سیلویا پلات

بانو ایلعاذر

 
باز همان کار را کرده ام
هر ده سالی که می گذرد
این اقدامیست از سوی من...
پوستم ،معجزه ای در گردش است
درخشان چون آباژور ِنازی ها
پای ِراست من-- ادامه‌ی مطلب


لاله‌ها

لاله‌ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه‌چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر بر‌‌ف‌پوش...
من آرامش را می‌آموزم،
در سکوت خویش می‌آسایم
همانگونه که نور
دراز می‌کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه‌ام را به بیهوش‌گرها
و بدنم را به جراحان...
آنها سرم را گذاشته‌اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقه‌ی بیچاره
ناچار است همه‌چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می‌روند و عبور می‌کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می‌کنند چون ساده‌لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهاشان کار می‌کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...-- ادامه‌ی مطلب


توت‌فرنگی‌های تلخ

تموم صبح توی مزرعه‌‌ی توت‌فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف‌زدن،
و ما چمپاتمه‌زنون میون ردیفها گوش دادیم.
شنیدیم که سردسته‌ی زنها گفت:
« از‌طریق نقشه بمبارونشون کنین .»
خرمگس‌ها وزوز‌کردن مکث‌کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی‌ها غلیظ و ترش شد.
ماری آروم گفت:
«من یه پسره رو دارم،
 اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت، هر اتفاقی اگه بیفته... »
آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه گرگم به‌هوا بازی‌می کردن
و می‌خندیدن توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می‌کردن و می‌دویدن از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج‌بیل ‌زدن به کاهوها و هرس کردن کرفس‌ها.
زن گفت:
«طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می‌کردیم .»
« این کارو نکنین!»
دخترک،-- ادامه‌ی مطلب


سه زن

شعری برای سه صدا
مکان: زایشگاه و پیرامونش

صدای اول:

سُستم مثل دنیا،
ببمار ِ بیمار؛
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!
آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..

صدای دوم:

اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
دور و برم می پلکیدند
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوای نازک،
و حالا من آنرا بُریده بودم .
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های سرد و
پریشان خیالیها...
نشستم پشت میزم ،
با جورابهای ساق دار و پاشنه های بلندم.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .
من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!
حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
قطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
چندکاره های بی نظیر.
همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.
اینها پاهای من اند،
این انعکاس های ماشینی.
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
میخ های پولادین....
در حال عجز پیدایم می کنند.
این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!-- ادامه‌ی مطلب


لاله ها

لاله ها بیش از حد تحریک پذیرند
اینجا زمستان است
نگاه کن که چقدر همه چیز سفید است
چقدرآرام
چقدر برفی
من در حال ِ فراگیری ِ آرامشم
با وجود خودم در آرامش دراز می کشم
همانگونه که نور می آرامد بر این دیوارهای ِ سفید
این تختخواب
این دست ها .
من هیچکسم
هیچ کاری با این هیاهو و همهمه ندارم
من نامم را
و روز تعویض لباسم را به پرستاران سپرده ام
و تاریخچه ام را به تکنسین های ِ بیهوشی
و اندامم را به جراحان.
سرم را بین ِ بالش و لبه ی ملحفه تکیه داده اند
شبیه به چشمی میان ِ دو پلک سفید که بسته نخواهد شد
مردمک ِ ابله!
مجبور است همه چیز را در خود بگیرد.
پرستاران می گذرند و می گذرند
آنها هیچ مزاحمتی ندارند
آنها چون سرزمینهای فریب خورده در کلاه های سفیدشان ،
عبور می کنند و می گذرند
با دستهایشان کار می کنند
هر کدام درست شبیه به آن یکی
و شرح ِ تعدادشان در آنجا ، غیر ممکن است.
بدنم همچون سنگریزه ایست برایشان
همچون آب مراقبش هستند
مراقبت از سنگ ریزه ها حتما لبریزشان می کند
باید به آرامی از صافی عبورشان داد.
مرا با سوزنهای براقشان به بی حسی می برند
مرا به خواب می برند
هم اکنون خودم را از دست می دهم
من بیماری هستم با چمدان ِ مسافرتی...
جعبه ی شبانه روزی ام که چرمین و محفوظ است،
همچون جعبه ی سیاهی از قرص هاست.
همسر و کودکم در عکس خانوادگی لبخند می زنند
لبخندشان به پوستم نفوذ می کند
دامهای ی کوچک ِ خندان...

گذاشته ام که چیزها بلغزند و بروند
یک قایق ِ باری ِ سی ساله
لجوجانه خودش را به اسم و آدرسم حلق آویز می کند
آنها مرا از تعلقات ِ عاشقانه ام جارو می کشند
وحشت زده و برهنه
بر یک ارابه ی پلاستیکی از بالش های سبز
نگاه انداخته ام به سرویس چای ام
به گنجه ی لباس ِ کتان و کتابهایم
به سینکی که در دید ِ من است
و آبی که از سرم گذشت
هم اکنون من راهبه ای تارک دنیا هستم
و هرگز چنین اصیل و پاک نبوده ام.
من هیچ گلی نخواستم
من تنها می خواستم
با ظهور دستهای خالی ام دراز بکشم
و کاملا تهی شوم
چقدر آزادانه است!
نمی توانید حتی نظر بدهید که چقدر آزادانه...
این آرامش آنقدر بزرگ است که گنگتان می کند
و از شما چیزی نمی پرسد
از کارت شناسایی تان
و از هرچیز ِ ناچیز...
این همان چیزیست که نزدیک به مردن است
سر آخر
آنها را حدس زدم-- ادامه‌ی مطلب


همزمانی محتوا