عزیز

 
باید تو آمده باشی عزیز
که ابرها رفته اند.
باد آرام است           
خورشید در آسمان و
درختان سبزند


توفان

توفان موهای طلایی داشت با رگه هایی از سیاه
با صدایی بی زیر و بم زاری می‌کرد، انگار زنی ساده دل بود
که سرباز یا زورگوی فردا را به دنیا می‌آورد.

ابرهای پهناور، کشتی‌های بزرگ
ما را محاصره کردند، و جعد گیسوی سرخ آذرخش
بی قرار و پریشان گشت.

بزرگراه دریای سرخ شد.
ما دره‌ محض شدیم و از میان توفان گذشتیم.
تو می راندی؛ من عاشقانه تماشایت می‌کردم.-- ادامه‌ی مطلب


درخت بونسائی

یک روز صح و سرانجام دانستن انکه
کدام فکر جان از تن به در می کند، و کدام، جان رفته باز می‌گرداند.
چه زود تن تنهای مطرود به سوگ می‌نشیند
مثل بونسای سرخ‌برگ که به محاصره برگهای فروافتاده‌اش درمی‌آید.
باران یا اشیائی هم هستند که از یادرفته ها را بازمی‌گردانند:
ابعاد آرام قطره‌ها، وزنشان؛ فقدان جاه‌طلبی در میز آرایش.
چه غریب است این اشتیاق هم، اشتیاق یک جوانهٔ سبز کوچک شدن،
جوانه‌ای که در  روزهای اول فروردین
در تن شاخه جایی خالی برای خود یافته و بزرگ می‌شود.
 


راه ها

یک راهش زانو زدن است
راه خوبی است، اگر کشوری که در آن زندگی می‌کنی
سنگهای نرم داشته باشد
زنان این کشور همیشه خواب حیاطهای محصور با دیوارهای سفید می‌دیدند
جای که در کنجهای تاریکش زانو به سنگ می‌آید.
دعای آنها استخوانهای باریکی است که زمین را تحمل می‌کنند،
کلمات کوچک کلسیمی که پشت سر هم به زبان می‌آیند
انگار این هجاهای جاری می توانند
آنها را تا ملکوت ببرند.

سالهای سال مردان چوپانی بودند
که مثل گوسفندها راه می‌رفتند.
زیر درختان زیتون، دستانشان را به بالا دراز می‌کردند
بشنو ما را، روی زمین دردی است که از آن ماست
اینجا درد هست و دیگر جایی برای انبار درد نیست!
زیتونها اما آرام و رها
در ظرفهایی پر از عطر سرکه و آویشن
تکان می خوردند.
شب مردان غذایشان را می بلعیدند، نان و پنیر سفید،
و خوش بودند چرا که با وجود آن همه درد،
هنوز خوشی هم بود.

به اعتقاد برخی زیارت بهترین راه است،
تن را در کتان سفید پیچاندن
و سوار بر اتوبوسها فرسنگها در میان زمینهای شنی و بایر رفتن.
مکه
دور کعبه طواف کردن
پای پیاده، بارها،
خم شدن و زمین را بوسیدن
بازگشتن،
و چهره‌های تکیده‌ ای که به سرای اسرار می‌ماند.

برای بعضی اقوام و مادربزرگها
زیارت کاری هر روزه بود،
آب کشیدن از چشمه،
سبد انگور را روی سر نگاه داشتن،
آنها حاضران هر تولد بودند
تا لحظه زایمان زیر گوش مادران زمزمه می کردند.
آنها که بر پیراهن کودک طرحهای پیچیده را گلدوزی می‌کردند،
و فراموش می‌کردند قرار است خیلی زود کودک لباسش را خاکی کند.

کسانی هم بودند که دعا برایشان اهمیتی نداشت.
جوانترها.  آنها که به آمریکا آمده بودند.
آنها به مسن‌ترها می‌گفتن، وقتتان را تلف می‌کنید.
وقت؟ مسن‌ترها برای جوانترها دعا می‌کردند.
از الله می خواستند بچه‌ها را اهل عاقل کنند،
به خاطر سبزی شاخه‌ها، به خاطر قرص ماه،
به آنها شفای عاجل عطا کند.

و گاهی هم کسی پیدا می‌شد
که هیچ کدام از این کارها را نمی کرد،
پیرمردی، فوزی مثلا، فوزی دیوانه،
که موقع بازی دومینو همه را می زد.
فوزی اصرار داشت با خدا همان طور حرف بزند که با بزش
و به خاطر خنده اش معروف بود.


خوشآمد گویی به گلها | پاره های یکم

پُر میکنم آنچه خالی ست

خالی میشوم از آنچه پُر است،

سبک

همچون بدن،

سبک

همچون تنفس.
 

تو باعث می­شوی

قلبِ من

گرم شود،

می­خوابانم سرم را رویِ سینه ­ات

و احساس رهایی می­کنم،
 

پُر می­کنم

آنچه خالی ­ست

خالی می­کنم

آنچه پُر است،

پُر می­کنم آنچه هست

خالی، خالی می­کنم

آنچه پُر است،

پُر می­کنم آنچه خالی­ ست، خالی می­کنم آنچه پُر است، 

پُر می­کنم آنچه خالی­ ست، خالی می­کنم آنچه پُر است.

 

خدایگانی

که می­شناسیم

ما هستیم،

خدایگانی

که می­شناختیم

ما بودیم.

 

تو را نفس میکشم

با چشم­هایم،

تو را می­بینم

با گوش­هایم،

تو را حس می­کنم

با دهانم

تو را مزمزه می­کنم

با بینی ام،

تو را می­شنوم

با زبانم،

از تو می­خواهم بنشینی

درونِ قلبم،

و بخندی.

 

واژه­ ها از صدا می­آیند،

صدا از عقل،

عقل از پوچی،

 

آرمیدگی ­ای ژرف

در کمالی شگرف.

 

جهان فقط سببِ خنده ­ام می­شود.

شاید صدا و نور همچون دشمنان برپا و ظاهر نشوند،

شاید می­شناسم همه­ یِ صداها را همچون صدایِ خودم،

شاید می­شناسم همه یِ نورها را همچون نورِ خودم،

شاید بی ­اختیار می­شناسم همه­ یِ پدیده­ها را همچون خودم،

شاید طبیعتِ اصیل را بازمی­شناسم،
 

نه ساختگی با ذهن،

تهی

آگاهی ای عریان.


ذهن پریشون

خدایا، تو نه،
غایب منم.
اون اوایل
ایمان یه کیفی داشت که از همه پنهونش می‌کردم
تنهایی می دزدیمش
و می بردمش به جاهای مقدس:
یه نگا به این ور و اون ور و بعد برمی گشتم
زمانی طولانی اسم تو ورد زبونم بود
حالا از هر جا که تو باشی در می رم
گاهی می ایستم
تا به تو فکر کنم، اونوقت ذهنم
یکهو
مثل ماهیای کوچولوی قنات در می ره
می ره پشت سایه ها، پس کورسویی که
یکسره بیتابی می کنه و سرریز می‌شه
رو فرفره آب رودی که در گذره.

حتی برای یه لحظه هم
خودِ من آروم نمی گیره،
همه اش سرگردونه
 ویلونه
ویلون هر جایی که نتونه توش آروم بگیره.  نه، تو نه،
من غایبم.
تو جاری آبی ای، ماهی و نوری
نبض سایه‌ای،
تو حضور وفاداری که در اون
همه چیز حرکت می کنه و دگرگون می‌شه.
این ذهن پریشون رو اگه می‌شد از رفتن بگیرم
حالا تو قلب این چشمه
رنگ ابی کبودی رو می‌دید که می دونم اونجاست
که می دونم هست


راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی

راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی و زار می‌گرید.
در هیچ کجا نه اثری از خدا است نه از بودا،
و این اشکها فقط اشکهای یک آدم است
اشکهایی تلخ و شکسته
که بر رویه زنگاری چرخ سقوط می‌کنند.
بر کف آن جمع می‌شوند
فلز آنها را می‌نوشد و زنگارش بیشتر می‌شود.
چه کسی می‌داند در این زندگی چه کاره است، چه کار بوده است.
من راهبی دیدم که زار می گریست
و می‌دانم من هم روی این زمین سخت جایی دارم.


خوشبختی

از معلمان زندگی پرسیدم
خوشبختی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که حاکمان انسان بودند
همه سر تکان دادند و لبخند زدند،
به گمانم خیال کرده بودند سر به سرشان می‌گذارم.
بعد عصر یک روز یک شنبه
کنار رودخانهٔ دیسپلینز قدم می‌زدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درختها
با زنها و بچه‌هاشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.


ایمان

دریا چنین عمیق و نابینا
خورشید، پشیمانی وحشی
انجمن، چرخ، ذهن
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

خون، خاک، ایمان
کلماتی که از خاطر نمی‌بری
عهد و پیمانی که بستی، حرم مقدس تو
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

صلیبی بر فراز هر تپه
ستاره، مناره
هزار هزار قبر که باید پر شود
آی عشق هنوز خسته نیستی؟

دریا چنین عمیق و نابینا
جایی که خورشید باید غروب کند
زمان که خود از کوک افتاده است
آی عشق هنوز خسته نیستی؟


دعا

لازم نیست سوسن آبی باشد
می شود فقط سبزه ای باشد روییده بر زمین خرابه ای
یا تنها چند تکه سنگ کوچک،
فقط خوب گوش کن
 
بعد کلمات را کنار هم بگذار، سعی نکن
کلماتت باشکوه و فاخر باشند
هیچ مسابقه ای در کار نیست
تنها دری است که باز می شود
 
به روی سپاس و سکوتی
که در آن صدایی دیگر به سخن در می آید


همزمانی محتوا