بازگشت به خانه

شعرهای نانوشته‌ی سرزمین من

شعرهای نانوشته‌ی سرزمین من

۱

این‌جا، همان‌جایی است
که می‌خواهی آن را بشناسی
که در آن خانه می‌کنی
و نمی‌توانی تصورش کنی
جایی که سرانجام، تو را شکست خواهد داد.

آن‌جا که واژه‌ی «چرا» خشک می‌شود و
پوک می‌شود،
این‌جا  قحطی‌زده است.


۲
نمی‌توانی هیچ شعری درباره‌اش بنویسی
از تابوت‌هایی که بسیاری در آن‌ها
مدفون شده‌اند و نبش قبر شده‌اند،
که جای رنج‌های بی‌شکیب
هنوز بر پوستشان مانده‌است.

سال گذشته نبود
یا چهل سال پیش، هفته‌ی پیش بود.
قرار بود اتفاق بیافتد،
اتفاق افتاد.

تاج گل‌هایی از صفات برایشان ساختیم
آن‌ها را چون دانه‌های تسبیح شمردیم
از آن‌ها عدد و رقم خلق کردیم و نذر و دعا
آن‌ها را شعر کردیم، شعرهایی از این دست.

جواب نداد.
آن‌ها، همان‌که بودند، باقی ماندند.

۳
زن در گوشه‌ی غربی کف سیمانی اتاق دراز می‌کشد
زیر نور بی پایان
جای سرنگ بر بازوهایش
تا از هوش برود
و  در شگفت است که چرا می‌میرد.

می‌میرد، چرا که حرف زده‌است
به خاطر کلمه می‌میرد.
این تن اوست، خاموش
بی‌انگشت، این شعر را می‌نویسد.

۴
به یک عمل جراحی شباهت دارد
ولی این‌طور نیست

نه، حتی بر خلاف این پاهای گشوده، صدای ناله‌ها
و خون، یک جور تولد است.

برای خودش شغلی‌است
نمایش مهارت است
مثل اجرای یک کنسرت.

می‌تواند بد باشد یا خوب
خودشان خواهند گفت.

برای خودش، هنری است .

۵
وقایع این جهان به وضوح دیده‌می‌شود
از خلال اشک‌ها،
پس چرا به من می‌گویی
که چشم‌هایم ایرادی دارند؟

ادامه‌ی مطلب
در پرواز

در پرواز

افسانه‌های هیمالایایی می‌گویند
پرندگان سفید زیبایی هستند
که همیشه در پرواز زندگی می‌کنند
آن‌ها در هوا زاده می‌شوند.
باید پرواز را
پیش از آن‌که سقوط کنند
یاد بگیرند
شاید تو نیز این‌گونه به دنیا آمده‌ای
که زمین زیرپایت مدام خالی می‌شود
شاید جاذبه‌ی زمین
علیه تو اقامه‌ی دعوی می‌کند
و احساس می‌کنی
کسی دیگر هستی.

برای کسی که در دل سقوط زندگی می‌کند
در آسمانی که زیر آسمان همگان است.


ادامه‌ی مطلب
چطور از انتظار یک بازی بسازیم

چطور از انتظار یک بازی بسازیم

این یک بازی وارونه است
که هیچ امتیازی در پایانش نشان داده نمی‌شود.
گیاهی کمیاب و گران بخر که هرگز شکوفه نمی‌کند.
به ترتیب رنگ‌های شیرازه‌ها، کتاب‌هایت را مرتب کن.
تمام کلیدها را دفن کن، کلیدهایی که دری را باز نمی کنند.
این بازی قاعده‌ای ندارد، این‌ها یک مشت پیشنهادند
که برای دیگران جواب داده‌اند.
مثلا، مردی بر دفتر نت دخترش نقاشی منظره‌ها را می‌کشید.
روی میزت صخره‌ای بگذار و
نامی برایش انتخاب نکن.
اعداد را از روی ساعت بردار و برای طلبکارانت پست کن.
ساعات انتظارت را به بادبادکی گره بزن و
هر شب سوال کن،
تا وقتی جوابی بشنوی.

ادامه‌ی مطلب
چه کارها

چه کارها


بعد از خواندن اخبار زندان ابوغریب
 
 
آنچه قادریم انجام دهیم
همیشه مایه حیرت است
اما نه آنقدر که غافلگیرت ‌کند.
 
در صفحه دیگر روزنامه نوشته
"ستاره‌شناسان شواهد بیشتری یافته‌اند
بر وجود ماده تاریک،" حقیقت است این یا مجاز؟
 
من به آن روستا‌ییان فرانسوی فکر می‌کنم
که جان‌شان، تنها جانشان را، کف دست گرفتند
تا زندگی چند جهود را نجات دهند، و سعی می‌کنم
 
از این شکاف باریک نور
راهی بیابم که روشن است
و از میان این همه تاریکی می‌گذرد.
 

ادامه‌ی مطلب
ستایش

ستایش

 
اما سرانجام روزی فرا می‌رسد که از میان این دروازه نیمه باز
لیموهای زرد بر ما بتابند
و سینه‌های خالی‌مان را،
این شاخهای طلایی و آفتابی،
از آوازهاشان لبریز کنند.
 
ایوجینیو مونتاله
 
 
 
زمان، همزاد من، دستم بگیر
مرا در خیابان‌های شَهرت بچرخان؛
روزهای من، کبوتران تو، برای نان‌خرده می‌جنگند.
 

ادامه‌ی مطلب
اتاق و هر چه در آن است

اتاق و هر چه در آن است

حالا آرام بمان

حالا که دارم آماده می‌شوم برای روزهایی که می آید

روزهای سخت پیش‌رو

روزهای پر نیاز به آنچه اینک خوب می‌دانم

 

به کارم خواهد آمد

آنچه آموخته‌ام

تمام آنچه پدرم سعی داشت یادم بدهد:

هنر خاطره.

 

می‌گذارم در ذهن من

این اتاق و هرچه در آن است

بشود عقیدهٔ من نسبت به عشق

و دشواریهایش.

 

می‌خواهم بگذارم ناله‌های عاشقانه تو

نتهای درندشت لحظه‌ای که گذشت

بشود فاصله.

 

عطر تو

عطر ادویه و خون

ادامه‌ی مطلب
خنیایی از آدم

خنیایی از آدم

 
  
[مرثیه‌ای برای اوسیپ مندلشتام]
 
[ارفئوس جهان معاصر: فرستاده شده به دوزخ، بی‌بازگشت، بیوه‌اش یک ششم از زمین را به جستجوی او پیموده، زن ماهی‌تابه را محکم به دست می‌گیرد، وقتی آوازهای مرد در تنش می‌پیچیند، و در شب آوازها را از بر می‌کند، مبادا پیدایشان کنند تیرخورده گرگانی که مجوز تفتیش دارند.]
 
 
وقتی هنوز نورَکی این صفحه را روشن می‌کند
مرد در بالاپوشی که از آن او نیست می‌گریزد با زنش.
بوی عرق می‌دهد بالاپوش؛
سگی دنبالشان می‌دود
می‌لیسد زمین را، جایی که آن دو از آن گذشته‌اند، جایی که آن دو بر آن نشسته‌اند.
 

ادامه‌ی مطلب
یک قصه‌ی روسی

یک قصه‌ی روسی

تزار پدر کوچک ما پیر شده است. خیلی پیر. حالا حتی نمی تواند یک قمری را با دست‌های خودش خفه کند. نشسته بر سریرش که طلایی و منجمد بود. فقط ریش‌هایش بلند شده‌اند و روی زمین کشیده می‌شوند.
بعد، کسی دیگر حکومت کرد، هیچ‌کس او را نمی‌شناخت. مردم فضول دزدکی به پنجره‌ی کوشک نگاه می‌کردند، اما کریونوسوف پنجره را با اعدام‌ها استتار می‌کرد. پس تنها مرد اعدامی همه چیز را می‌دید.
سرانجام تزار، پدر کوچک ما برای نیکی‌ها مرد. زنگ‌ها به صدا در آمدند و نواختند. هنوز آن‌ها کالبدش را بیرون نیاورده‌ بودند که تزارمان برسریرش رویید، پایه‌های تخت و پاهای تزار در‌هم آمیختند. دست‌های او و دسته‌های صندلی یکی شدند. محال بود که بتوان او را جدا کرد. پس تزار را با تخت طلایی‌اش دفن کردند.
چه ننگی!

ادامه‌ی مطلب
سنگریزه

سنگریزه


سنگریزه
مخلوق کاملی است

با خودش برابر است
حدود خودش را می‌شناسد.

دقیقن با معنایی سنگریزه‌ای
پر شده است.

با بویی که هیچ ردی بر جا نمی گذارد
چیزی را به وحشت نمی‌اندازد
شهوات را تحریک نمی کند.

گرما و سرمایش کامل است
کامل است و پرشکوه.

سخت پشیمان می‌شوم
هر وقت آن را در دستم می گیرم
و به تن ناب او
گرمایی کاذب نفوذ می‌کند.

سنگریزه‌ها اهلی نمی شوند

تا پایان نگاهمان می کنند
با نگاهی صریح و آرام.

ادامه‌ی مطلب
سرباز نومید بهتر می‌جنگد…

سرباز نومید بهتر می‌جنگد…

آقای هربرت اوایل جولای ۱۹۸۴، وقتی خارج از ورشو بود و تمام وقت خود را صرف نوشتن می‌کرد، با مصاحبه موافقت کرد.  او برای این مصاحبه دوازدهم جولای، به آپارتمان خود در ورشو بازگشت.  بوگدانا و جان کارپنتر با وی مصاحبه کردند.  کاسیا همسر آقای هربرت …

ادامه‌ی مطلب
آقای کوگیتو و خیال

آقای کوگیتو و خیال


۱

آقای کوگیتو هرگز
فریب‌های خیال را باور نکرد

بر فراز آلپ، پیانو 
برایش کنسرت‌های مصنوعی می‌نواخت.

هزارتوها را ستایش نکرد
مجسمه‌ی ابوالهول او را از نفرت انباشت

در خانه‌ای زندگی کرد که زیرزمین نداشت
خانه‌ای بدون آینه و دیالکتیک

جنگل‌های تصاویر درهم
خانه‌ی او نبود

کم پیش می‌آمد که بخواهد
با بال استعاره ای پرواز کند
و اگر پرواز می‌کرد هم‌چون ایکاروس
به آغوش مادر بزرگ سقوط می‌کرد.

حشویات را دوست داشت
توضیحات اضافی را
همان‌گویی را

این‌که پرنده، پرنده است
بندگی، بندگی است
چاقو، همان چاقوست
مرگ همیشه مرگ است.

عاشق افق مسطح بود و
خط مستیم
و جاذبه‌ی زمین.

۲

آقای کوگیتو
از گونه‌های تکامل‌نیافته محسوب خواهد شد

قضاوت‌ها را با خونسردی می‌پذیرد
قضاوت دانشوران آینده را.

خیال را
به مقصود کاملا متفاوتی به کار برد.

می خواست
از آن ساز غم‌خوارگی بسازد.

می خواست تا نهایت را دریابد:

- شب پاسکال را
- طبیعت الماس را
- سودای پیامبران را
- خشم آشیل
- جنون آن‌ها که می کشند
- رویاهای ماری استوارت
- ترس انسان غارنشین را
- یاس آخرین آزتک
- دشواری مرگ طولانی نیچه را
- شادی نقاش لاسکائوکس را
- صعود و سقوط یک درخت بلوط را
- صعود و سقوط رم را

و برای آن‌که مرده را به زندگی برگرداند
و عهد را نگه دارد

تخیل آقای کوگیتو
حرکت آونگ را دارد
با دقت
از رنجی به رنجی می پرد

جایی در آن برای آتش مصنوعی شعر نیست

او می خواهد تا به وضوح غیر قطعی
مومن بماند.


ادامه‌ی مطلب
ساده‌ترین احساس

ساده‌ترین احساس

دلم می‌خواهد ساده‌ترین احساس را توضیح دهم
شادی یا غم را
ولی نه مثل دیگران
که به ریشه‌های باران یا خورشید می‌رسند.

دلم می‌خواهد نوری را شرح دهم
که در من زاده می‌شود
و می‌دانم که
به هیچ ستاره‌ای شبیه نیست
آن‌قدرها روشن نیست
چندان ناب نیست
و قطعیتی ندارد.

می‌خواهم شجاعت را توصیف کنم
بی‌آن‌که شیری خاک‌آلوده را پشت سرم بکشانم
یا هراس را
بی‌آن‌که آب از آب تکان بخورد

برای آن‌که راه دیگری بیابم
همه‌ی استعارها را می‌بخشم
تا یک کلمه بازگردد
کلمه‌ای که از سینه‌ام چون دنده‌ای بیرون می‌جهد
کلمه‌ای
که در مرزهای پوستم محاصره شده است.

ولی انگار ممکن نیست.

فقط برای آن‌که بگویم عاشقم
چون دیوانه‌ها به اطراف می‌دوم
مشتی از پرندگان بر می‌دارم
و مهربانی‌ام
که بر ساخته‌ی آب‌ها نیست
برای یک چهره، آب طلب می‌کند.

و خشم
که نسبتی با آتش ندارد 
زبانی وراج از آن به عاریه می‌گیرد.

چه محو است
چه محو است در من
آن اشرافی موسفید
که یک بار برای همیشه جدا شد
و گفت
این سوژه است
این ابژه است


به خواب در می‌افتیم
با یک دست زیر سرهامان
و دست دیگر در پشته‌ی ستارگان

پاهایمان  ترکمان می‌کنند
و زمین را می‌چشند
با ریشه‌های نازکی
که فردا صبح
آن‌ها  را به درد از هم می‌دریم.

ادامه‌ی مطلب
چرا کلاسیک‌ها…؟

چرا کلاسیک‌ها…؟


۱

در کتاب چهارم جنگهای پلوپونزی
توسی دید در میان قصه‌های بسیار
حکایت لشکرکشی ناموفق خویش را می‌گوید

در خلال صحبتهای طولانی ویراستاران
نبرد به محاصره‌ی طاعون در می آید
در تار انبوه دسیسه های سیاسی گرفتار می‌شود
این حادثه انگار سنجاقی است
در جنگلی.

معبد یونانی آمفی پولیس
به دستهای براسیدس می افتد
که توسی دید دیر به کمک می‌رسد

پس  زادبومش را به کفاره می‌پردازد
با تبعیدی برای همه عمر

تبعیدی های همه ادوار
قیمتش را می‌دانند

۲

در عمده جنگهای اخیر
اگر چنین اتفاقی بیافتد
پیش بچه‌هایشان از درد زانوهاشان فغان می‌کنند
و قهرمانی و بی گناهی خود را ستایش می کنند

آن‌ها زیر دستان خود را متهم می کنند
حسادت همردیفهای خود را
و بادهای نامطلوب را.

توسی دید فقط می گوید
که هفت کشتی داشت
زمستان بود
و به سرعت بادبان بر کشید.

۳

اگر هنر به خاطر موضوعش
کوزه ای شکسته خواهد داشت
روح شکسته کوچکی
با دریغی عظیم

از ما چه برجای خواهد ماند
گریستن عاشقان آیا
در هتلی کوچک و کثیف
وقتی کاغذدیواری‌ها ظهور می‌کنند؟


ادامه‌ی مطلب
سرود باران به ماه اردی‌بهشت

سرود باران به ماه اردی‌بهشت

بگذار باران ببوسدت
بگذار باران قطره‌‌های نقره را بر سرت بباراند
بگذار باران لالایی بخواندت
باران بر پیاده‌رو برکه‌ها می‌سازد
باران برکه‌ها را به جوی‌ آب می‌راند
باران، شب‌هنگام، بر بام ما سرود کوچک خواب می‌خواند
و من باران را عاشقم.

ادامه‌ی مطلب
سنگ

سنگ

برو توی سنگ
من که این کار رو می‌کنم
بذار یکی دیگه کبوتر بشه
یا بین دندونای ببر له بشه
من خوشحال‌ترم اگه سنگ باشم
 
سنگ از بیرون معماست
هیشکی‌ هم جوابشو نمی‌دونه.
توش اما باید خنک باشه و ساکت
اگه یه گاو با همه وزنش روش پا بذاره
یا اگه یه بچه پرتش کنه تو رودخونه
 
فرقی نمی‌کنه، سنگ آهسته و آروم آروم
تا کف رودخونه پایین می ره
اونجا ماهیا می‌آن و می‌کوبن بهش وُ
به صداش گوش می‌دن.
 
من اینو خودم دیدم، وقتی دو تا سنگ رو بزنی به بهم
جرقه می‌زنن،
برای همینه که می‌گم شاید توش تاریک نباشه
شاید تو دلش یه ماه باشه که از یه جایی می‌تابه
مثلن شاید از پشت یه تپه
و نورش انقدر هست که بشه سر درآورد
از نوشته‌های غریب، از نقشهٔ ستاره‌ها
روی دیوارای دل سنگ.

ادامه‌ی مطلب
عشق بزرگ

عشق بزرگ

زن شصت ساله است.
بزرگترین عشق زندگی‌اش را تجربه می‌کند
دست در دست مرد دلبندش قدم می‌زند،
موهایش در باد می‌رقصد
مرد دلبندش می‌گوید:
موهای تو مثل رشته‌های مروارید.
 
بچه‌های زن می‌گویند:
پیر خرفت.

ادامه‌ی مطلب
پرنده در فرودگاه

پرنده در فرودگاه


واسه خیلی چیزا می‌تونم بگم دوست دارم،
اینم یکیش:

اون جور که واسم از  ورودی فرودگاه می‌نویسی
که بتونم بت بگم همه‌چی خوب می‌شه

که بتونی بم بگی، یه پرنده هست
که تو ترمینال گیر کرده
همه اونو ندید می‌گیرن
آخه نم‌دونن باهاش باهاس چی‌کار کنن
جز این‌که تنها ولش کنن
که واسه خودش تا دم مرگ وحشت کنه

این تو رو خیلی خیلی غم‌گین می‌کنه

دلت می‌خواد می‌تونستی پرنده رو بیرون ببری
آزادش کنی  یا  (ازت بر نمی‌یاد)
یکیو صدا کنی 
که پرنده‌ها رو درک می‌کنه
تا بیاد و بهش کمک کنه

تو فقط می‌تونی توجه کنی
و احساسات به خرج بدی  و بنویسی
تا بم بگی که چقدر زبان
میون این محالات
خودش رو بی مصرف احساس می‌کنه

ولی اشتباه می‌کنی

تو همونی هستی که پرنده رو درک می‌کنه
بهتر از اونی که من می‌تونم باشم
که یه عالم قیل و قال راه می‌ندازم
اسموشون رو ترانه می‌زارم

اینا حرفای خود خودتن
جور خاص توجه کردنت
رو راست بودنت
و نپیچوندن چیزایی که آزارت می‌دن

اینا رو تو بهم پیشکش می‌کنی
من فقط برشون می‌گردونم

اگه، اگه فقط می‌تونستم
بهت نشون بدم
چقدر بی‌مصرف
نیستن...


ادامه‌ی مطلب
آن‌چه ما را صدا می‌زند…

آن‌چه ما را صدا می‌زند…

در زمستان،
این همان چیزی است که ما را صدا می‌کند
از دل انزوا، از میان برف بی‌پایان
تا پایان راهی دراز
جایی که امید داریم، جایی که انتظارمان را می‌کشد...
این نامه، این بسته،
این آوازخوانی باد
گرداگرد دری باز.

ادامه‌ی مطلب
رازهای پشت در

رازهای پشت در

انگار همیشه روبروی دری ایستاده‌ام
که کلیدش را نداشتم
اگرچه می‌دانستم
هدیه‌ای  نهانی
پشت در دارم.

تا وقتی یک روز
چشم‌هایم را برای دمی بستم
و یک بار دیگر نگاه کردم
و حیرت نکردم
برایم مهم نبود
وقتی غژاغژ لولا و در را می‌شنیدم
و می‌خندیدم
مرگ
دست‌هایش را به سوی من دراز کرده بود.

ادامه‌ی مطلب
مقدرات

مقدرات

بیرون خانه زوزه‌ی باد است و
صدای شکستن درختان
قصه‌ای‌ قدیمی
با درآمدی کهن
و من خود را درازکش می کنم
تا خوابم ببرد.
بیدار که  می‌شوم، نور خورشید
خانه را تسخیر کرده است.
تازه قهوه درست کرده‌ای
و رادیو برایمان
از روزگاری مطمئن
موسیقی می‌آورد.
اخبار ناگوار
در مکان‌های متفاوت کاغذ جاسازی شده است
هرچه مقدر بود
در داستان من اتفاق نیافتاد.
ولی می‌دانم قواعدی هست که نمی توان  شکست.
شاید نامی تغییر کرده است
لبخندی اشتباهی.
شاید
زنی که نمی شناسم
با دلی سنگین
با روز روبرو می شود
روزی
که از هر جهت باید مال من می‌شد.

ادامه‌ی مطلب
رگ‌های دلواپسی

رگ‌های دلواپسی

دلواپسی.
از خواب بیدارش می‌کنی
و در تاریکی حرف می‌زنی:
«فک می‌کنی سرطان دارم؟»
یا «تو اون گوشته کرم بود؟»
یا «حال بچه‌مون خوبه؟»
حیرت‌انگیز است
شاید هم تاحدی تشریفاتی به نظر می‌رسد
که خیال می‌کنی
رگ‌های دلواپسی‌ات
به شکل معجزه‌آسایی
از او عبور می‌کنند
«جی، بارون خیلی محشره!»
تو می‌گویی، «بر می‌گردم بخوابم».

ادامه‌ی مطلب
دست‌های تاریک

دست‌های تاریک

پس از نمونه‌برداری
پس از  آزمایش استخوان
پس از مشاوره و اشک،
چند ساعتی هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌ها را پیدا کند،
خواهرم هم نتوانست
چون انگار رفته بودند سینما
آهنگی تراژیک نواخته میشد
یا چیزی حماسی.
برای همین رفتند کمدی تماشا کنند
با پاپ‌کورن‌ و  کوکاکولاهاشان
پیرزن هرچیزی را دوبار زمزمه می‌کرد
پیرمرد کف دستش را روی گوشش می‌گرفت.
تا خورشید باغی را
پشت باریکه‌ی پیاده‌روی پردرخت
 روشن کرد
و  آن‌ها
در دست‌های نگهدارنده‌ی تاریک
آرام گرفتند.

ادامه‌ی مطلب
مرگ

مرگ

رسیدن آن نامه
مهی بود که چمنی را لمس می‌کرد
و عیان می‌کرد صدها تار عنکبوت کوچک را 
که روزی نامرئی بودند
جبر، اغلب، کنار چیزهای ساده‌ای می‌ایستد
 که نادیده‌شان گرفته ‌ایم
تا نامه‌ای به دستت بدهد
که از مرگ می گوید.
آن‌وقت دشت علف‌های هرز را می‌بینی
که  تمام این مدت
دستمال‌های خیس بسیارش را
آماده می‌کرده است.

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش، این‌جا بودی.
نشسته‌بودی روی مبل و
من کنارت،
می‌شد دستمال، مال تو باشد و
اشک، مال من و صورت خیس.
بله، ممکن بود،
حتما جور دیگری هم می‌شد.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی.
توی ماشین من بودیم و
دنده را تو عوض می کردی
خودمان را یک جای دیگر پیدا می‌کردیم
در ساحلی ناشناخته.
یا این‌که می‌شد
جایی که هستیم را تعمیر کنیم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی.
ای کاش نجوم بلد نبودم و
نمی‌دانستم ستاره‌ها کی ظاهر می‌شوند
کی ماه، سطح آب را لمس می کند
آن آه کشیدن و غلت خوردن را وقت چرت زدنش.
ای کاش هنوز یک ربع بیش‌تر نبود
که شماره‌ات را گرفته‌بودم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
در این نیم‌کره
مثل من که توی هشتی نشسته‌ام
آبجو‌ام را مزمزه می‌کنم.
غروب است، آفتاب سرجایش می‌نشیند.
پسرها داد و قال می‌کنند، مرغان دریایی شیون می‌کشند،
فراموشی چه امتیازی دارد
وقتی مرگ به دنبالش می‌آید؟

ادامه‌ی مطلب
ظهور

ظهور

وقتی تو ظاهر شدی
انگار آهن‌ربا‌ها هوا را تمیز کردند.
پیش از این
آن لبخند را هرگز ندیده‌بودم
یا موهایت را، افشان و نقره‌ای .
کسی خداحافظی را دست تکان می‌داد
آن زن هم ، نقره‌ای بود.
بی‌تردید مرا ندیدی.
آرام  صدا  زدم
تا بتوانی پاسخم را ندهی،
دوباره صدا زدم.
به سمت نور چرخیدی و چشم‌هایت
به دنبال نامت می‌گشت.

ادامه‌ی مطلب
پادشاه برف

پادشاه برف

در سرزمینی دور دور
جایی که مردها، مردند و زن‌ها، خورشید و آسمان
پادشاه برف می‌خرامد.
و نور بر فضاهای سفید
زنگار طلایی می‌ریزد
آن‌جا که گنجشک‌ها
یخ‌زده در سرسرا می‌آرمند .

و او گریه می‌کند
برای گنجشک‌ها، برای خرمن پرهاشان.
 کجاست تابستانی که تا ابد می‌پاید
کجاست شبی که مثل چشم‌های بزهای کوهی لطیف است؟
پادشاه برف
در فضاهای آهکی
سرگردان است
دل شکسته‌اش
آتش آرام است و
سنگ نار.

ادامه‌ی مطلب
سرود سه لبخند

سرود سه لبخند

 
بگذار روحی را احضار کنم، عشق،
اگرچه کوچک باشد؛
در ماه مهر
به هوا فکر نمی‌کردیم.
 
از که باید تشکر کنم
به خاطر گنج آب؟
قلب تو بندرها را دوست می‌دارد
جایی که من غریبه‌ام.
 
کجا بود آنجا که کنار هم خوابیدیم
بی‌نیاز از آن دیگری
دوازده روز و دوازده شب
چشم در چشم هم
 
بابل نبود؟
و روزهایی بسیار کوتاه
که به زبان هم حرف زدیم
بی‌نیاز از آن دیگری
 
اگر دانه‌ای سبز می‌شود
سنگی بر آن بگذار
تا بیاموزد
نیکوکاری مقدس را
 
اگر باید بخندی
همیشه به آن دیگری،
از این گوش تا آن گوش مرا ببر
آن‌وقت همه با هم می‌خندیم.

ادامه‌ی مطلب
زبان

زبان

 
در میان دانسته‌های ما هستند کلماتی که دیگر به زبان نمی‌آوریم‌، اما هرگز از یاد نمی‌بریمشان. محتاجیم به آنها همان‌قدر که به پشت عکس، به مغز استخوان، و به رنگ رگها. فانوس دریایی خواب ما بر آنها می‌تابد، برای اطمینان، و ببین آنجا هستند، و از همین حالا می‌لرزند بر خود از ترس روز شهادت. آنها با ما دفن خواهند شد، و همراه با دیگران برخواهند خاست.

ادامه‌ی مطلب
به نور شهریور

به نور شهریور

 
وقتی اینجا هستی
انگار تنها
یک اسمی که به ما می‌گوید
هستی یا نیستی
 
و حالا انگار
گرچه هنوز تابستانی تو
هنوز همان تابستان بی‌پایان بلند و آشنا
اما در خنکای صبحدمان
نوری با توست به رنگ برنز
و با توست گلبرگهای تازه زرد شدهٔ گل ماهور
که بر ساقه سراسیمه اند و خم شده‌اند
بر شکسته سایه‌هایی
در امتداد زمین ترک‌خورده
 
اما آنها همه می‌دانند
که تو آمده‌ای
پیداست از دانه‌های مریم‌گلی
و پچ پچ پرندگان
جایی نیست که در آن پنهانت کنند
که بودنت را به تعویق اندازند
 
تو
با آنها در پروازی
 
تو نه قبلی
نه بعد
تو با آلوهای آبی رسیده‌ای
که از شب پایین افتاده اند
 
زیبا در میان ژاله‌ها

ادامه‌ی مطلب
بهار نو

بهار نو

آمدن به آن اتاق بلند پس از سال‌ها
پس از اقیانوس‌ها و سایه‌‌های تپه‌ها و صداها
پس از باختن‌ها و پا بر پله نهادن‌ها

پس از تماشا و اشتباه و فراموشی
برگشتن به آنجا با این فکر در سر
که جز آنهایی که می‌شناختم
هیچ‌کس را نخواهم دید
اما عاقبت دیدار تو
که نشسته‌ای به انتظار
و بر تنت پیراهنی سپید

تویی که شنیده بودمت
با گوش‌های خودم از همان آغاز،
برای آن که بیش از یک بار
به رویش در گشوده‌ام،
باور داشتم دور نیستی تو.

ادامه‌ی مطلب
یک مصاحبه

یک مصاحبه


وقتی رفتم ازرا پاوند رو ببینم، هجده سالم بود، کالج می‌رفتم.  پاوند تو بخش روانی بیمارستان الیزابت بستری بود،  وکیل مدافعش با بستری کردنش جونش رو نجات داد، چون زمان جنگ جهانی دوم حرفایی زده بود که حالا ممکن بود خیانت به کشور به حساب بیاد و به خاطرش بهش شلیک کنند. جنون، عذر موجه: اونا گفتند پاوند دیوانه بوده، خوب احتمالاً یه کمی دیوانه بوده.  خوشبختانه من هیچی از مشی سیاسی‌ش نمی‌دونستم، اون هم، یه جوری که حالا مایه شگفتی منه، منو به عنوان یه شاعر جدی گرفت.  با خودش فکر کرده "این یه مرد جوونه که می‌خواد شاعر باشه."  و اینو قبول کرد و گفت: "اگر می‌خوای شاعر باشی باید جدی باشی، باید کار کنی و براش وقت بذاری بیشتر از هر کار دیگه‌ای تو زندگیت، باید کار هر روزت باشه." گفت: "باید هر روز یه چیزی حدود هفتاد و پنج خط بنویسی"  می‌دونید پاوند از اونایی بود که دائماً درباره اینکه هر کاری رو چطور باید انجام داد قانون وضع می‌کرد، بعد هم گفت: "تو هیچی تو زندگیت نداری که بتونی درباره‌اش هفتاد و پنج خط بنویسی." گفت: "تو هجده سالگی آدم چی داره  که بتونه درباره‌ش بنویسه، هیچی.  فکر می‌کنی می‌تونی، اما نمی‌تونی."  گفت: "برای اینکه بتونی بنویسی برو یه زبان دیگه یاد بگیر و ترجمه کن. این‌طوری می‌تونی تمرین کنی، می‌تونی سر در بیاری چه کارهایی می‌تونی بکنی با زبان خودت، آره با زبان خودت." 

ادامه‌ی مطلب
آخرین شعرها

آخرین شعرها


آخرین شعرها، شعرهایی هستند
که آن‌ها را به آغاز برمی‌گردانم
و امیدی را دنبال می‌کنم
که مدام
به اشاره
فرایم می‌خواند
امیدی که جایی در سطرها
انتظار می‌کشد
در چشم‌اندازی تقریبن مسطح

این آخرین شعرهاست
که از کلمات برساخته شده‌است
در آمده‌ به سراسر راهی
که پیشاپیش
آن‌جا بود.

ادامه‌ی مطلب
قله

قله

هر دو می‌دانستیم
که چه امتیازی بود
در این که با هم قدم بزنیم.
از تفاوت قدمان می‌شد فهمید
که چنین چیزی
به ندرت اتفاق می‌افتد
که دوباره شاید پیش نیاید.
برای من
رخصت آن‌که با خانم ژیلز قدم بزنم
پیش از آن‌که حتی مدرسه را شروع کرده‌باشم
با او که تازه از یک عمر معلمی بازنشسته شده بود.

زیبا بود
با کت پشم شتری‌اش
که به برگ‌های پاییزی می‌مانست
پیشنهاد او بود که با هم قدم بزنیم
هر دو می‌خواستیم به هم گوش کنیم
صدایش آرام بود و مطمئن
و ما به راه محبوبمان رفتیم
اولین بار و
تنها باری که همه‌ی راه را رفتیم
حتی اگرچه شاید خیلی دور بود
به بالای صخره
تا جایی که آن را قله نامیدیم
با تفرج‌گاهی که بر لبه‌ی صخره‌ای بود
و  به رودخانه خیره بود
قله،
یک راز...
وقتی برمی‌گشتیم
وقتی زمان
از حد تصور ما دیرتر شد
هیچ کس
واقعا انگار نمی‌دانست که کجا بودیم.
حتی وقتی او به آن‌ها گفت.
از قله‌
هیچ‌کس 
چیزی نشنیده بود.

و بعد 
او به کجا رفت?....


ادامه‌ی مطلب
جادو و راز

جادو و راز

رابطه‌ی مهيج و پر پيچ و خم دو شاعر افسانه‌اي آلمان، اينگه‌برگ باخمن و پل سلان،  براي اولين بار به صورت كتاب منتشر شده است. اينا هارتويگ درباره‌ی رخدادی که  شايد پيچيده ترين داستان عاشقانه‌ی آلمان پس از جنگ باشد نوشته است.

یک نفس عميق بکشید!
آماده باشید تا مهملات و ادعاهاي دهن‌پرکنی را دوربریزید كه سالیان دراز  برای اينگه‌برگ باخمن و پل سلان سر هم کرده‌اند. يك فرصت استثنايي پیش آمده است تا از نقطه‌ی شروع ماجرا آغاز كنيم.
وراث اينگه‌برگ باخمن و پل سلان، داستان رابطه‌ی افسانه‌اي  آن‌ها را كه  قرار بود تا سال 2023 مخفي بماند، منتشر کردند و سوهركامپ ورلاگ با دقت مناسبي این متن را ويرايش كرده‌است.  در اين كتاب حدود 200 مدرك، نامه، تقديم نامه، تلگرام و كارت پستال موجود است كه دري را به سوي رابطه‌ی عظيم و دشوار این دو تن مي‌گشايد به سوی رابطه‌ای که  از پرت شدن به آغوش هم چیزی کم نداشت، سراپا پر از وابستگي، گفتگوهایي شاعرانه، جاذبه‌ی اروتيك و مويه بر حوادث گذشته. تاريخ مدارك از زماني آغاز مي‌شود كه هنوز شهرت دو شاعر، آن‌ها را بیشتر محافظت می‌کرد تا ویرانشان کند،  در این ایام نيازشان به حفاظت  در برابر احساس گزنده‌ی زخم،  در نامه‌ها وضوحی تام دارد.

ادامه‌ی مطلب
چون اورفئوس

چون اورفئوس

چون اورفئوس
بر تارهای زندگی
مرگ را می‌نوازم
برای زیبایی زمین
برای چشمانت که آسمان‌ها را نگه می‌دارند
تنها می‌توانم سخن‌های تاریک بگویم

از یاد مبر که حتی تو
آن صبح که هنوز
بسترت از شبنم و  میخک خیس بود
بالای دلت خوابیده بودی
و ناگهان آن رودخانه‌ی تاریک را دیدی
که کنار تو جاری بود.

تارهای سکوت
در موجی از خون می‌پیچیدند
و من به دل تپنده‌ات چنگ زدم
طره‌های گیسویت 
به بافه‌های سایه گون شب بدل می‌شدند
تاریکی دانه‌های سیاه برف
بر صورتت می‌بارید
و من مال تو نبودم

حالا هر دو مویه می‌کنیم.

ولی چنان اورفئوس
زندگی را بر صفحه‌ی مرگ می‌خوانم
و برایم
چشم‌های همیشه بسته‌ات
در آبی‌ها می‌درخشد.

ادامه‌ی مطلب
همدست خودم

همدست خودم

دیگر هیچ چیز خوشنودم نمی کند.

باید آیا با شکوفه‌ی بادامی
لباس استعاره‌ای بر تن کنم؟
با یک افکت نور
نحو زبان را مصلوب کنم؟
برای این چیزهای اضافی
چه کسی سرش را به درد می‌آورد؟

با کلماتی که آن‌جا هستند
(کلمات پایین‌ترین طبقات)
بصیرتی  به دست آورده‌ام

گرسنگی
خفت
اشک
و تاریکی

هق‌هقی تصفیه ناشده
نا امیدی
(که هنوز مایوسم از ناامیدی)
از فلاکت همه جایی
بیماری
هزینه‌ی زندگی
که استطاعتش را دارم.

جز از خویش
از متن چشم پوشی نخواهم کرد.
دیگران درک می کنند
خدا می‌داند
که چطور به آن‌ها با کلمات یاری کند

من هم‌دست خودم نیستم.

ادامه‌ی مطلب
برادری

برادری

همه‌چیزی زخم‌ها را می‌شکافد
و هیچ‌یک از ما
دیگری را نبخشیده‌است.
آزارنده چون تو
و آزرده
به سوی تو
زندگی کردم.

هر لمس
افزون می‌کند تماس روحانی و ناب را
تجربه‌اش می‌کنیم مادام که پیرتر می‌شویم
و به سردترین سکوت
بدل می‌شویم.

ادامه‌ی مطلب
بمان

بمان

حالا سفر رو به پایان است
باد دلش را از دست می‌دهد.
خانه‌ی زواردرفته‌ای از ورق‌ها
به میان دست‌هایت می‌افتد.

پشت ورق‌ها عکس است
عکس‌ها همه‌ی جهان را نشانت می‌دهند.
همه‌ی تصاویر را روی هم انباشته‌ای
آن‌ها را با کلمات بر می‌زنی.

و چه ژرف است بازی‌ای
که دوباره آغاز می‌شود.
بمان!
ورقی که بیرون می‌کشی
همه‌ی جهانی است که می‌بری.

ادامه‌ی مطلب
آواز سیرن‌ها

آواز سیرن‌ها

این آوازی است
که هرکسی می‌خواهد یاد بگیرد:
آوازی که مقاومت‌ناپذیر است.

آوازی که مردان را مجبور کند
تا از روی عرشه،  از بالای جمعیت
خیز بردارند
اگرچه جمجمه‌های به ساحل نشسته را می‌بینند.

آوازی که هیچ‌کس نمی‌داند
چون هرکه شنیده این آواز را،
مرده‌است،
و دیگران به یاد نمی‌آورند.

با تو  باید بگویم آیا
و اگر بگویم
مرا از این لباس پرنده‌ها بیرون می‌آوری؟

اینجا
چمباتمه زدن در این جزیره
و تماشای مناظر اساطیری و بدیع
لذتی برایم ندارد

با این دو مجنون پوشیده از پر
از آواز خواندن لذت نمی‌برم
از این هم‌خوانی سه نفره‌ی  اشتباه یا با ارزش.

راز را به تو خواهم گفت
فقط به تو
نزدیکتر بیا.
این آواز

فریادی برای یاری است: کمکم کن.
فقط تو
فقظ تو می‌توانی
که یگانه‌ای

سرانجام. افسوس
آوازی ملال‌انگیز است
اما همیشه کار می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
غم‌آواز مهاجر

غم‌آواز مهاجر

از روزی که به دنیا اومدم مردم همیشه سعی کردن منو بکشن
اینو یه مرد به پسرش گفت، وقتی داشت سعی می‌کرد
حکمت یادگیری زبون دوم ‌رو براش توضیح بده.
 
این یه داستان قدیمیه از یه قرن پیش
داستان من و پدرم.
 
این یه داستان قدیمیه از دیروز صبح
داستان من و پسرم.
 
بهش می‌گن "استراتژی بقا
و افسردگی ناشی از همگون سازی نژادی."
 
بهش می‌گن "پارادایم روانی آدمهای رانده از خانه."
 
بهش می‌گن "بچه‌ای که بازی رو به درس ترجیح می‌ده."
 
انقدر تمرین کن
تا این زبون رو درون خودت حس کنی، اینو مرد می‌گه.
 
اما اون از درون و بیرون چی می‌دونه؟
پدرم چند زبون می‌دونست
که از هیچی نجاتش ندادن.
 
و من، گیج از درک مفهوم روح و جسم
یه بار پای تلفن پرسیدم،
من درون تواَم؟

ادامه‌ی مطلب
زبان می‌میرد

زبان می‌میرد

زبان
برای خوب و بد
واژه‌ای ندارد.
این اختراع ما آدم‌هاست.
زبان مثل سایه‌است
اگر دستت را بلند کنی
او هم دستش را بلند می‌کند
اگر فرار کنی، فرار می‌کند
می‌گریزد، درست پشت سرت.

زبان
برای درست و غلط
واژه‌ای ندارد.
این اختراع ما آدم‌هاست.
دیواری نمی‌سازد
آن‌ها‌ را رنگ می‌کند.
کسی را نمی‌کشد
ما را دور هم گرد می‌آورد.

ولی این را هم باید دانست
در باب زبان،
که زبان می‌میرد

ادامه‌ی مطلب
پس از عشق‌بازی ما

پس از عشق‌بازی ما

زمان و فضای درختان در درون توست
پس از عشق‌بازی ما.

در بستر و خفته،
فقط پلک‌هایت
تو را می‌پوشانند

هراس را دنبال نکن
از همیشه نگو، از هرگز حرف نزن.
جهان را آزاد بگذار
تا راه خودش را برود.

زمان و فضای درختان در درون توست
پس از عشق‌بازی ما.

در خوشی‌ها حمام می‌کنی
مثل چشم‌ها که در اشک.

هراس را دنیال نکن
از همیشه نگو، از هرگز حرف نزن.
جهان را آزاد بگذار
تا راه خودش را برود.

پس از عشق‌بازی ما
زمان و فضای درختان در درون توست.

ادامه‌ی مطلب
خطر را دوست داشتی

خطر را دوست داشتی

خطر را دوست داشتی.
بعضی‌ها خیال می‌کنند
شیار‌های عمیق کف دست‌هایت
برای ابد داغ کودکی دشخوارت را خورده‌اند
که برای همین مرزها را می‌شکنی
با کشاکش جاذبه‌‌ی لبه‌ها و چاه‌ها.

از ایرلند می‌آمدند،
از دانمارک می‌آمدند،
کامیون‌ها
تا ماهی‌ها را بار خود کنند.
دوست داشتی بر در پشتی آنها بپری
و همین‌که سرعت می‌گرفتند پایین بجهی
سه یا چهار قدم تا خاک و خل.

بمب‌های قدیمی را با دست‌ خالی می‌گرفتی
در خط مقدم جنگ‌های کهن
در بیشه‌ای که سنگرها را پیدا کردیم
که زخم‌هایی عمیق بودند،
درمان نمی‌شدند.

خطر را دوست داشتی.
و ناگهان فهمیدم که همه‌ی ما هیچیم
بدون خطر
نمی‌توانیم از دری رد شویم، به دریا برویم، عشق بورزیم.
زمان از روی آن سال‌ها گذشت.
امروز،
چشم‌های کسانی که مرگ تو را پیش‌بینی کرده بودند
مثل چشم‌های سهره‌هایی ‌است
که زمستان
آن‌ها را کشته‌است.


ادامه‌ی مطلب
پل‌های میان کلمات و اشیا

پل‌های میان کلمات و اشیا

از آزادی نمی‌توان سخن گفت،
از برابری و برادری هم.
از آن‌ها نمی‌توان حرف زد.
نه درخت و نه رود و نه دل.
قوانین کهن از یاد رفته‌اند.

سیل
پل‌های میان کلمات و اشیا را با خود برده‌است.
نمی‌توان افکار ستمگری را احضار کرد
وقتی تصمیم مرگ می‌گیرد.
نمی‌توان از اشتیاقی حرف زد
که برای حضور کسی داریم
وقتی کوچک‌ترین خاطره
رگ‌ها را از خون تهی می‌کند.

زبان ناقص است. نشانه‌ها فرسوده‌اند.
مثل آسیاب‌های قدیمی. عملِ عمل. چنین اتفاق می‌افتد

نه از عشق، نه از زیبایی می‌توان حرف زد
و نه از تنهایی. نمی‌توان گفت.
نه درخت و نه رود و نه دل.
قوانین کهن از یاد رفته‌اند.

با این حال وقتی که «عشق من» را
از دهان تو شنیدم
اعتراف می‌کنم که هستی‌ام به لرزه در آمد
خواه راست بود
یا که دروغ.


ادامه‌ی مطلب
عاشقانه

عاشقانه

غلام:
همیشه می‌خواستم عشق بورزم
اما وقت نداشتم
الفبایی نداشتم تا نامه‌ای بنویسم
تلفنی نبود تا در آن زمزمه کنم
به هرحال،
شگفت‌ترین قسمت ماجرا اینجاست
بچه‌ها به دنیا می‌آیند
پسران، غلام غلامان
دختران، ماشین‌های مولد بردگان
اگرچه می‌خواهم عشق بورزم
اگرچه می‌خواهم عشقم را نجوا کنم
بدون کلمه
چشم در چشم.
حیات چه ساده آغاز می‌شود.


کنیز:

ماشین‌ها را من می‌سازم
همیشه
شکمم متورم است
وقتی که ماه کامل است
باردار ماشینی‌ام
که اگر پسر باشد، غلام غلامان است
و اگر دختر، مولد کوچک بردگان خواهد بود
کره‌اسبی نوزاد
می‌ایستد و یورت می‌رود
نوزاده‌ی آدمی اما
مدام دلواپس است
سیصد روز پیش از آن‌که راه برود
سه هزار روز پیش از آن‌که ماشین شود
شش هزار روز پیش از آن‌که برده باشد
عشق؟
وقت‌گبر است
ولی شکمم چه زود بالا می‌آید.

هم‌سرایان:

برده را
به گریه و خنده نیازی نیست
کار و کار
اندکی خواب و
حسادتی به پرندگان  چارپایان  حشرات
بازی و بازی
خوابی عمیق
عشقی عمیق
و هنوز ماشینی خلق نشده‌است
و هنوز آن‌ها آبستن ماشینی نیستند.

مویه:

ادامه‌ی مطلب
ذن و هنر شعر | گفتگو با جین هیرشفیلد

ذن و هنر شعر | گفتگو با جین هیرشفیلد

جين هيرشفيلد تاكنون شش كتاب شعر منتشر كرده است. آخرين اثرش به‌نام «زين پس‌» )انتشارات هارپركلين - 2006 )اين توفيق را داشته است كه در فهرست نامزدهاي نيمه‌نهايي‌ي «جايزه‌ي تي اس اليوت» قرار بگيرد. اثر ديگرش به نام(saltgiven sugar, given 2001) در جريان برگزاري «جايزه‌ي انجمن منتقدين كتاب ملي» به‌عنوان يكي از دو برگزيده‌گان نهايي‌ي اين جايزه نام برده شده و برنده‌ي «جايزه‌ي منتقدين كتاب بي‌ايريا[1]» شده است. اثر ديگرش به‌نام «نه دروازه: دريچه‌يي به‌دنياي شعر» مجموعه مقالاتي است كه در باره‌ي شعربه‌رشته‌ي تحرير درآمده است. جين هيرشفيلد هم‌چنين ويرايش و ترجمه كتاب « ماه قير‌گون:‌مجموعه شعرهاي عاشقانه انو‌نو كوماچي[2]و ايزومي شيكيبو[3]، زنان دربار باستان ژاپن» (1990) و نيز «زن در ستايش روحانيت: شامل 43 قرن شعر مذهبي توسط زنان» (1994) را به‌عهده داشته است.

ادامه‌ی مطلب
فصل بهار

فصل بهار

چشم سرخ خرگوش
غمگین نیست. دیگر کسی سوار بر کرجی
از روستای طلایی اندوه
عبور نمی‌کند. غروب
روستا را به حال خود رها می‌کند. 
تقصیر هیچ‌کس نیست
اگر پرده‌ها کنار رفته‌اند.
در همه‌جا، همه جا، همه جا
صدای حرکت چرخها، و پیر تر شدن
ساکت‌تر شدن. 
به هیچ‌کس مربوط نیست
اگر در تمام طول شب
سگها پارس می‌کنند به هم، و چشمانشان
سرخ می‌درخشد. 
فضای ممتد تاریکیِ بین‌شان از آن آنهاست
می‌توانند بایستند در دو سویش
و به هم پارس کنند.
خرگوشها نیز دندان نشان می‌دهند
به ماه بهار.

 
 

ادامه‌ی مطلب
نگاه

نگاه


استرفون منو تو بهار بوسید
روبین تو پاییز
اما کالین فقط نگام کرد
هیچ وقت منو نبوسید


بوسهٔ استرفون تو شوخیا گم شد
بوسهٔ روبین وسط شیطونیا
اما بوسهٔ چشای کالین
شب و روز منه.

ادامه‌ی مطلب
عشق مثل نمک

عشق مثل نمک

 
بلورهایش در دست ما
چنان پیچیده است که رمز‌گشایی‌اش ناممکن
 

بی‌لحظه‌ای تردید
وارد دیگ می‌شود

 
بر زمین می‌ریزد، چنان ریز
که بر آن پا می‌گذاریم
 
کمی از آن پشت چشمهای ماست
 
از پیشانی‌مان می‌گریزد
 
در شرابه‌هایی پنهان
در تن خود نگاهش می‌داریم 

سر میز شام، وقتی داریم از تعطیلات و دریا حرف می‌زنیم،
آن را دست به دست می‌دهیم.

ادامه‌ی مطلب
تنانه

تنانه

خوشترین لحظهٔ زندگی زن
وقتی‌ست که می‌شنود عشقش کلید را
در قفل می چرخاند ، وقتی مرد داخل می‌شود و سعی می‌کند
سرو صدا نکد زن وانمود می‌کند خواب است
اما بی‌دست و پا ست او، همیشه می‌خورد به چیزی،
زن بوی لیکور را در نفسش حس می‌کند،
اما او را می‌بخشد زیرا که مرد  به او برگشته
و دیگر لازم نیست تنها بخوابد.
 
خوشترین لحظهٔ زندگی مرد
وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید
پس از خوابی یک‌ساعته،
پس از عشق‌بازی، و شلوارش را
بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،
و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند
آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را
سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.

ادامه‌ی مطلب
وقتی زنی مردی را دوست دارد

وقتی زنی مردی را دوست دارد

زن که می‌گوید شراب شور مارگاریتا، منظورش شراب شیرین دایکویری ‌است زن که می‌گوید خیالاتی، منظورش دمدمی‌مزاج است وقتی می‌گوید: «دیگه با تو حرف نمی‌زنم، » می‌خواهد بگوید «از پشت بازوهاتو دورم حلقه کن تا با دل ‌شکسته‌‌ام کنار پنجره بایستم» انتظار می‌رود که مرد این‌ها را بداند. وقتی مردی زنی را دوست دارد، مرد در نیویورک است و زن در ویرجیانا یا مرد در بوستون است، می‌نویسد و زن در نیویورک است، می‌خواند یا زن ژاکت می‌پوشد و در پارک بالبوآ عینک آفتابی می‌زند و مرد در ایتاکا برگ‌ جمع می‌کند یا مرد به سمت ایست‌همپتون رانندگی می‌کند و زن دل‌شکسته ایستاده‌است کنار پنجره و به خلیج کوچک خیره می‌شود که قایقی با بادبان‌های رنگی از آن می‌گذرد درست وقتی که مرد در ترافیک شاهراه لانگ‌آیلند گیر افتاده‌است. وقتی زنی مردی را دوست دارد، ساعت یک و ده دفیقه‌ی صبح است زن خواب است و مرد انواع توپ‌بازی‌ها را تماشا می‌کند و چوب‌شور می‌خورد لیموناد می‌نوشد و دو ساعت بعد، از جایش بلند می‌شود و یله می‌رود تا تختی که زن هنوز خواب خواب است و داغ داغ. زن که می‌گوید فردا، منظورش سه یا چهار هفته‌ی بعد است وقتی می‌گوید :«حالا وفتشه از من حرف بزنیم» مرد از سخن باز می‌ماند. نزدیکترین دوست زن می‌آید و می‌گوید «کسی مرده بود؟» وقتی زنی مردی را دوست دارد، آن‌ها با هم رفته‌اند تا در رودخانه شنا کنند، عریان یک روز خوب جولای است با آواز آبشاران که به خنده‌ی پنهانی آب می‌ماند وقتی به صخره‌های صاف هجوم می‌برد و در جهان هیچ غریبه‌ای وجود ندارد. سیب‌های رسیده کنارشان بر زمین می‌‌افتند مگر می‌شود سیب‌ها را نخورند؟ مرد که می‌گوید :«زمانه‌ی ما، روزگار گذار ‌است» زن جواب می‌دهد «اصل اصل خودته!» خشک مثل کوکتیل مارتینی که مرد مزمزه می‌کند. همیشه دعوا دارند یک جور تفریح است من چه دینی به تو دارم؟ بذار از هم عذرخواهی کنیم باشه، معذرت می‌خوام، کله‌خر. جلوی نشانه‌ای گرفته می‌شود که می‌گوید «قاه‌قاه». این تصویر، ساکت است. «بدون حتی یه بوسه، ترتیب منو می‌دادی» زن می‌گوید «خوب منم می‌تونم همینو بگم!» که در زبان انگلیسی طنین محشری دارد. یک سال هفت بار به هم زدند و تهدید کردند که نه بار دیگر هم این‌کار را می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب
تقاطع‌ها

تقاطع‌ها

کشتی‌ای که نرسيد خانه‌ای که ساخته‌نشد راهی که پيموده‌نشد نامه‌ای که نرسيد چشمه‌ای که نجوشيد درختی که کاشته‌نشد سيگاری که کشيده‌نشد قهوه‌ای که نوشيده‌نشد مرگی که نيامد زندگی‌ای که آغاز نشد. در هر کشتی، مسافری قاچاق در هر خانه،‌ خاطرات از دست‌رفته در هر راه، کاروانی بر می‌گردد در هر نامه× جمله‌ای فراموش در هر ديوار، يوسفی گريان در هر درخت، سيبی ممنوع در هر سيگار، سرخ‌پوستی در هر فنجان قهوه، تلخی در هر مرگ، فزشته‌ای مست در هر زندگی، سوگواران منتظر در ايستگاه مرزی، افسری هست که تو را خوب می‌شناسد دستت را تکان بده، يا به او لبخند بزن بعد آرام عبور کن.

ادامه‌ی مطلب
در فرصت غیاب

در فرصت غیاب

حالا اتاقو واسه چند لحظه ترک کرده که صورتشو پودر بزنه نگا می‌کنيم و صبر می‌کنيم، نگا می‌کنيم و انتظار اونو می‌کشيم که هدف ‌زندگی‌ها‌مونو برگردونه.

ادامه‌ی مطلب
آواز سیرن‌ها

آواز سیرن‌ها

گاه‌گاهی زنگ می‌زنم، که ببينم آهنگ پيغام‌گيرش عوض‌شده يا نه. «تو دو کلمه بم بگو»، ضبط آغاز می‌شود «هرچی که می‌خوای تو هزار کلمه بگی!» به فکر فرو می‌روم. انگار شب است و در دريا فرورفته‌ام صدای موج‌هايي که صخره‌ها را خرد می‌کنند و اينکه او آن‌جاست و‌ می‌شنود منتظر ، تا چيزی بگويم. سرانجام يک‌بار گوشی را برخواهدداشت و صدايش آواز‌ گذشته‌ها را برايم خواهدخواند آون‌وقت موهای پشت گردنم سيخ می‌شوند انگار برای آنی او را بويیده‌ام.

ادامه‌ی مطلب
شبانه

شبانه

من اون سنگی‌ام که از جاش دراومده ميون صخره‌ها همون قلبه‌ی وسط تيرا، اون دختره‌ی گوشه‌گير، ميون دخترا، همون‌‌پسر که جوون‌مرگ می‌شه، تو پسرا. ميون جوابا، سوالم و وسط عاشقا، شمشير و تو زخما، زخم تازه و تو کاغذرنگیا، همون پرچم سيا وسط کفشا، اونی که پر ريگه از ميون همه‌ی روزا، همون روزی که ديگه نمی‌‌‌آد و تو همه‌ي استخونايی که رو ساحل پيدا می‌کنی اونی که آواز می‌خونه، مال من بود.

ادامه‌ی مطلب
نقش

نقش

خيال می‌کنم امتحان فارغ‌التحصيلی‌ام را می‌دهم: دو بوزينه زنجيری بر پنجره‌ای می‌نشينند بيرون پنجره آسمان معلق است و دريا مواج. از تاريخ نوع بشر امتحان پس می‌دهم: زبانم گير می‌کند و دست و پايم را گم می‌کنم. يکيشان، خيره به من، پرکنايه گوش می‌کند ديگری انگار چرت می‌زند. و وقتی سوالی با سکوت مواجه می‌شود راهنمایی‌ام می‌کند با زنگ آرام زنجير.

ادامه‌ی مطلب