۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبتو انبار ظروف مقدس کلیسا | لدو ایوو
تو انبار ظروف مقدس کلیسا یه موشی زندگی میکرد: یه مسیحی بد که همهچیو میدزدید و فقط احترامِ سنتا اوکاریستیا رو داشت. تو این مکان مقدس یه جای مطمئن قایم میشد و حتی اسقف اعظم رخصت دیدارشو نداشت. روزا میخوابید و شبا میجووید. درست عین خود …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























