مام مهربان وطن

بی‌قراری دست‌های تو را انتظار می‌کشم
که ماحصل تمام عشق‌ها را
خرمن کرده‌است.

بامدادان
در مزارع پهناور مردان قدم می‌زنی
مردانی که تو را به آغوش خویش می‌کشند.

و باز می‌گردی به جمعیت منتظر
که هر یک شاهرگ خود را
به تو پیش‌کش می‌کنند.


فریادهای هزار مرد دیوانه

فریادهای هزار مرد دیوانه را به پیشکش آورده‌ام
که رو در روی بیداد
به نعره‌ای برخاستند از فراز مقابر
از پشته‌ی اسکلت‌ها
از استخوان‌های جدا شده از مفصل.

آوازهای هزار کرکس را برایت به پیشکش آورده‌ام
که شناورند بالای مزارع اجساد
آن‌جا
برتپه‌هایی که ستون از ‌ستون می‌گریزد
چشم‌ها از چشم‌خانه
و ماه در وحشت رهایشان می‌کند.

به پیشکش آورده‌ام لباس‌هایی را، پاره پاره
رها شده در مزارع
لباس‌هایی که آن‌ها را دریده‌اند
پیش از آن‌که کودکان را از پستان مادران جدا کنند
با من بگو، به من بگو
چه کسی آن‌ها را به تن می‌کند
پیش از آن‌که زمستان بیاید؟

کسانی را به پیشکش آورده‌ام که تنها می‌خوابند
با دست‌هایی حلقه‌زده به دور رویاها
رویایی که هرگز نمی‌آید
چرا که در شب مرگشان به آن‌ها خیره می‌شوند
برای تو آورده‌ام آن‌ها را
رو در روی جهان
فریادشان کن
فریادشان کن.


تاریک،‌مثل شب

در دنج تاریک جهان زندگی می کنم
در دل ظلمات،
بی نشانه‌ای از حیات.
مشتاق زندگی در خیابان‌ها قدم می‌روم
متکی به رویاهایی بی‌شکل
به راه خویش.
بر بردگی سکندری می‌خورم
در دنج تاریک
در عوالم نکبت
آن‌جا که اراده‌ی آدمی آب می‌رود
و سر از کثرت اتفاق
به دوار می‌افتد.
قدم می‌زنم چون کشتی بی‌لنگر
درازدحام خیابان‌های ناشناس 
که روشنی را
هرگز به خویش ندیده‌اند
آغشته‌‌ی وحشت و راز
بازو به بازوی اشباح،
من
چنان شب
که تاریک است.


رستخیز تو

تو آن لانه‌ی یخ‌زده‌ای
که پرندگان مهاجر در آن تخم نمی‌کنند
که هیچ جوجه‌ای از آن  سر بر نمی‌آورد.

میوه‌ای که پوسیده می‌رسد
و باد به زمین‌ات می‌اندازد
و آوای مرده‌ای از تو خواهد چکید.
دلی هستی همیشه سرد
در موطنی متروک
که اشباح در خاکسترهای سردش
حمام می‌کنند.
پستان‌هایت دو قلب سنگی‌‌اند
دیگ‌هایی
که شیر هرگز در آن‌ها نجوشیده‌است.

کرم‌هایت با زمین میانه ندارند
شرم،‌ مقبره‌ای بنا می‌کند
از پوچی جاودانه:
کندوهای خالی عسل
محفظه‌ی آب‌خیزهای کاذب
همیشه محتضر در حفره‌ی زمان
بزاق دهان
در آتش خشمگین بزرگ.
آخرین نفسی که در گلوی خدا آروغ می‌شود.

و آن‌گاه که آخرین نفس از سینه‌ی تو برآید
و سوزنی در جمجمه‌ات فروشود
وقتی شصت و آخرین انگشت‌ات
زبان و بیضه‌ات می‌شکند
و ترانه‌ای مرده
تابوت‌ات را همراهی می‌کند
و آخرین میخ تابوت‌ات را چکش می‌کنند
آن‌روز
آگاه باش
رستخیزت در ستیغ کف‌آلود گردبادها فرا خواهد رسید
بر گردبادهایی
که تنها تپه‌های بی‌احساس مورچگان را شکار می‌کنند.


تروتسکی

اطمینان ندارم
اگر او بود، اوضاع بهتر می‌شد
ولی همیشه دلم برای تروتسکی تنگ شده‌است
حالا که جاده‌ها پر از گودال است،
گودال‌های پر از نفت و لجن.
بهار است،
همسایه‌ام دو سار روی سیم‌های تلفن دیده‌است
آن‌قدر تنهاست که این چیزها به چشمش می‌آیند
و حتی حوصله می‌کند بیاید و برای من تعریف کند.
انقلاب، آری. اما طغیان
منظورم همان انفجار تروتسکی،
اشتباهی بیش نبود.
دلم همیشه برایت تنگ است
برای اتوبوس‌ها، روزهای جنگ
لکه‌های روی جاده‌ها
آن چیزهای فریبنده،
کسی برنده نمی‌شود
اما دلم می‌خواهد تروتسکی را ببینم
در جشن پیروزی
به هنگام تابستان
وقتی تمام وسایل خانه را بیرون برده‌ایم.


خیانت سبک

نه اینکه کودکی را از یاد ببریم،
شهرت جنگ را
ولی هزینه‌ی آن‌ها را دیگر پرداخت کرده‌ایم.

چه می‌گویند
درختان با من
و باد با علف‌ها
و شب که گرم است دور لب‌هایم
همیشه شب را دوست داشته‌ام
فاصله‌ی میان روزها را
غشای میانی پوست را
آب‌ را
و درختان را در برابر آسمان سربی
مخمل سبز و خاکستری میان زنی را
که تحریک شده‌است.
باید با خود بر خود سخت گرفت
ما به دام افتاده‌ایم، شفقت کاری از پیش نمی‌برد
انتقاد، غیر ممکن است!
ببر! قطع کن!
در نور صبح
ناگهان
همه چیز پژمرده بود
ما فقیر بودیم
خیانت سبکی بر سواحل سنگی آتش می‌گشود
رویای گهواره‌های طلایی
ریشه‌های تلخ را به دندان می‌کشید
دروغ می‌گفت
چه کسی مالک این سرزمین بود وقتی شما آمدید؟
شما چه گندی خواهید زد؟
درختان به من خیانت می‌کنند، نه بادها
خدای بنی‌اسرائیل مرا به سرگردانی کشانده‌است.

وقتی کشتی‌هایم غرق شوند
پژواکی آسمان را در هم خواهد پیچید.


قربانگاهی بنا کنید

نگاه کردم به سر استالین
از دور خیره شده‌بودم به پشت سرش
بیرون جنگل
برای زنانش عروسک‌های چوبی می‌تراشیدم
و اگر کسی می‌خواست ترتیب حیوان زنده‌ای را بدهد
قراردادی برایش ترتیب می‌دادم
در تبعید،باید با میزبان خوش برخورد بود
و در جهانی که میان برادران
به سهم‌های برابر تقسیم شده‌است
ما، همه جا در تبعیدیم
با دقت به پشتش نگاه می‌کردم
خیال کردم می‌توانم سبب شوم
که پس از واژگون شدنش
حامیانش هم سقوط کنند،
نشد.
او از پشت بر زمین افتاد
و شکست
با اسکلت گرجستانی‌اش،
آینده‌ای را که باور داشتم به چشم دیدم
حواریونش تنش را از گور دزدیدند
وقتی نگاهبانان خواب بودند
عروسک‌های سخنگو می‌تراشیدم برای سوگوارانش
و اگر کسی می‌خواست ترتیب حیوان زنده‌ای را بدهد
جاکشی می‌کردم
استادکار شده‌بودم
دیگر از دست رفته بودم
از اسب قنطورس اندرز طلب کردم
که کنار درخت بلوط ایستاده بود
هنگام بهار که همه‌ی درختان عریانند
جز بلوط که برگ‌هایش می‌ریزد
تا برگ‌های تازه بر آن برویند
نخستین کسی نبودم که سوال می‌کردم
خیرون می‌دانست
و بی‌آنکه سرش را برگرداند
در آن حال که کوه‌های پشت سرش ابرو درهم می‌کشیدند
با من گفت:

قربانگاهی بنا کنید اما کسی را قربانی نکنید
از بیست و هشت سنگ
که در آنجا گرد می‌آورید
او را بسازید
دیوار جتل بنا کنید
از سیصد و شصت و چهار سنگ
و آزادی‌ای فراتر از این در خیال نپرورید.


بر عرشه‌ی کشتی

آن‌که آنانتا را دیده‌است
دیگر از مرگ وحشتی ندارد.

از میان اقیانوس می‌وزد آنانتا
نه پایانی دارد و نه آغازی
آن را به تمامی نمی‌توان دید.

خدایی
بر پشت آنانتا دراز کشیده‌است
خوابیده‌است
و رویا می‌بیند:
رویای جهان
ستاره‌های رو به فنا
سلول‌های مغز

آنانتا را دیدم
سرد بر عرشه‌ی کشتی نشستم
پل سقوط کرده بود
دهان بی دندان ماهیگیری پیر
و ناخدا سرش را تکان می‌داد
برای من از پنجره‌ای در ارتفاع
می‌دانست
رفته بودم  برای مهمان‌هایم شراب بخرم
از راه دوری می‌آمدند
نیازی به بار کشتی‌ها نداشتند.


شاخه‌های خشک

دخترک،
زیبا چون قاصدک
دستم را گرفت و گفت
من آن نورم که تو را به ظلمت راه می‌برم
محصول آن‌قدر نبود که از آن به خانه بنویسم
سیب زمینی‌ها را از خاک در می‌آوردم
تابستان خشکی بود، تنبل بودم
زیبا مثل قاصدک
تن‌هایمان بر هم می‌افتاد وقتی می‌خوابیدیم
با زانوهای خمیده
بر آن تخت‌ها
که برای آدمیزاد ساخته نشده بود
مثل تخت‌های روزگار ما،
با کلاغ‌ها حرف می‌زنم
می‌گویم تمام مردم جهان بچه‌های من‌اند.
زیبا مثل قاصدک،
تو آن نوری
که مرا به تاریکی راه می‌بری
من معرفت خیر و شر را خورده‌ام
آسمان ابری است
فلاسفه و سیاستمداران عوعو می‌کنند
مثل شاخه‌های خشک.


شاعری

کلمات نمی‌توانند کوه‌ها را جا به جا کنند
حتی نمی‌توانند در خانه‌ام را باز کنند.
ولی وقتی تو از خانه رفته‌ای
در را به رویشان می‌گشایم
دنج گرمی برایشان می‌سازم
مثل پرنده‌های بی‌جانی که به پنجره برخورد کرده‌اند.
دیگر نه آن‌ها از آواز خواندن خسته می‌شوند
نه من از شنیدن آوازشان.


همزمانی محتوا