ع.پاشایی

واپسین سخن

مى‏خواهم
واپسين سخنم
اين باشد كه:
به عشق تو ايمان دارم.


دشوار

مرا برهان
از گذشته‌ی به‏ كمال‏ نرسيده‌ام
كه از فراپشت به من چسبيده‏ است و
مرگ را دشوار مى‏كند.


راه‌ها

قُلّه را پيموده‏ام
و پناهى ‏نيافته‏ام
در ارتفاع ِ بى‌سرپناه و بى‏ثمر ِ آوازه
راهنماى من
مرا پيش از آن كه روشنا رنگ ‏ببازد راه‏هائى
خالى و خاموش
در زندگانى من هست.
اين‏ها فضاهاى سرگشاده‏اند
كه روزهاى شلوغ من
نور و هواى‏شان را
از آن‏جا گرفته‏اند.


غروب

پيش‏درآمد ِ شب
در موسيقى غروب آغاز مى‏شود
در سرود مقدسش
به تاريكاى محو نشدنى.


جزیره ترانه‌ها

مرا
بر اين درياى فريادها
آرزوى ِ جزيره ترانه‏ها در دل است.
«جزيره ترانه‏ها» را آرزو مى‏كنم.


حس می‌کنم

من
در اين لحظه
حس‏ مى‏كنم كه تو
قلبم را به نظاره نشسته‏اى
چون سكوت آفتابى ِ بامداد
بر كشتزارى تنها
كه خرمنش را برداشته‏اند.


تاریخ انسان

تاريخ انسان
صبورانه
چشم ‏به ‏راه پيروزى انسانى است
كه وَهنى بر او رفته‏ است.


حقیقت

سرورم
بگذار به ‏حقيقت زندگى ‏كنم
تا مرگ
مرا حقيقتى شود.


موسیقی عشق

استادم
چون تارهاى زندگيم به‌‏كوك باشد
آن‏گاه به هر زخمه تو
موسيقى عشق برخواهد خاست.


گذشته‌ام

خدا
در تاريكاى شامگاهى من
با گل‏هائى از گذشته‏ام
در سبدش
تر و تازه مانده
پيشم مى‏آيد.


هرگز

روزى اين را خواهيم دانست
كه مرگ را
هرگز
ياراى آن نيست
كه آن‏چه را روان‏مان يافته
از ما بربايد،
چراكه يافته‏هايش با او يگانه‏اند.


واقعیت

عشقى كه هميشه مى‏تواند از دست ‏برود
واقعيتى است
كه ما آن را چون حقيقت
نمى‏توانيم بپذيريم.


بوى خاك

بوى خاك ِ خيس ِ باران ‏خورده
برمى‏آيد
مثل سرود ستايشى
از گروه بى‏آواى ناچيزان.


خواب می‌بینم

خواب ستاره‏ئى را مى‏بينم
جزيره‏ئى از نور
كه در آن زاده خواهم‏ شد
و در عمق آسودگى شتاب‏ آلودش
زندگيم كارهايش را به ‏كمال مى‏رساند
به‏كردار يكى شالى‏زار
در آفتاب پائيزى.


راز

اى ماه تمام
امشب
در ميان برگ‏هاى نخل
جنشى هست
و در دريا
برآمدن امواج
چون ضربان قلب جهان.
تو از كدام آسمان ناشناخته
راز دردآلود عشق را
در خاموشى‏ات مى‏برى؟


سفر

ناشاد است روز
روشنا
زير ابرهاى عبوس
كودكى كتك‏ خورده را ماند
با ردّ اشك‏ها
برگونه‏هاى بى‏رنگش.
و فرياد باد
به فرياد جهانى زخم‏ خورده ماند.
من اما مى‏دانم
كه راهى ِ سفرم به ديدار دوست.


مسافر جاودانه

اى مسافر جاودانه
ردّ گام‏هاى‏ات را
در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت.


خاموشى خدا

خاموشى خدا
انديشه‏هاى انسان را
در سخن مى‏شكفاند.


کمال

تو از بيابان‏هاى سال‏هاى بى‏ثمر مى‏گذرى
تا به لحظه كمال برسى.


بوسه

خدا
متناهى را به عشق مى‏بوسد
و انسان
نامتناهى را.


آفتاب تو

آفتاب تو به روزهاى زمستانى دل من
لبخند مى‏زند
هرگز در گل‏هاى بهارى‏اش ترديدى نيست.


یاری عشق

بگذار
همان‏گونه كه عشق تو شكل‏ مى‏گيرد
اين جهان را احساس‏ كنم
و آن‏گاه عشق من آن را يارى خواهد كرد.


چشم به راه

خدا
چشم ‏به ‏راه انسان است
كه كودكى‏اش را
در فرزانگى بازيابد.


بیمناک

جهان هنگامى انسان را دوست مى‏داشت
كه او لبخند مى‏زد.
آن‏گاه كه خنديد
جهان از او بيمناك شد.


زیبایی

شب خاموش
زيبائى مادر را
و روز پر هياهو
زيبائى كودك را
داراست.


لطف نام تو

زمانى كه نامم را از ياد برم
لطف نام تو
هم‏چون خورشيد بامدادى‏ات
به‏ هنگامى كه مِه ازميان ‏مى‏رود
دلم را مالامال ‏مى‏كند.


خجسته

خجسته
آن‏كو كه آوازه‏اش
حقيقتش را
در پرتو خود نگيرد.


حقيقت

حقيقت
گوئيا با آخرين سخن‏اش مى‏آيد
و آن آخرين سخن
سخن ديگرى مى‏آفريند.


آرامش طلائی

توفان ِ شب ِ دوشين
بامداد امروز
تاجى از آرامش طلائى به‏ سر نهاده‏ است.


حقيقت

حقيقت به‏ ضد خويش برانگيزد
توفانى را
كه بذرهايش را همه‏جا مى‏پراكند.


همزمانی محتوا