کودک و طبل

بر طبل می‏کوبد
در جنگلی سبز
به صبر
کودک محتضر
با آرزوهای بسیار در سر
وقتی که شب
گوش خدایان را کر می‏کند.
جنگ فانوسی‏ست
که این کودک به چشم بیاید
در بوستان «اروپا».


شهوت

مردان
خاطره‏ی قهوه‏ی بد طعمی که یک شب
با فریب زنی نقاش نوشیده باشند را
از یاد نمی‏برند.
وقتی دل به سایه‏ی دلتنگی بسته‏اند
که جورابش را بالا می‏کشد
و دلبری می‏کند.
روی میز مردی غریبه
قاشق در فنجان
دو دست سفید
و کلاه بزرگی که لای چین‏هایش
عطر یاس بنفش مانده بود
همه نشانه‏هایی شهوت‏آلود بودند.


ترانه‌‌ی گارد سویل اسپانیا

بر اسبانى سياه مى‌نشينند
سياه‌آهنينه سراپاى .
و بر قدوار شنل‌هاشان
لكه‌هاى مركب وموم مى‌درخشد .
گريان‌گريان اگر نمى‌گذرند ، از آن روست
كه سرب به‌ جمجمه دارند به ‌جاى‌ مغز
و روح‌شان‌ همه از چرم‌ براق است .
از شن‌ريز فرعى فراز مى‌آيند
جمع گوژپشتان شب‌نهاد
تا بر معبر خويش
خاموشى‌ى ظلمانى‌ى صمغ را بزايانند و
وحشت ريگ‌ روان را .
به ‌راه دل‌خواه ‌خويش مى‌روند
نهفته به ‌حفره‌ى پوك جمجمه‌شان
نجوم مبهم
تپانچه‌هائى پندارى را .

***

هان اى شهر كوليان !
بر نبش هر كوچه‌ئى بيرقى .
كدوى غلغله‌زن ، ماه و
آلبالوى پرورده .
هان اى شهر كوليان !
كه تواندت از ياد برد ؟
هان ، شهر درد مشك‌اندود
با برجك‌هاى دارچينى .

***

چندان‌ كه به‌ زير مى‌آمد شب
ـ شب ، شب كامل ـ
كوليان بر سندان‌هاى خويش
پيكان و خورشيد مى‌ساختند .
اسبى به‌خون درآغشته
بر درهاى گنگ مى‌كوفت .
خروسان شيشه‌ئى بانگ سر مى‌دادند
به خه‌رز ـ شهرك مرزى ـ .
در كنج مفاجات
باد عريان مى‌گردد
درشب ، شب نقره بناگاه ،
درشب ، شب دست‌ ناخورده .

***

از دست ‌نهاده‌اند قاشقك‌هاشان را
قديسه‌ى عذرا و يوسف قديس .
بر آن‌اند تا از كوليان به‌ تمنا درخواهند
كه‌شان به‌جست‌وجو برآيند .
عذراى قديسه پيش‌ مى‌آيد
در جامه‌ى زنان داور
از كاغذ شكلات و
گردن‌آويزى از چغاله‌ى بادام .
يوسف قديس دست‌ها را مى‌جمباند
زير شنل ابريشمين‌اش .
و با پادشاهان سه‌گانه‌ى پارس
به‌ ديدار پدر و دومك مى‌آيد .
ماه نيمه‌تمام به ‌انديشه فرو مى‌شود
در خلسه‌ى جيقه .
مهتابى‌ها همه پر مى‌شود
از پرچم‌هاى سه‌گوشه و فانوس
و رقاصه‌گان بى‌كمرگاه به‌ هق‌هقه ‌درمى‌آيند
در برابر آينه‌هاى خويش .
آب و سايه ، سايه وآب
در خه‌رز ـ شهر مرزى ـ .

***

هان اى شهر كوليان!
بر نبش هر كوچه‌ئى بيرقى .
اينك گارد سيويل !
آتش‌هاى سبزت را فروكش .
هان اى شهر كوليان !
آن‌را كه هرگز توان ازخاطر زدودن‌ات باشد
با موى بى‌شانه
دور از دريا به ‌خود بازنه .

***

دو به دو پيش مى‌آيند
به‌جانب شهر نشاط  و جشن .
هياهوئى ابدى
فانسقه‌ها را اشغال ‌مى‌كند .
دو به دو پيش مى‌آيند
دوشبانه باطنان .
به‌ خاطر هوس ايشان ، آسمان
مهميزبازارى بيش نيست .

***

شهر ، آزاد از دل‌هره ،
درهايش را تكثيرمى‌كرد .
چهل تن گارد سيويل
ازپى تاراج بدان درمى‌آيند .
ساعت‌ها از كار بازماند .
تاكسى گمان بد نبرد
به ماه آبان
مى به ‌شيشه رو درپوشيد
به ماه آبان .
از بادنماها
غريوى كش‌دار برآمد .
شمشيرها ازهم بازمى‌شكافند آن نسيم‌ها را
كه‌ سمضربه‌هاى ‌سنگين شان سرنگون ‌كرد .
پيره‌كوليان
ازجاده‌هاى گرگ‌وميش مى‌گريزند
سال‌خورده كوليان
با اسب‌هاى خواب‌آلود و
سفالنه‌هاى پشيز خويش .
از فراز كوچه‌هاى تندشيب
شنل‌هاى عزا بالا مى‌خزند
همچنان‌كه از دستاس‌هاى پس‌پشت‌ خويش
جلدهائى كم‌دوام مى‌سازند .
كوليان به‌ دروازه‌ى بيت‌اللحم
پناه مى‌برند .
يوسف قديس ، سراپا پوشيده ‌از زخم ،
دختركى را به‌ خاك‌ مى‌سپارد .
تفنگ‌هاى ثاقب ، سراسر شب
بى وقفه طنين‌اندازاست .
قديسه‌ى‌ عذرا كودكان را
به بذاق ستاره‌گان معالجه ‌مى‌كند .
با اين‌همه گارد سيويل
پيش‌ مى‌آيد با افشاندن شعله‌هايى
كه‌ در ايشان ، تخيل
جوان و عريان ، عشق برمى‌انگيزد .
رزا ـ دخترك خانواده‌ى كام‌بوريوس ـ
نشسته بر آستانه‌ى خانه ، مى‌نالد
پيش رويش پستان‌هاى بريده‌اش
بريكى سينى نهاده .
و دختران ديگر مى‌گريختند
با بافه‌هاى گيسوشان ازپس
درهوائى‌ كه درآن مى‌تركيد
رزهاى باروت سياه .
چندان كه مهتابى‌ها همه
شيارها شوند برخاك
سپيده‌دم شانه‌ها را متموج خواهد كرد
به ‌صورت نيم‌رخ درازى ازسنگ .

***

اى شهر كوليان !
چندان ‌كه آتش‌ها تورا دوره‌ كنند
گارد سيويليان نابود مى‌شوند
در يكى تونل سكوت .
اى شهر كوليان !
خاطره‌ى تو را چه‌گونه ‌از خاطر توان‌ برد ؟
تا تو را در پيشانى‌ى من جست‌وجو كنند .
بازى‌ى ماه ، بازى‌ى ماسه .


دلاور برخیز!

برای : چه‌گوارا

و مرد افتاده ‏بود .
يكى آوازداد : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
دو تن آوازدادند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
ده‌ها تن و صدها تن خروش برآوردند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
هزاران تن خروش برآوردند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
تمامى‏‏ آن‏ سرزمينيان گرد آمده اشك‌ريزان خروش برآوردند :
دلاور برخيز !
و مرد به ‏پاى برخاست
نخستين كس را بوسه‌ئى داد
و گام در راه نهاد .


قشنگ نیست

قشنگ نیست
ببینمت
که ایستاده‌ای در مرکز تفریحات
در تلاش برای از یاد بردن
ترسهای خُرد
یک میلیون سال گذشته

بیش از همه
از نوای این ویولون دلیر بیزارم
که چنان بر دیوار کشتار
پنجه می‌کشد
انگار که بگوید
قاتلین ضعیفند
و قربانی‌ها پیروز
انگار کابوسی را
با رویایی بغرنج ساخته باشند
انگار کابوس را
پشت رو کرده باشند
حالا ویولون را رها کن

شهامت را کنار بگذار
هنوز نفهمیده‌ای
چگونه پای آدم‌کش
و خون‌اشام‌
به شهامت تو باز شد
همیشه تماشای شهامت دیگران
آنان را برانگیخته است

بازگردان آن را به صخره‌
به لجن
به آنچه همیشه حامی لجن بوده است
تمام کن آنچه این آزمون زشت
با قلب آدم می کند

دوباره برای من نگو
از آن ایستگاه تنهای راه‌آهن
جایی که زیر رگبار دانه‌های سیب
یکدگر را برهنه کردیم

این صدای نادانی
تجربه ژرف حقارت را درمی‌یابد
اگر جزر و مد سکوت
از پذیرفتن آن سر باز زند

اینجا بایست
در میانه بطالتِ
انزوای خود
احضار کن اشکهای بی‌دوام را
خنده‌هایی که از ته دل نبود
و دلخوشی‌ها را
و به آنها بگو از رنجهای تو اطاعت کنند
شکستهایت را در آغوش بگیرند

اینجا بایست
مغرور و با تنی لرزان
با سینه‌هایی برجسته
در جامهٔ مندرس و تنانه
مذهب

صادقانه بگویم امیدوارم
ناچار نشویم دوباره روزی
در مرکز تفریحات با هم دیدار کنیم


امپراتوری رویاها

در اولین برگ از کتاب رویای من
همیشه شب است در کشوری اشغال‌شده.
درست ساعاتی پیش از حکومت نظامی.
شهری کوچک و دور‌.
خانه‌ها همه تاریک.
مغازه‌ها همه غارت‌شده.

من گوشهٔ خیابان ایستاده‌ام
جایی که نباید باشم.
تنها و بی‌بالاپوش
آمده‌ام تا دنبال سگی سیاه بگردم
سگی که به صدای سوت من پاسخ می‌دهد.
یکی از این صورتکهای ترسناک روز هالووین با خود آورده ام،
می‌ترسم آن را بر صورتم بگذارم.


می خواهم بنویسم

می‌خواهم بنویسم
می‌خواهم آوازهای مردمانم را بنویسم
می‌خواهم بشنوم صدایشان را وقتی ترانه های تاریکی را می خوانند
می‌خواهم چنگ اندازم به آخرین نغمه هایی
که از میان نای در هم شکسته از های های اشک شان
بیرون می آید و در هوا معلق باقی می ماند
می خواهم رویاهایشان را در قابی از کلمات قرار دهم
روح‌شان را به تحریر درآورم
می خواهم خنده شادمانه‌شان را
در یک پیاله به چنگ آورم
دستان سیاه را به آسمان سیاهتر رسانم
و آنهار ا از ستاره پر سازم
پس این نورها را خرد و درهم کنم
تا آبگیری شود آیینه گون و تابان در سحرگاهان


سیلاب ماه

سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمی‌شوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد
که می بارید بر صورتم و درهم می شد با اشکهای تو
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و لبهای تو که نرم بود و داغ
نه ماه نه ستاره نه این درد دندانه دار صاعقه
تنها زبان الکن من
و خشم سرخ ذهنم می دانستند
این باران سرد از آن ماست تا ابد
حتا اگر سعی کنم توضیح دهم:

"مرد انقلابی محکوم به فنا است
که هیچ قطعیتی در زندگی اش وجود ندارد جز عشق و تاریخ."
"اما بچه هامان باید با قطعیات بزرگ شوند
و انقلاب ساز شوند."
"به عنوان مثال باید راه را چنان روشن نشان‌شان دهیم
که نه به راست روند و نه به چپ
بلکه مستقیم پیش روند به سوی آزادی."
تو گفتی "نه" و رفتی.

سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمی‌شوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و دعا که مثل باران
به آسمانی برمی‌گشت که تو از نو به من بازگرداندی
 


دشت بی یادبود جنگ

این همان دشتی است که در آن جنگی رخ نداده
هیچ سرباز گمنامی اینجا جان نداده
این همان دشتی است که سبزه هایش دست در دست اند
هیچ بنای یادبودی اینجا سر بر آسمان برنیاورده
تنها قهرمان این دشت آسمان است

پرندگان بی صدا بر فراز این دشت پرواز می‌کنند
بر فراز این گستره آزاد پر باز می‌کنند
هیچ کس در این زمین نکشت، کشته نشد
مقدس این دشت که کس از آن خبردار نیست
مقدس این دشت که هوایش رام است
و مردمان گرامی‌اش می‌دارند با فراموش کردن نامش


راهی به سوی دریا

همه چیز از دست می‌رود
و به جا می‌ماند.
رسالت ما اما، رفتن است
رفتن و آفریدن راه
راهی به سوی دریا.

آوازهای من، هرگز به دنبال شکوه نبوده‌اند
شکوه جاودانگی در خاطره‌ی آدمیان.
ظرافت جهان را دوست داشته‌ام
ظرافت بی‌وزن و فریبا.
جهان‌هایی که چون حباب صابون‌اند.

می‌خواهم آن‌ها را تماشا کنم
آغشته‌ی نور خورشید و سرخ
که زیر آسمان کبود می‌لرزند
نابهنگام‌اند و می‌ترکند.

هرگز به دنبال شکوه نبوده‌ام.

آهای مسافر! این راه تنها برای قدم‌های توست
نه از آن چیزی دیگر.
جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفر کردن توست.

رفتنت جاده را می‌سازد
و هرگاه به پشت سر نگاه کنی
مسیری را می‌بینی
که کسی نمی‌تواند دوباره بپیماید.

آهای مسافر!
هر گامت، اثرش را بر دریا به جا می‌گذارد
یک‌بار این‌جا
وقتی که شاخه‌های درختان شکستند
صدای گریه‌ی شاعری شنیده شد
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر

شاعر، دور از خانه جان داد
کفن شده در خاک سرزمینی نزدیک.
دور که می‌شد صدای گریه‌اش به گوش می‌آمد:
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر

وقتی سهره‌ها نمی‌توانند آواز بخوانند
وقتی شاعر سرگردان است
وقتی هیچ‌چیز به دادت نمی‌رسد.
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر


همزمانی محتوا