گارسیا لورکا

فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بيمار بود، نمی توانست راه برود و به بازيهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنيدن افسانه ها و قصه هايی که خدمتکاران و روستاييان می گفتند و ترانه هايی که کوليان می خواندند شوقی عجيب داشت... عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگر در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد. بدين سان نخستين آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نيز با موسيقی آشنايش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خيال انگيز کوليان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کليد قلعه جادويی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هيچيک از اين دو به پايان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانيايی را به خوبی آموخت. از او شاعری بار آورد که آگاهی عميقش از فرهنگ عاميانه اسپانيايی حيرت انگيز است و تمام اسپانيا در خونش می تپد. هنگامی که رژيم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود که تياتر را به ميان مردم ببرد اقدام به ايجاد گروه نمايشی سياری از دانشجويان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهری به شهری و از روستايی به روستايی در حرکت بود و نمايشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد. در پنج ساه آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند. لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود. لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست.

ترانه‌‌ی گارد سویل اسپانیا

بر اسبانى سياه مى‌نشينند
سياه‌آهنينه سراپاى .
و بر قدوار شنل‌هاشان
لكه‌هاى مركب وموم مى‌درخشد .
گريان‌گريان اگر نمى‌گذرند ، از آن روست
كه سرب به‌ جمجمه دارند به ‌جاى‌ مغز
و روح‌شان‌ همه از چرم‌ براق است .
از شن‌ريز فرعى فراز مى‌آيند
جمع گوژپشتان شب‌نهاد
تا بر معبر خويش
خاموشى‌ى ظلمانى‌ى صمغ را بزايانند و
وحشت ريگ‌ روان را .
به ‌راه دل‌خواه ‌خويش مى‌روند
نهفته به ‌حفره‌ى پوك جمجمه‌شان
نجوم مبهم
تپانچه‌هائى پندارى را .

***

هان اى شهر كوليان !
بر نبش هر كوچه‌ئى بيرقى .
كدوى غلغله‌زن ، ماه و
آلبالوى پرورده .
هان اى شهر كوليان !
كه تواندت از ياد برد ؟
هان ، شهر درد مشك‌اندود
با برجك‌هاى دارچينى .

***

چندان‌ كه به‌ زير مى‌آمد شب
ـ شب ، شب كامل ـ
كوليان بر سندان‌هاى خويش
پيكان و خورشيد مى‌ساختند .
اسبى به‌خون درآغشته
بر درهاى گنگ مى‌كوفت .
خروسان شيشه‌ئى بانگ سر مى‌دادند
به خه‌رز ـ شهرك مرزى ـ .
در كنج مفاجات
باد عريان مى‌گردد
درشب ، شب نقره بناگاه ،
درشب ، شب دست‌ ناخورده .

***

از دست ‌نهاده‌اند قاشقك‌هاشان را
قديسه‌ى عذرا و يوسف قديس .
بر آن‌اند تا از كوليان به‌ تمنا درخواهند
كه‌شان به‌جست‌وجو برآيند .
عذراى قديسه پيش‌ مى‌آيد
در جامه‌ى زنان داور
از كاغذ شكلات و
گردن‌آويزى از چغاله‌ى بادام .
يوسف قديس دست‌ها را مى‌جمباند
زير شنل ابريشمين‌اش .
و با پادشاهان سه‌گانه‌ى پارس
به‌ ديدار پدر و دومك مى‌آيد .
ماه نيمه‌تمام به ‌انديشه فرو مى‌شود
در خلسه‌ى جيقه .
مهتابى‌ها همه پر مى‌شود
از پرچم‌هاى سه‌گوشه و فانوس
و رقاصه‌گان بى‌كمرگاه به‌ هق‌هقه ‌درمى‌آيند
در برابر آينه‌هاى خويش .
آب و سايه ، سايه وآب
در خه‌رز ـ شهر مرزى ـ .

***

هان اى شهر كوليان!
بر نبش هر كوچه‌ئى بيرقى .
اينك گارد سيويل !
آتش‌هاى سبزت را فروكش .
هان اى شهر كوليان !
آن‌را كه هرگز توان ازخاطر زدودن‌ات باشد
با موى بى‌شانه
دور از دريا به ‌خود بازنه .

***

دو به دو پيش مى‌آيند
به‌جانب شهر نشاط  و جشن .
هياهوئى ابدى
فانسقه‌ها را اشغال ‌مى‌كند .
دو به دو پيش مى‌آيند
دوشبانه باطنان .
به‌ خاطر هوس ايشان ، آسمان
مهميزبازارى بيش نيست .

***

شهر ، آزاد از دل‌هره ،
درهايش را تكثيرمى‌كرد .
چهل تن گارد سيويل
ازپى تاراج بدان درمى‌آيند .
ساعت‌ها از كار بازماند .
تاكسى گمان بد نبرد
به ماه آبان
مى به ‌شيشه رو درپوشيد
به ماه آبان .
از بادنماها
غريوى كش‌دار برآمد .
شمشيرها ازهم بازمى‌شكافند آن نسيم‌ها را
كه‌ سمضربه‌هاى ‌سنگين شان سرنگون ‌كرد .
پيره‌كوليان
ازجاده‌هاى گرگ‌وميش مى‌گريزند
سال‌خورده كوليان
با اسب‌هاى خواب‌آلود و
سفالنه‌هاى پشيز خويش .
از فراز كوچه‌هاى تندشيب
شنل‌هاى عزا بالا مى‌خزند
همچنان‌كه از دستاس‌هاى پس‌پشت‌ خويش
جلدهائى كم‌دوام مى‌سازند .
كوليان به‌ دروازه‌ى بيت‌اللحم
پناه مى‌برند .
يوسف قديس ، سراپا پوشيده ‌از زخم ،
دختركى را به‌ خاك‌ مى‌سپارد .
تفنگ‌هاى ثاقب ، سراسر شب
بى وقفه طنين‌اندازاست .
قديسه‌ى‌ عذرا كودكان را
به بذاق ستاره‌گان معالجه ‌مى‌كند .
با اين‌همه گارد سيويل
پيش‌ مى‌آيد با افشاندن شعله‌هايى
كه‌ در ايشان ، تخيل
جوان و عريان ، عشق برمى‌انگيزد .
رزا ـ دخترك خانواده‌ى كام‌بوريوس ـ
نشسته بر آستانه‌ى خانه ، مى‌نالد
پيش رويش پستان‌هاى بريده‌اش
بريكى سينى نهاده .
و دختران ديگر مى‌گريختند
با بافه‌هاى گيسوشان ازپس
درهوائى‌ كه درآن مى‌تركيد
رزهاى باروت سياه .
چندان كه مهتابى‌ها همه
شيارها شوند برخاك
سپيده‌دم شانه‌ها را متموج خواهد كرد
به ‌صورت نيم‌رخ درازى ازسنگ .

***

اى شهر كوليان !
چندان ‌كه آتش‌ها تورا دوره‌ كنند
گارد سيويليان نابود مى‌شوند
در يكى تونل سكوت .
اى شهر كوليان !
خاطره‌ى تو را چه‌گونه ‌از خاطر توان‌ برد ؟
تا تو را در پيشانى‌ى من جست‌وجو كنند .
بازى‌ى ماه ، بازى‌ى ماسه .


رنگ‏هاى خانه ‏به ‏دوش

عطار پيله‌‏ور
با طبق ‏گياه‏اش ‏از گلستانى‏ به ‏گلستانى ‏مى‏گذرد
و با طبله‌ی ‏عطرش
به‏ كار آغاز مى‏كند.

شباهنگام روح پرنده‏گان كهن
به‏ شاخ‏ساران‏ خويش باز مى‏آيد
و بر اين ‏بيشه‏ى ‏سر در هم
كه چشمه‏سار اشك‏ها در آن‏ فرو خشكيده
نغمه‏يى‏ ساز مى‏كند.

گل‏هاى اين‏ طبق
از پس‏ جعبه‏ آئينه‏ى نامرئى‏ى ساليان ‏سال
بينى‏ى‏ كودكان ‏را ماند
به‏ هم درفشرده
بر جام‏هاى مه‏اندود.

در باغ
پيله‏ور اشك ‏ريزان
كتاب‏ گل‏اش ‏را بازمى‏گشايد ،
و رنگ‏هاى خانه ‏به ‏دوش
سرگردان
برطبله‏ى‏ عطار
ازخويش‏ همى‏رود .


گــفــت‌و‌گــو در مــيـــانِ راه، احمد شاملو(بر اساس قطعه‌ای از لورکا)

يك صدا: ــ تلخ
خرزَهره‏هاى حياطم
خرزَهره‏هاى حياطِ خونه‏م .
تلخ
مغزِ بادوم
مغز بادومِ تلخ.
 
-- ادامه‌ی مطلب

نـا يـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل

بـا ز ىِ نـا يـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل
 
 
 
نايب‌‌سرهنگ:ــ من نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ كسى منكره؟
وكيل‌باشى:ــ خير قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ سه ‏تا ستاره و بيست‏ تا صليب ‏دارم من.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ عالى ‏جناب‏ اسقف با همه‌يِ بيس و چار تا منگوله‌‌ي بنفش‌‏اش، ‏بِمسلام كرد.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ من‏ سرهنگم. سرهنگم ‏من. نايب‌‏سرهنگ ‏گاردِ سيويلم من!
 

 

رومئو و ژوليتِ لاهوتى، سفيد و طلايى، در توتون زارِ قوطىِسيگار، يك‌ديگر را در آغوش‏ مى‌‏گيرند.
افسر، لوله‌‌ي ‏تفنگى را كه ‏پُر از سايه زيردرياست‏ نوازش مى‌‌كند.
 
صدايى‏ از بيرون:ــ ماه، ماه، ماه،
 
ماهِ فصل زيتون.
 
كازورلا Cazorla بُرجش را نشان مى‌‌دهد
بنامه‏خى Benameji پنهانش‏ مى‏‌كند.
 
ماه، ماه، ماه، ماه.
 
خروسى ‏در ماه ‏مى‏‌خوانَد.
 
آقاى شهردار! دخترهاتان
ماه‏ را تماشا مى‌‏كنند.
 
نايب‌‏سرهنگ:ــ اين ‏كيه؟
وكيل‌باشى:ــ يه ‏كولى.
 
نگاهِ نره‌‏قاطرىِ جوانِ كولى تيره مى‌‏شود و چشم‌‏هاى ريزِ نايب‌سرهنگِ ‏گاردِ سيويل را گشاد مى‌‏كُند.
 
نايب‌‏سرهنگ:ــ من نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيل‌باشى:ــ بله ‏قربان.
نايب‌‏سرهنگ:ــ تو كى ‏هستى؟
كولى:ــ يه‏ كولى، آقا.
نايب‌‏سرهنگ:ــ خب، يه ‏كولى يعنى چى؟
كولى:ــ هر چى ميل‌‏تون باشه، آقا.
نايب‌‏سرهنگ:ــ اسمت‏ چيه؟
كولى:ــ چه‌‌طور مگه، آقا؟
نايب‌‏سرهنگ:ــ چى ‏گفتى؟
كولى:ــ گفتم كولى.
وكيل‌باشى:ــ پيداش ‏كردم ، ورداشتم آوردمش.
نايب‌‏سرهنگ:ــ كجا بودى؟
كولى:ــ رو پُلِ رودخونه‏ها.
نايب‌‏سرهنگ:ــ كدوم ‏يكى ‏از رودخونه‏ها آخه؟
كولى:ــ همه‏شون.
نايب‌‏سرهنگ:ــ خب، اون‏جا چى ‏كار مى‏‌كردى؟
كولى:ــ دارچينى صفا مى‌‏كردم.
نايب‌‏سرهنگ:ــ وكيل‌‌باشى!
وكيل‌‌باشى:ــ امر بفرماييد جناب‏ سرهنگِ گاردِ سيويل!
كولى:ــ واسه ‏خودم يه‏جُف بال ساخته‌‌‏ام كه ‏بِپَرَم. باشون مى‌‏پَرَم. گوگرد و سورى ‏رو لبام!
نايب‌‏سرهنگ:ــ واى!
كولى:ــ گر چه ‏واسه ‏پرواز احتياجى به‏ اون بال‏‌ها ندارم، ابرهاى‏ غليظ و حلقه‏ها تو خونمه.
نايب‌‏سرهنگ:ــ اى واى!
كولى:ــ تو ژانويه بهارنارنج دارم.
نايب‌‏سرهنگ:ــ واى واى واى!
كولى:ــ زيرِ برف، پرتقال.
نايب‌‏سرهنگ درهم پيچيده:ــ واى واى واى واى! بالام پوم پيم پام.
 
مى‌‏افتد مى‌‏ميرد.
 
روحِ توتون و شيرقهوه‌‌يِ ‏نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويل، از پنجره مى‌‌رود بيرون.
 
وكيل‌‌باشى:ــ اى هوار! به‏ داد برسين!
 
 
تو محوطه‏‌يِ سربازخانه‌، سه ‏گاردِ سيويل كولى را به ‏قصدِ كُشت مى‌‌زنند.
 
 
ترانــه‌‌ي كــو لــىِ كـتـك خورده
 
 
بيست ‏وچهار سيلى
بيست ‏وچهار سيلى.
اون وقت، مادر جون! شبى ‏كه ‏مياد
كاغذِ نقره ‏پيچم مى‌‏كنه.
گاردِ سيويلِ راه‏ها!
يك‏ قورت‏ آب به ‏لبم بِرِسونين.
آبى با ماهى‌‏ها و زورق‏‌ها.
آب آب آب آب.
آخ! فرمانده‌‌ي گاردهاى سيويل
كه ‏اون بالا تو دفترتى!
يه ‏دسمالِ ابريشمى ندارى
كه ‏صورت‏ِِ مَنو باش پاك ‏كنى؟

بـه پـروازکرده مـرسدس

ساز نور سرد يخزده‏اى و
كنون در گريز به ‏سوى صخره‏هاى‏ آبى‏ ‏آسمان ،
آوازى بى‏حنجره ، آوازى ‏نرمانرم روى ‏در خاموشى
آوازى همواره‏ در كار بى‏آن‏كه ‏به ‏گوش‏ آيد هيچ .

خاطره‏ات برفى‏ست
فروشده در شكوه ‏نامتناهى‏ جانى سپيد .
رخسارت، بى‏وقفه، يكى ‏سوخته‏گى‏ست
دل‏ات كبوتركى رها .
در هوا مى‏خواند، آزاد از بند
نغمه‏ى شفقت‏ و شفقى را
درد ياس و نور لبالب را .

با اين‏همه ما در اين‏حضيض، روز و شب
در چارراه‏هاى رنج
تو را نيم‏تاجى از اندوه پيش‏كش‏ مى‏كنيم .


ا نـحنـا

سوسنى دركف
تو را ترك ‏مى‏كنم
عشق شبانه‏ى من !
و بيوه‏ى ستاره‏ى خويش
بازت مى‏يابم .

من كه‏ رام‏كننده‏ى پروانه‏هاى تاريك‏ام
راه خود را پى‏ مى‏گيرم .

از پس هزارسال
مرا بازخواهى‏ديد
عشق شبانه‏ى من !

من كه ‏رام‏كننده‏ى ستاره‏هاى تاريك‏ام
راه خود را پى‏ مى‏گيرم
تا آن‏دم كه‏ همه ‏عالم
از كوچه‏ى باريك كبود
به قلب ‏من در نشيند .


یه تک‌درخت

شب چار ماه و
یه تک‌درخت و
یه سایه‌ی تک
و یه پرنده‌ی تنها.

رو تنم دنبال رد لبات می‌گردم.
فواره بادو می‌بوسه
لمسش نمی‌کنه.

همون «نه» که بم گفتیو
تو کف دستام با خودم می‌برم
مثه یه لیموی مومی خیلی سفید

شب چار ماه و
یه درخت تک.
رو نوک یه سوزن
عشق من
می‌چرخه.


در دانشگاه و در موسسه

بار اول
نمی‌شناختمت.
بار دوم شناختمت.

بم بگو
اگه هوام همینو بت می‌گه.

یه صبح تند
غم برم داشت
میل خنده
منو قاپید

من نمی‌شناختمت
اما تو منو می‌شناختی
آره من می‌شناختمت
تو منو نمی‌شناختی

حالا میون ما
قاصله‌ی یه ماه کش اومده
هیچ حسی
مثه پرده‌ی روزای خاکستری.

بار اول
نمی‌شناختمت.
بار دوم شناختمت.


این حلقه رو بنداز.

این حلقه رو پرت کن تو آب.

(سایه‌ها انگشتاشونو رو پشتم می‌ذارن )

این حلقه رو بنداز.
من دیگه عمرم از صد گذشته. خفه!

هیچی ازم نپرس!

این حلقه رو پرت کن تو آب.


دختر تیره‌ی ماه بدر

دختره از جلوی ابروهام رد می‌شه
یه احساس قدیمی، یه حس کهن.

می‌پرسم: به چه دردم میخوره
کاغذ، ترانه و جوهر؟

تنت واسه من
یه سوسن سرخه و یه سهره‌ی آروم

دختر تیره‌ی ماه بدر
تو چی‌ می‌خوای از آرزوی من؟


در گوشی با یه دختر

دلم نمی‌خواس
دلم نمی‌خواس یه چیزیو بت بگم.

تو چشات
دو تا درخت دیوونه‌ی کوچولو دیدم
از هوا، از خنده، از طلا.
اونا تاب می‌خوردن

دلم نمی‌خواس
دلم نمی‌خواس یه چیزیو بت بگم.


نارسیس

هی بچه،
می‌افتی تو رودخونه!

تو اون ته‌تها، یه گل سرخه
و تو گل سرخ یه رودخونه‌ی دیگه

اون پرنده رو نگا!
نگا کن
اون پرنده‌ی زردو.

چشام تو رودخونه غیب شدن

اوه!
داره لیز می‌خوره، کوچولو!

... خودمم تو گل سرخم

وقتی تو رودخونه غیبش زد
من فهمیدم. ولی نم‌تونم توضیح بدم.


چقد خرجم می‌شه؟

چقد واسم خرج ور می‌داره
که عاشقت باشم
اونجور که من عاشقتم؟

تو عشقت
هوا ، دل، کلاه آزارم می‌دن.

کی روبان کلامو می‌خره
این غم رشته‌های سفیدو
کی ازش دستمال گردن می‌سازه؟

چقد خرجم می‌شه
که عاشقت باشم
اونجوری که منم؟


درخت، درخت

درخت، درخت
خشک و سبز.

دخترک زیبا
زیتون می چیند.
باد، دخترباز برجها
دور کمرش چنگ می اندازد
و چهار سوار بر اسب های اندلسی می گذرند
با رداهای آبی بزرگ
و کلاه های سیاه بزرگ
«به کوردوبا بیا دختر!»
و دختر آنها را نخواهد شنید.
سه گاوباز جوان می گذرند
کمرباریک
با نیمتنه نارنجی
و شمشیرهایی از نقره کهن
«دختر بیا به سویل»
و دختر آنها را نخواهد شنید
وقتی که عصر به قهوه ای تیره می زند
با نوری پریشان،
مرد جوانی می گذرد
گلهای سرخ و مورد ماه بر تن
«به گرانادا بیا دختر»
و دختر او را نخواهد شنید.
دختر زیبا
هنوز زیتون می چیند
با دست های خاکستری باد
که دور کمرش می پیچد.

درخت، درخت
خشک و سبز.


سبدها

دلال گُل
سبدش را با خود به باغ برد
و با انبوه ِ عطرهایش
به این خانه و آن خانه می‌رود.

شب، روح پرنده‌گان ِ کهن
به شاخساران خویش بازمی‌گردد.

و در این بیشه‌ی انبوه که سرچشمه‌ی اشک می‌خشکد
به نغمه سرایی درمی‌آید.

در این کتاب از پس جعبه‌آینده‌ی نامریی ِ سال‌ها
گل‌ها
همچون بینی کودکان به چشم می‌آید
پخچ، در پس ِ شیشه‌های مه‌آلود.

دلال گُل در باغ
اشک‌ریزان باز می‌گشاید کتاب ِ گُل‌اش را
و رنگ‌های پریشان
در سبدش رنگ می‌بازد.


بدرود

اگر مُردم
در ِ مهتابی را باز بگذارید.

کودک پرتقال می‌خورد.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]

دروگر گندم می‌درود.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]

اگر مُردم
باز بگذارید در ِ مهتابی را.


غروب

(آیا لوسی ِ من پا در جویبار نهاده بود؟)

سه سپیدار گشن
یک ستاره.

سکوت فروخورده‌ی غوکان
تور نازکی را ماند
سوزن‌دوزی شده به نقش‌های سبز.

کنار رود
درختی خشک
خود را شکوفا شده می‌یابد
با دوایر درهم.

و رویاهای من بر آب
به سوی دختری از غرناطه می‌گریزد.


قصیده‌ی اشک‌ها

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام
چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی‌توان شنید.

فرشته‌گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می‌گنجد.

اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته‌یی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم می‌زند
و به جز زاری هیچ نمی‌توان شنید.


خوآن بره‌وا

غول‌آسا پیکری داشت و
کودکانه صدایی.

هیچ چیز به تحریر صدای او مانند نبود:
درد مطلق بود به هنگام خواندن
زیر نقاب تبسمی.

لیموزاران ِ مالاگای خواب آلوده را
به خاطر می‌آورد
و شِکوه‌اش
به طعم نمک دریایی بود.
او نیز چون هومر
در نابینایی آواز خواند.

صدایش در خود نهفته داشت
چیزی از دریای بی‌نور و
چیزی از نارنج ِ چلیده را.


خودکشی

(شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی)

جوان از خود می‌رفت
ساعت ده صبح بود.

دلش اندک اندک
از گل‌های لته‌پاره و بال‌های درهم شکسته آکنده می‌شد.

به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده
است جز جمله‌یی بر لبانش

و چون دستکش‌هایش را به درآورد
خاکستر نرمی را که از دست‌هایش فروریخت بدید.

از درگاه مهتابی برجی دیده می‌شد.ــ
خود را برج و مهتابی احساس کرد.
چنان پنداشت که ساعت از میان قابش
خیره بر او چشم دوخته است.

و سایه‌ی خود را در نظر آورد که آرام
بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است.

جوان، سخت و هندسی،
به ضربت تبری آینه را به هم درشکست.-- ادامه‌ی مطلب


قصیده‌ی کبوتران تاریک

بر شاخه‌های درخت غار
دو کبوتر ِ تاریک دیدم،
یکی خورشید بود
و آن دیگری، ماه.
«ــ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور من کجا خواهد بود؟»
«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

و من که زمین را
بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود
و دختر هیچ کس نبود.
«ــ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟»

«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

بر شاخساران درخت غار-- ادامه‌ی مطلب


در مدرسه

آموزگار:
کدام دختر است
که به باد شو می‌کند؟

کودک:
دختر همه‌ی هوس‌ها.

آموزگار:
باد، به‌اش
چشم روشنی چه می‌دهد؟

کودک:
دسته‌ی ورق‌های بازی
و گردبادهای طلایی را.
آموزگار:
دختر در عوض
به او چه می‌دهد؟

کودک:
دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را.

آموزگار:
دخترک
اسمش چیست؟

کودک:
اسمش دیگر از اسرار است!

[پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.]


کارد

کارد
به دل فرومی‌نشیند
چون تیغه‌ی گاوآهن
به صحرا

نه.
به گوشت تن من
میخ‌اش نکن،
نه.

کارد،
همچون پرّه‌ی خورشید
به آتش می‌کشد
اعماق خوف‌انگیز را.

نه.
به گوشت تن من
میخ‌اش نکن،
نه.


ورای جهان

(به مانوئل انگلز اوریتس)

صحنه
دژهای سر به فلک کشیده.
پهناب‌های عظیم

فرشته:
انگشتری ِ زناشویی را
که نیاکانت به دست می‌کردند بردار.
صد دست، زیر سنگینی ِ خاک خویش
به بی‌بهره‌گی از آن اندوه می‌خورد.

من:
من بر آنم که در دستان خویش
گل ِ سترگ انگشتان را احساس کنم،
کنایتی از انگشتری.
خواهان آن نیستم.

دژهای سر به فلک کشیده.
پهناب‌های عظیم.


نغمه

(در ستایش لوپه د ِ وِگا)

بر کناره‌های رود
شب را بنگرید که در آب غوطه می‌خورد.
و بر پستان‌های لولیتا
دسته‌گل‌ها از عشق می‌میرند.

دسته گل‌ها از عشق می‌میرند.

بر فراز پل‌های اسفندماه
شب عریان به آوازی بم خواناست.
تن می‌شوید لولیتا
در آب ِ شور و سنبل ِ رومی.
دسته‌گل‌ها از عشق می‌میرند.

شب ِ انیسون و نقره
بر بام‌های شهر می‌درخشد.
نقره‌ی آب‌های آینه‌وار و
انیسون ِ ران‌های سپید تو.

دسته گل‌ها از عشق می‌میرند.


کمانداران

کمانداران ِ عبوس
به سه‌ویل نزدیک می‌شوند.

گوادل کویر بی‌دفاع.

کلاه‌های پهن ِ خاکستری
شنل‌های بلند ِ آرام.

آه، گوادل کویر!
آنان
از دیاران ِ دوردست ِ پریشانی و ذلت می‌آیند

گوادال کویر ِ بی‌دفاع.

و به زاغه‌های تنگ و پیچ ِ عشق و بلور و سنگ
می‌روند

آه، گوادل کویر!


آی!

فریاد
در باد
سایه‌ی سروی به جای می‌گذارد.

[بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.]

در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

[بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.]

افق بی‌روشنایی را
جرقه‌ها به دندان گزیده است.

[به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار گریه کنم.]


چشم‌انداز

پهنه‌ی زیتون‌زار
همچون بادزنی
بسته می‌شود و می‌گشاید.
بر فراز زیتون‌زار
آسمانی فروریخته،
و بارانی تیره
از ستاره‌گان سرد.
بر لب رود
جگن و سایه روشن می‌لرزد.
هوای تیره چنبره می‌شود.
درختان زیتون
از فریاد
سنگین است،
و گله‌یی از
پرنده‌گان اسیر
دُم ِ بسیار بلندشان را
در ظلمات می‌جنبانند.


غزل بازار صبحگاهی

از بندرگاه «الویرا»
برآنم که عبورت را ببینم
تا به نامت بشناسم
و به گریه بنشینم.

کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه
رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟
بذر ِ شعله ورت را
چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟
کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس
بلور تو را به قتل می‌رساند؟

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می‌بینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم.
در بازارگاه، چه گونه آوازی
به کیفر من سر می‌دهی؟
چه قرنفل ِ هذیانی
بر تاپوهای گندم!
چه دورم ــ آه ــ در کنار تو،
چه نزدیک، هنگامی که می‌روی!

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می‌بینم
تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم
و به گریه بنشینم.


ترانه‌ی ناسروده

ترانه‌یی که نخواهم سرود
من هرگز
خفته‌ست روی لبانم.
ترانه‌یی
که نخواهم سرود من هرگز.

بالای پیچک
کرم شب‌تابی بود
و ماه نیش می‌زد
با نور خود بر آب.

چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه‌یی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه‌یی پُر از لب‌ها
و راه‌های دوردست،
ترانه‌ی ساعات گمشده
در سایه‌های تار،
ترانه‌ی ستاره‌های زنده
بر روز جاودان.


همزمانی محتوا