تواند عشق را بکشد اگر در خاک دفنش کنی دوباره می‌رويد اگر پرتابش کنی به اسمان بال‌هايی از برگ در می‌آورد و در آب می‌افتد. با جوی‌ها می‌درخشد و غوطه‌ور در آب برق می‌زند. خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانه‌ی عشق بود درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد با آواز از ديواری تا ديواری دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصيد عشقم را در سرم دفن کردم و مردم پرسيدند چرا سرم گل داده‌است چرا چشم هايم مثل ستاره‌ها می‌درخشند و چرا لبهايم از صبح روشن‌ترند می خواستم اين عشق را تکه‌تکه کنم ولی نرم و سيال بود، دور دستم پيچيد و دست‌هايم در عشق به دام افتادند حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کيستم.

ادامه‌ی مطلب
در کوچ ابدي‌مان

در کوچ ابدي‌مان

در کوچ ابدي‌مان با بال‌های گشوده نزديک‌تريم حتی به هم و به خاک. تو دست منی من سرت و سايه‌ي پشت سرمان نه آن است و نه اين. سايه- همه‌چيز در حصار لب‌های يگانه‌مان است- در آغوش می‌کشد هم عشق را و هم مرگ را.

ادامه‌ی مطلب
در انگشتان بی‌عيب و نقص‌ات

در انگشتان بی‌عيب و نقص‌ات

در انگشتان بی‌عيب و نقص‌ات تنها لرزشی ‌هستم آوازی از برگ‌ها زير لمس لبان داغ‌ات عطرت بر می‌آشوبد: می‌گويد که وجود داری عطرت بر می خيزد: شب را برمی‌دارد در انگشتان بی‌عيب‌ و نقص‌ات نورم من. با ماه‌های سبز می‌درخشم فراز روزهای مرده‌ی ظلمانی ناگاه درمی يابی که لب‌هايم سرخ‌اند. - خون شور جاری می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
نخستين رويا

نخستين رويا

امشب باد چون روحی آواره دور خانه می‌گردد مثل من که به در خواب تکيه می‌کنم و به نخستين کسی می انديشم که رويا ديد که چه ساکت و خاموش ، صبح فردا بر او ظاهر شد. ديگران با پوست جانوران بر تن کنار آتش می‌ايستادند و فقط با اصوات حرف می‌زدند -حروف بی‌صدا سال‌ها بعد اختراع شد.- شايد تنها بيرون رفته باشد که روی صخره‌ای بنشيند و به ميان مه درياچه‌ای نگاه کند و می‌کوشد برای خودش توضيح دهد آن‌چه را که اتفاق افتاده بود، که چگونه به جايی رفت بی‌آنکه رفته‌باشد. چطور بازویش را دور گردن حيوانی حلقه‌کرد که ديگران می‌توانستند لمس‌اش کنند فقط پس از آن‌که او را با سنگ کشتند و چطور نفس‌اش را بر گردن لختش حس کرد از نو! نخستين رويا می‌توانست به سراغ زنی بيايد، گمان می‌کنم دلش می‌خواست مثل هميشه خودش را بکشاند کنار آب که لختی تنها باشد فقط، انحنای شانه‌های جوانش و شیب غمگين‌ سرش او را سخت تنها می نمود ای‌کاش آن‌جا بودی و می‌فهميدی شايد پايين می‌رفتی مثل نخستين کسی‌که با اندوه ديگری عاشق می‌شد.

ادامه‌ی مطلب
مقدمه بر شاعری

مقدمه بر شاعری

زشون می‌خوام يه شعرو بردارن و مثه يه اسلايد رنگی جلوی نور بگيرن. يا پشت در کندوش گوش تيز کنن. می گم، يه موشو بندازن وسط يه شعر و تماشا کنن که چطور راهشو می‌جوره يا تو اتاق يه شعر راه برن و رو ديوارا دنبال يه کليد برق بگردن ازشون می‌خوام روی تن خيس يه شعر اسکی کنن و لب ساحل رو اسم نويسنده موج بسازن حيف! اونا دلشون می‌خواد که شعرو با طناب به صندلی ببندن و به زور ازش يه اقراری بگيرن اونو به شلاق شلنگ می‌گيرن گاس معنی واقعيشو بيرون بکشن.

ادامه‌ی مطلب
پايان آوريل

پايان آوريل

زير يک درخت گيلاس تخم سينه‌سرخی را پیدا کردم شکسته بود، ولی خرد نشده‌بود. به تو فکر می کردم ميان شکوفه‌های ريخته در چمن زانو می‌زدم. وقتی ديدمش، چيزی آبی رنگ اسباب بازی ظريفی به روشنی کاغذرنگی واقعی به نظر نمی‌آمد، ولی طبيعت گاه به گاه چنين کارهايی هم می‌کند. به درون نگاه کردم برق می‌زد، پوک پوسته‌ا‌ی کامل فقط تاج‌اش نبود برای همين می‌شد به درون‌اش نگاه کرد آن چه آن‌جا بود رفته است و در دل من زندگی می‌کند که گاه‌گاه بال‌هايش را می گشايد و پريشان‌ام می‌کند

ادامه‌ی مطلب
قطاری به ناکجا

قطاری به ناکجا

نگاهی گذرا ، از يک قطار: غروبی مه‌آلود، رشته‌های دود بی حرکت و آويزان فراز دشت‌ها سياهي نمناک خاک، خورشيد حدودا سرجايش - رو در روی ملافه‌ی محوش دوردست، دو نقطه: زنان در شولاهای سياه در بازگشت از کليسا شايد، شايد يکی به ديگری چيزی می‌گويد، قصه‌ا‌ی معمولی- از زندگی‌های پر از گناه، شايد - کلماتش روشن و ساده ولی بدون آن‌ها می‌شد همه‌چيز را آفريد از نو. برای هميشه به خاطر بسپار: خورشيد را، زمين شخم خورده را، زنان را عشق، غروب، آن کلمات اندک درخور آغاز را، همه را نگه‌دار- شايد فردا جای ديگری باشيم، باهم.

ادامه‌ی مطلب
نمای‌ اول

نمای‌ اول

چطور اين‌کارو می‌کنن، اونايی که با هم می‌خوابن بدون عشق؟ قشنگ عين رقاصا. رو هم سر می‌خورن عين اسکی‌بازا رو يخا. انگشتاشون تو تن هم‌ديگه قلاب شدن. صورتا سرخ عين گوشت کبابی، عين شراب. خيس مثه بچه‌ها وقت تولد که مادراشون می‌خوان اونا رو بندازن. چه‌جوری می‌رسن به می‌رسن به می‌رسن به خدا، می‌رسن به آبای راکد، و نه به عشق که می‌اد اونجا با اونا، نور بلن می‌شه آروم مثه بخار از پوستای ‌چسبيده‌شون. دين حقيقی اينه مخلص‌ترينش، مقرب‌ترينش، از اونايي که يه مسيح الکی رو قبول نمی‌کنن. از اونايی که يه عاشقو واسه کيف خودشون عوضی نمی‌گيرن. ولگردای بزرگی که می‌دونن با تن جاده تنهان. با سرما. با باد. با اندازه‌ي کفششون. يا خلاصه با چن‌تا ضمانت‌نامه -واسه سلامت عروق و مجاری‌شون- ، عين شريکای يه بستر. و نه با اين حقيقت که يه تن تنها تو عالم جلوی بهترين روزاش دراومده.

ادامه‌ی مطلب
هرگز چنين عشق‌هايی و چنين جدايی‌هايی نديده‌بودم

هرگز چنين عشق‌هايی و چنين جدايی‌هايی نديده‌بودم

به تو می‌انديشم و آهويی پايین می‌جهد و از گودالی آب می‌نوشد، چمن‌ها را می‌بينم که می‌رويند. غروب‌ها، درخت سبز زيتون و تکه‌ای از آبی ما را در بازوهاشان می‌گيرند. به تو می‌انديشم و گل‌های سرخ بر انگشتانم می‌رويند به اسب‌ها آب می‌دهم و عشقم به کوهستان افزون می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
زنان

زنان

آن‌جا می‌ايستند و لب موج‌شکن درددل می‌کنند صداهاشان پرنده‌ها را به پرواز وامی‌دارد، برگ‌ها را می‌ريزد زنانی از روزگاران ناشناخته. زمانی هست که جهان به سکون می‌رسد. روزهايی که گل‌ها را در دفترچه‌ای می‌فشرديم با هم، تا خشک شوند: زنان چنين چيزی‌اند. که می‌داند کجا و کی، به ناگاه در‌مي‌يابيم که همگان صدايی را می‌زيستيم که آنان با ما به جا نهاده‌بودند.

ادامه‌ی مطلب
نمای دوم

نمای دوم

يه آقايی يه مجله وا می‌کنه خانومای لخت و پتی، با چشای سرمه‌کشيده. يه شماره‌ مي‌گيره. مديره نفس‌نفس می‌زنه و وزوز می‌کنه يکی بش می‌گه هرکاری دلت می‌خواد می‌تونی با اون زنيکه بکنی. جلوی ديوار، زنه داره می‌گه اوه کوچولو، تو خيلي ماهی. آخر شبه. زنه پشت خط دهن‌دره می‌کنه سيم تلفنو تا هال می‌کشونه يه نيگا به دخترش می‌کنه. يه پاشو به تخت می‌‌گيره تلفنو هل می‌ده ملافه‌ رو جم می‌کنه و آروم می‌گه آره، بکن، آره. می‌ره تو آشپزخونه دوباره يه قوطی پپسی رژيمی‌ واز می‌کنه، اصلا نمی‌دونه یه قوطی رژیمی تا چن وقت می‌تونه مرده رو پاتيل کنه يا کجا می‌شه يه کت ارزون زمستونی دست و پا کرد. شکل و شمايل قبضا تو کله‌اش دور می زنن لامپو خاموش می‌کنه. مرده هنو داره می‌گه زودتر ويلچرشو، چپ و راست می‌‌کنه چرخای لاستيکيش تا ‌جون دارن هر تکون پاهاشو دنبال می‌کنن. گاس مرده خيال‌می‌کنه داره يه چيزايی بو‌ می‌بره حرفاشو قطع می‌کنه و گوش‌ می‌ايسته يه چيزايی اون پايین تکون می‌خورن. سلام، زنه می‌گه . هنو پشت خطی؟ با يه دس چشاشو می‌مالونه سايه‌‌روشن‌ ‌آبی از انگشتاش بيرون می‌آد. يه هوا بالاتر از خش‌خش خط تلفن از لب ميز تا سر ديوار، زنه خرخر چرخهارو می‌شنوه. چيه؟ زنه می‌گه. هيچی! مرده می‌گه. اما دوتايی دارن صداشو می‌شنون.

ادامه‌ی مطلب