با مهر، برای ژان فولان


زمین و زمان،
کوره‏راه‏های پرشیب حوالی روستاها،
سرداب‏ها و اتاقک‏های قدیمی زیر شیروانی،
حشراتی که در رخوت، گزشی را انتظار می‏کشند،
همه برایمان تجربه‏هایی همسانند.

ماندن در اتاق‏ها
در گوشه‏های تاریک و کنار اشیاء قدیمی،
جایی که از دور به چاهی می‏ماند،
و نیاز به این همه
برایمان تجربه‏هایی یکسانند.

خورشید همان است و همانسان نمی‏تابد،
تو را می‏بینمت که بر جسدی بی‏نشان می‏گریی،
در سرزمین تو چنین گریستنی بس غریب است
تا در سرزمین من.

فولان، دوست دیرینم، حتی کمی هم‏راز،
من آن روز با مهر
پرواز و آواز خوش چکاوکی را
به تو بخشیدم.


رفتارها

از وقتی به دنیا آمده
رفتارهای مردی که امروز هست را زندگی می‌کند.
ساقه‌ی علف قد می‌کشد
شب در عمق رنج‌ها فرو می‌افتد،
نشانه‌ها می‌سوزند و دود می‌کنند،
محوطه‌ی کلیساها را
سکوت آذین می‌بندد.


از عشق و مرگ

هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم.

تنها طعم کور و لال تماس
میان ما می‌دوید
وقتی درکشیده به خویش
کنار هم دراز می‌کشیدیم.

باید دزدیده به درونش نگاه می‌کردم
و می‌دیدم در مرکز خویش
چه لباسی به تن کرده‌است.

وقتی با لب‌های باز خوابیده‌بود
دزدیده تماشایش کردم.

چه دیدم، چه دیدم
به گمان شما؟

خیال می‌کردم شاخه‌ها را می‌بینم
خیال می‌کردم پرنده‌ای را خواهم یافت
خانه‌ای را تصور می‌کردم
کنار دریاچه‌ای بزرگ و خاموش

آن‌جا اما
بر پیشخوان شیشه‌ای
نگاه زوجی را دیدم
که جوراب‌های ابریشمی می‌فروختند.

خدای من،
برایش آن جوراب‌های ساق‌بلند را می‌خرم
برایش می‌خرم.

چه نمایان می‌شود اما
بر پیشخوان شیشه‌ای روحی کوچک؟

چیزی خواهد بود آیا
که نتوان لمسش کرد؟
حتی با یک انگشت
یک رویا؟


مکالمه‌ای عتیق

در ساحل قدم می‌زنیم
دو سر مکالمه‌ای عتیق را
محکم در دست‌هایمان گرفته‌ایم:
- دوسم داری؟
- دوست دارم.

با ابروهای شیارخورده
تمام حکمت دو عهد پیامبران منجم را
خلاصه می‌کنم
فلاسفه‌ی رضوان‌ها
و حکمای تارک دنیا را

و در نتیجه می‌گویم:
- گریه نکن.
- شجاع باش.
- ببین، همه...

لب‌ ور می‌چینی و می‌گویی
- باید بچه آخوند می‌شدی
و بی‌حوصله گام بر می‌داری
که هیچ‌کس
معلم‌های اخلاق را دوست ندارد.

چه می‌توانم بگویم
بر ساحل دریای کوچکی
که مرده‌است.

آرام آرام
آب
نقش‌ قدم‌هایی را می‌پوشاند
که دیگر محو شده‌اند.


یک هفته‌ی ابدی

 
چه خوب به یادم مانده این اتاق
که حالا اجاره‌اش داده‌اند،
و آن اتاق کناری
که عین دفتر تجاری‌ست
مناسب آژانس‌ها و تجار و شرکت‌ها.

و آه این اتاق،
چقدر آشناست!

نیمکت، همین‌جا کنار در بود:
قالیچه‌ی ترکی روبرویش و
کنار نیمکت دو گلدان زرد روی طاقچه‌ای
و سمت راست، ‌نه! آن‌طرف‌تر، گنجه بود و آینه‌ای
آن وسط، میزی بود که مرد روی آن می نوشت
و سه صندلی سبدی.
تخت، کنار پنجره بود
آن‌جا عشقبازی می کردیم!

این اشیای تلخ
هنوز باید جایی به جا مانده باشند.

تخت، کنار پنجره بود
آفتاب، غروب‌ها بر نیمه‌راه می تابید.

یک عصر
در ساعت چهار
از هم جدا شدیم
فقط برای یک هفته.
افسوس
آن هفته ابدی شد!


یک روز شعر عاشقانه‌ای بود

یک‌روز شعر عاشقانه‌ای بود
پیش از این‌که چربی بیاورد، نفس‌هایش شمرده شود
پیش از این‌که خود را
حیران و سردرگم بیابد
نشسته بر گلگیر یک ماشین
وقتی مردم از کنارش رد می‌شوند و سر بر نمی گردانند.

او را به یاد می‌آورم، آراسته
انگار به مجلس عروسی مجللی می‌رود
به یادم می‌آید که آن کفش‌ها را گزین می‌کرد
این شال و آن دستمال گردن را.

یک‌بار، صبحانه آبجو نوشید
پاهایش را دراز کرد
در رودخانه‌ای، کنار پاهای یکی دیگر.

گاهی خجالتی نشان می‌داد، بعد خجالتی شد
سرش را پایین می‌انداخت
تا موهایش، صورتش را بپوشاند
و کسی چشم‌هایش را نبیند.

با حرارت از تاریخ حرف می زد و از هنر
چه خواستنی بود، این شعر.
چین و چروکی نداشت زیر چانه‌اش
پشت زانوهایش هنوز لایه‌ی زرد چربی پیدا نبود.
صبح‌ها یقین داشت که شب فرا خواهد رسید.
و اعتمادی غریب، پلک‌هایش را می‌گشود و لب‌هایش را.

اشتیاق کم نشد.
هنوز هم میٔ‌داند که حالا وقت رسیدن به گربه  است
یا موقع رشد بنفشه‌های آفریقایی یا حتی کاشتن کاکتوس.

آری، تصمیم می‌گیرد:
کاکتوس‌های کوچک بسیار، در گلدان‌های آبی و سرخ.
وقتی خودش را بی‌قرار می‌باید
در سکوت خالص و غریبه‌ی زندگی تازه‌اش
آن‌ها را لمس خواهد کرد- یکی پس از دیگری -
با یک انگشت،
باز،
مثل شعله‌ی کوچکی.


بدون ترجمه

نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه!
در خاطره پیچیده‌ای
به ظرافت و مهارتی از آن دست
که از «اتفاق تو» در میان کلانسالان
به تردید می‌افتم.

آری، این ‌کلمات کودکانه‌اند:
«شادی من!»  فانوسی برای زندگی دیگر.
هنوز گرمای ناگهان تو را لمس می‌کنم.

می‌شنوم
هنوز که زبان آه می‌کشد
در بذری کوچک که نشا کردی
و به  زبان مضحک روسی‌ات می‌خواهم.

می‌خواهمت،
پوشیده در آن عبارات کوچک
که به مهارت بارقه‌ای برمی‌ساختی
چنان که گویی برایت
تنها صدای کوچک شتک بود.

مووه، یاه، راه: آواهای خرناسه یا مویه‌
مثل صداهای خواهش تو.
جفت هم‌ایم: برای هم،
برای هم ساخته‌ایم آن زبان را،
بدون ترجمه.


ما...

برای چریک پیر روزهای حسرت و امید

 

 

ما
چنان درختان پیر
در شلاق باد و
تازیانه‌ی دریا.

ما
هم‌قطارانی
که گم کرده‌ایم یک‌دگر را
چشم‌اندازها و رویاهامان را
در راه.

بگذار
غرق شویم در کلماتی
که لب‌ها را
برای بوسیدن
رسم می‌کنند.

اعصار
آینده و تسلی
دست به دست
به داد بر می‌خیزند

ما
چون گوشت نرم
که در برابر زمان
در سایه‌‌ی خانه
پناه گرفته‌ایم.

ما
که تاریخمان را از کف داده‌ایم
نشانه‌ها و راه‌ها را
در نبردهای دشوار
دشوار.

بگذار
طرحی نو در اندازیم
برای قدم زدن
در دل مزارع و روستاهامان.

زمان
که آبستن
آرمانشهرهای بزرگ است
آبستن برادری است.

ما
چنان سرزمینمان
نرم چون خاک رس
سخت چون خارا.

ما
چنان که از زمان بر می گذشتیم
در بیابان‌ها به جا می‌نهادیم
تمام اختیارمان را.

حالا بگذار
آوازی برای امید بسازیم
از فردا
و آن را آشکار کنیم.

زمان
در دست‌هایی پناه می‌گیرد
در صورت‌ها و لب‌هایی
که آزادی را رویا می‌بینند.

ما
چون آن درختان پیر.


آن روز...

برای چریک کوچک روزهای نمناک

 

 

 

می‌رسد آن‌روز
که سر بالا کنند و
سرزمینی را ببیند
که نامش آزادی است.

رفیقان من، موطن من این‌جاست
جلودار، شمایید
و فردا ژست‌های همیشه‌تان
فرو می‌افتد
بی آن‌که تندبادهای هراس را
در جبهه‌ی آزادی بر انگیزد.

راهمان را
در همان مسیر می‌سازیم
که شانه به شانه‌ی هم
بر می‌انگیزانیم
آن‌ها را که فرو ریختند در این راه
کسانی را که بر آزادی می گریستند.
روزی  فرا خواهد رسید...

زنگ‌ها باید به صدا درآیند
از ناقوس برج
در میدان خالی
و باید بذر بیافشانند
برای کسانی که گوش تیز کرده‌اند
برای تکه‌ای نان

نانی که قرن‌ها و قرن‌ها
هرگز قسمت نشد
میان کسانی که آن را پختند
کسانی که تاریخ را به پیش بردند
به سمت آزادی.
روزی فرا خواهد رسید

شاید آن صبح دل‌فریب را
به چشم خویش نبینیم
نه من، نه تو و نه دیگران
بر ماست اما
که صدایش کنیم
احضارش کنیم
شاید روزی از محال به در آید.

مثل بادی شاید
که ریش‌ها را خنج می‌زند
حقیقت را پیش چشم می آورد
جاده‌ها را تمیز می کند
از قرن‌ها و قرن‌ها
از ویرانه‌های که بر خاک آزادی
فرو ریخته‌اند
آن روز
فرا خواهد رسید...


چنگ‌اندازی به پوچی


«چنگ‌اندازی به پوچی» شعرِ بلندی‌ست از جان جیورنو، که بعنوانِ «سریِ یکم از مجموعه‌یِ شیزوکالت» منتشر می‌شود. جیورنو شاعر، اجراگر، خواننده و مالتی‌مدیاییستی آمریکایی‌ست که شعرهایش جدایِ از اجراگری‌هایش نیستند؛ همچنان‌که فوتوشعرها، نمایشگاه‌هایِ عکس، و مالتی‌مدیاهایِ او جز نمایشِ بدنِ تروماتیکِ او نیست. بدنی که نه فقط لحظه‌یِ زایش و ورود به جهان، بل لحظه‌یِ شناختِ خود بمثابه‌یِ یک انسان، یک فردیت و یک هستنده‌یِ منحصربفردِ میل‌گر برایِ او تروماتیک است، ترومایی که او را از تمامیتِ جهان جدا می‌سازد و فرد را در تنهایی و وفورِ میل ایزوله می‌گرداند، وفورِ میلی که بدنبالِ
خطوطِ گریز (یا پرواز) است - و نه سوراخ‌هایی برایِ آزاد کردنِ میل - تا فرد را از آنچه هست متفاوت سازد و ویژگیِ منحصر بفرد بودنِ سوژه بمثابه‌یِ یک هویت را مختل گرداند، و ترومایی که به میلی سرشار ارجاع می‌یابد و نه فقدانی روانکاوانه. ترومایی که خطوطش را بر بدنِ آبستره‌یِ شاعرش حک می‌نماید و شعرش را واجدِ خاصیتی شیزوفرنیک می‌گرداند. سوژه شیزو بزعمِ روانکاوی سوژه‌ای دیوانه است و جایگاه‌ش جز در تیمارستان نیست: سوژه‌ای که اسمِ پدر، اسمِ دلالت، قانون، یا دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و در حیثِ خیالی هزیان می‌بافد. سوژه‌یِ شیزوفرن بزعمِ ژیل دولوز و فلیکس گتاری در کتابِ ضدِ-ادیپ مازادی‌ست برایِ سرمایه‌داری. هر سوژه‌یِ شیزو، هر اقلیت، یا بزعمِ ژرژ باتای هر مازاد و پس‌مانده (یا به بیانِ دقیق‌ترِ کلمه، هر مدفوعی از یک بدن که هیچ‌وقت به حیثِ نمادین درنمی‌افتد و در برابر هرگونه بازتفسیر مقاومت می‌کند)، خود می‌تواند به خرده‌ماشینی میل‌گر بدل بشود؛ خرده‌ماشین‌هایِ میل‌گری که می‌روند تا به ماشینِ بزرگِ میل چفت شوند: ماشینِ انقلاب: آنجا که هر مدفوع والایش می‌یابد تا از بخار و بویِ متعفن‌ش چیزهایی ارزشمند تحصیل گردد. کم نیستند از این دست نویسندگان. کافی‌ست آنتونن آرتو را بیآد بیآوریم و چگونه به دیوانه‌خانه سپرده شدنش را، که چگونه از قامتِ یک تئاتریسن به قامتِ یک پرفورمنسیست لغزید، چگونه از قامتِ یک پرفورمنسیست به قامتِ شاعر درآمد و چگونه از قامتِ شاعر به قامتِ یک داستان‌نویس. یعنی هیچ سطح ثابتِ پایداری‌ای وجود ندارد. سوژه‌یِ شیزو در سطحی متوقف نمی‌شود و هر آن با شناختِ ممنوعیت، و آگاهی از خطوطِ گریز (خطوطِ پرواز)، از هنجار و ارزشِ موجود در وضعیتِ زیستی‌ش سرپیچی و از قلمروزایی‌هایِ سرمایه‌داری مداوماً قلمروزدایی می‌نماید. این سوژه بزعم باتای با زیستن در درونِ امکانِ محضِ ارائه شده در شانس، بخت، رخداد، حادثه، قمار و تاس‌ریزی به وضعیتِ برآمده آری می‌گوید و بدنِ تروماتیک و فراموش‌کارش را به دلِ وضعیت پرتاب می‌کند و به سطحی نو می‌لغزد. یا بزعم دولوز برایِ آن اراده‌ای (خواستی) كه به خود همچون تقدیرِ جهان آری می‌گوید، پیش‌آمد (حادثه) همچون تاسی‌ست در نردبازی با خدایان، كه به آسمان پرتاب می‌شود و تقدیر، تركیبِ رقم‌هایی‌ست كه تاس با فرود بر زمین، پیشِ رویِ آن خواست می‌نهد. در این لغزیدن‌هایِ سوژه‌یِ شیزو از سطحی به سطحی دیگر، هزیان‌گویی‌ها همچنان ادامه دارد اما روانکاوی همچنان نه سطوح را می‌بیند، نه لغزش‌ها را، و نه هزیان‌ها: روانکاوی فقط جنونِ سوژه‌یِ شیزو را می‌بیند و او را به دارالمجانین تبعید می‌کند. اینجاست که با کمی دستکاری در جمله‌یِ نیچه درباره‌یِ اخلاق تنها می‌توانم یک چیز درباره‌یِ روانکاوی بگویم: «فقط یک اصلِ روانکاونه داریم: به روانکاوی شلیک کنید!».

جان جیورنو را می‌توان در قامتِ پرفورمنسیستی با تعاریفِ بالا در نظر گرفت. کسی که در سال 1982 همراه با گلن برانکا اجرایی صوتی از شعرهایش را ضبط و منتشر کرد. اتفاقاً آنچه در کارِ او شنیده می‌شود نه شعر است نه صدا؛ نه واژه‌ها در راستایِ تولیدِ امری پوچ یعنی تولیدِ معنا قربانی می‌شوند و نه شاعر، اجراگر، خواننده تلاشی در راستایِ خوب شنیده شدنِ شعرش بجهتِ انتقالِ معنا انجام می‌دهد. در کارِ جیورنو ما با اضطراب، تخلخل، درهم‌گوریدگیِ مرزها، زمانِ برگسونی، تعویقِ کافکایی، و حرکتِ غیرخطی طرف هستیم. جیورنو خود می‌گوید از آلن گینزبرگ، اندی وارهول، ویلیام باروز، جان کیج، یاسپر جونز، رابرت موریس و بسیاری از رقصنده‌ها، خواننده‌ها، و اجراگرهایِ دیگر تاثیر گرفته است. جیورنو عمیقاً شاعری تجربه‌گراست، و هر تجربه‌یِ کاری برایِ او با مازادی همراه است که او از آثارِ قبلی‌ش با خود حمل می‌کند و بر اثرِ بعدی اضافه می‌نماید. و این تکرارِ فرآیندِ انتقالِ مازاد از اثرِ قبلی به اثرِ بعدی، اثرِ بعدی را از خود متفاوت می‌سازد؛ بدین‌سان شعرِ جیورنو از پذیرفتنِ هرگونه هویت سرباز می‌زند و متفاوت می‌گردد. سوژه‌یِ متفاوتی که برایِ متفاوت بودن‌ش به هستی‌سویه‌هایش نیازی ندارد. او متفاوت است چون متفاوت است. در چنین سوژه‌ای زبان نیز بزعم فوکو به نادلالت‌گری، سکوت، و بی‌شکلی درمی‌افتد. بواقع با خوانشی دولوزی نیز می‌توانیم بگوییم زبان در سوژه‌یِ شیزو از آنچه حتی باید بگوید نیز آزاد می‌شود. مجموعه‌یِ شیزوکالت بر آن است تا بتدریج چنین سوژه‌هایی را معرفی کند، و پایگاهی باشد برایِ اندیشمندانی که «تفاوت و تکرار» را بجایِ «همسانی و دیالکتیک» نشانده‌اند؛ آنجا که بزعمِ رمبو انسانِ آینده آکنده از زبانِ جدید و نیز آکنده از حتا حیوانات و امرِ بی‌شکل است. سعی بر این است که متونِ منتشر شده تحتِ عنوان «شیزوکالت» از متونی در غرب انتخاب شود که دست‌کم عنوانی چون «شیزوفرهنگ»، «شیزوآنالیز»، و «شیزوسیاست» را بدوش می‌کشند؛ متونی که بصورتِ مستمر زیرِ نظرِ سیلوستره لوترینگر در اروپا منتشر شده‌اند. ضمناً، دو فوتو شعر پس از این پیش‌گفتار و یک فوتوشعر پس از خودِ شعر در این کتاب گنجانده شده‌اند.
 
کتاب را از ضمیمه‌ی مطلب یا از این آدرس دانلود کنید.


همزمانی محتوا