![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و 6 میهمان انلاین هستند.
|
گارسیا لورکافدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بيمار بود، نمی توانست راه برود و به بازيهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنيدن افسانه ها و قصه هايی که خدمتکاران و روستاييان می گفتند و ترانه هايی که کوليان می خواندند شوقی عجيب داشت...
عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگر در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد. بدين سان نخستين آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نيز با موسيقی آشنايش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خيال انگيز کوليان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کليد قلعه جادويی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هيچيک از اين دو به پايان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانيايی را به خوبی آموخت.
از او شاعری بار آورد که آگاهی عميقش از فرهنگ عاميانه اسپانيايی حيرت انگيز است و تمام اسپانيا در خونش می تپد. هنگامی که رژيم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود که تياتر را به ميان مردم ببرد اقدام به ايجاد گروه نمايشی سياری از دانشجويان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهری به شهری و از روستايی به روستايی در حرکت بود و نمايشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد.
در پنج ساه آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند.
لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.
لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست. ترانهی گارد سویل اسپانیا
بر اسبانى سياه مىنشينند *** هان اى شهر كوليان ! *** چندان كه به زير مىآمد شب *** از دست نهادهاند قاشقكهاشان را *** هان اى شهر كوليان! *** دو به دو پيش مىآيند *** شهر ، آزاد از دلهره ، *** اى شهر كوليان ! رنگهاى خانه به دوشعطار پيلهور شباهنگام روح پرندهگان كهن گلهاى اين طبق در باغ گــفــتوگــو در مــيـــانِ راه، احمد شاملو(بر اساس قطعهای از لورکا)يك صدا: ــ تلخ
خرزَهرههاى حياطم
خرزَهرههاى حياطِ خونهم .
تلخ
مغزِ بادوم
مغز بادومِ تلخ.
نـا يـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــلبـا ز ىِ نـا يـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل
نايبسرهنگ:ــ من نايبسرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيلباشى:ــ بله قربان!
نايبسرهنگ:ــ كسى منكره؟
وكيلباشى:ــ خير قربان!
نايبسرهنگ:ــ سه تا ستاره و بيست تا صليب دارم من.
وكيلباشى:ــ بله قربان!
نايبسرهنگ:ــ عالى جناب اسقف با همهيِ بيس و چار تا منگولهي بنفشاش، بِمسلام كرد.
وكيلباشى:ــ بله قربان!
نايبسرهنگ:ــ من سرهنگم. سرهنگم من. نايبسرهنگ گاردِ سيويلم من!
رومئو و ژوليتِ لاهوتى، سفيد و طلايى، در توتون زارِ قوطىِسيگار، يكديگر را در آغوش مىگيرند.
افسر، لولهي تفنگى را كه پُر از سايه زيردرياست نوازش مىكند.
صدايى از بيرون:ــ ماه، ماه، ماه،
ماهِ فصل زيتون.
كازورلا Cazorla بُرجش را نشان مىدهد
بنامهخى Benameji پنهانش مىكند.
ماه، ماه، ماه، ماه.
خروسى در ماه مىخوانَد.
آقاى شهردار! دخترهاتان
ماه را تماشا مىكنند.
نايبسرهنگ:ــ اين كيه؟
وكيلباشى:ــ يه كولى.
نگاهِ نرهقاطرىِ جوانِ كولى تيره مىشود و چشمهاى ريزِ نايبسرهنگِ گاردِ سيويل را گشاد مىكُند.
نايبسرهنگ:ــ من نايبسرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيلباشى:ــ بله قربان.
نايبسرهنگ:ــ تو كى هستى؟
كولى:ــ يه كولى، آقا.
نايبسرهنگ:ــ خب، يه كولى يعنى چى؟
كولى:ــ هر چى ميلتون باشه، آقا.
نايبسرهنگ:ــ اسمت چيه؟
كولى:ــ چهطور مگه، آقا؟
نايبسرهنگ:ــ چى گفتى؟
كولى:ــ گفتم كولى.
وكيلباشى:ــ پيداش كردم ، ورداشتم آوردمش.
نايبسرهنگ:ــ كجا بودى؟
كولى:ــ رو پُلِ رودخونهها.
نايبسرهنگ:ــ كدوم يكى از رودخونهها آخه؟
كولى:ــ همهشون.
نايبسرهنگ:ــ خب، اونجا چى كار مىكردى؟
كولى:ــ دارچينى صفا مىكردم.
نايبسرهنگ:ــ وكيلباشى!
وكيلباشى:ــ امر بفرماييد جناب سرهنگِ گاردِ سيويل!
كولى:ــ واسه خودم يهجُف بال ساختهام كه بِپَرَم. باشون مىپَرَم. گوگرد و سورى رو لبام!
نايبسرهنگ:ــ واى!
كولى:ــ گر چه واسه پرواز احتياجى به اون بالها ندارم، ابرهاى غليظ و حلقهها تو خونمه.
نايبسرهنگ:ــ اى واى!
كولى:ــ تو ژانويه بهارنارنج دارم.
نايبسرهنگ:ــ واى واى واى!
كولى:ــ زيرِ برف، پرتقال.
نايبسرهنگ درهم پيچيده:ــ واى واى واى واى! بالام پوم پيم پام.
مىافتد مىميرد.
روحِ توتون و شيرقهوهيِ نايبسرهنگ گاردِ سيويل، از پنجره مىرود بيرون.
وكيلباشى:ــ اى هوار! به داد برسين!
تو محوطهيِ سربازخانه، سه گاردِ سيويل كولى را به قصدِ كُشت مىزنند.
ترانــهي كــو لــىِ كـتـك خورده
بيست وچهار سيلى
بيست وچهار سيلى.
اون وقت، مادر جون! شبى كه مياد
كاغذِ نقره پيچم مىكنه.
گاردِ سيويلِ راهها!
يك قورت آب به لبم بِرِسونين.
آبى با ماهىها و زورقها.
آب آب آب آب.
آخ! فرماندهي گاردهاى سيويل
كه اون بالا تو دفترتى!
يه دسمالِ ابريشمى ندارى
كه صورتِِ مَنو باش پاك كنى؟
بـه پـروازکرده مـرسدسساز نور سرد يخزدهاى و خاطرهات برفىست با اينهمه ما در اينحضيض، روز و شب ا نـحنـاسوسنى دركف من كه رامكنندهى پروانههاى تاريكام از پس هزارسال من كه رامكنندهى ستارههاى تاريكام یه تکدرختشب چار ماه و رو تنم دنبال رد لبات میگردم. همون «نه» که بم گفتیو شب چار ماه و در دانشگاه و در موسسهبار اول بم بگو یه صبح تند من نمیشناختمت حالا میون ما بار اول این حلقه رو بنداز.این حلقه رو پرت کن تو آب. (سایهها انگشتاشونو رو پشتم میذارن ) این حلقه رو بنداز. هیچی ازم نپرس! این حلقه رو پرت کن تو آب. دختر تیرهی ماه بدردختره از جلوی ابروهام رد میشه میپرسم: به چه دردم میخوره تنت واسه من دختر تیرهی ماه بدر در گوشی با یه دختردلم نمیخواس تو چشات دلم نمیخواس نارسیسهی بچه، تو اون تهتها، یه گل سرخه اون پرنده رو نگا! چشام تو رودخونه غیب شدن اوه! ... خودمم تو گل سرخم وقتی تو رودخونه غیبش زد چقد خرجم میشه؟چقد واسم خرج ور میداره تو عشقت کی روبان کلامو میخره چقد خرجم میشه درخت، درختدرخت، درخت دخترک زیبا درخت، درخت سبدهادلال گُل شب، روح پرندهگان ِ کهن و در این بیشهی انبوه که سرچشمهی اشک میخشکد در این کتاب از پس جعبهآیندهی نامریی ِ سالها دلال گُل در باغ بدروداگر مُردم کودک پرتقال میخورد. دروگر گندم میدرود. اگر مُردم غروب(آیا لوسی ِ من پا در جویبار نهاده بود؟) سه سپیدار گشن سکوت فروخوردهی غوکان کنار رود و رویاهای من بر آب قصیدهی اشکهاپنجرهی مهتابی را بستهام فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند اما زاری سگی سترگ است خوآن برهواغولآسا پیکری داشت و هیچ چیز به تحریر صدای او مانند نبود: لیموزاران ِ مالاگای خواب آلوده را صدایش در خود نهفته داشت خودکشی(شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی) جوان از خود میرفت دلش اندک اندک به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده و چون دستکشهایش را به درآورد از درگاه مهتابی برجی دیده میشد.ــ و سایهی خود را در نظر آورد که آرام جوان، سخت و هندسی، قصیدهی کبوتران تاریکبر شاخههای درخت غار و من که زمین را «ــ در دنبالهی دامن ِ من» چنین گفت خورشید. بر شاخساران درخت غار-- ادامهی مطلب در مدرسهآموزگار: کودک: آموزگار: کودک: کودک: آموزگار: کودک: [پنجرهی مدرسه، پردهیی از ستارهها دارد.] کاردکارد نه. کارد، نه. ورای جهان(به مانوئل انگلز اوریتس) صحنه فرشته: من: دژهای سر به فلک کشیده. نغمه(در ستایش لوپه د ِ وِگا) بر کنارههای رود دسته گلها از عشق میمیرند. بر فراز پلهای اسفندماه شب ِ انیسون و نقره دسته گلها از عشق میمیرند. کماندارانکمانداران ِ عبوس گوادل کویر بیدفاع. کلاههای پهن ِ خاکستری آه، گوادل کویر! گوادال کویر ِ بیدفاع. و به زاغههای تنگ و پیچ ِ عشق و بلور و سنگ آه، گوادل کویر! آی!فریاد [بگذارید در این کشتزار در این جهان همه چیزی در هم شکسته [بگذارید در این کشتزار افق بیروشنایی را [به شما گفتم، بگذارید چشماندازپهنهی زیتونزار غزل بازار صبحگاهیاز بندرگاه «الویرا» کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه از بندرگاه الویرا از بندرگاه الویرا ترانهی ناسرودهترانهیی که نخواهم سرود بالای پیچک چنین شد پس که من دیدم به رویا |