شب پرستاره

این باعث نمی‌شود نیاز عجیبی حس نکنم به، خوب فکر کنم ناچارم اسمش را به زبان بیاورم، به دین.  برای همین شبها بیرون می‌روم و ستاره‌ها را نقاشی می‌کنم.
وینست ون گوگ، از نامه‌ای به برادرش

.
شهر وجود ندارد
فقط آن دورها درخت سیه مویی هست
شبیه زنی غریق که در آسمانی داغ فرو می‌رود.
شهر خاموش، شب با یازده ستاره در جوش و خروش.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه می‌خواهم که بمیرم.

شب تکان می‌خورد.  آنها همه زنده‌اند.
حتا ماه در غل و زنجیر نارنجی‌اش خود را باد می‌کند
تا کودکان را مثل خدا از چشم شب بیاندازد.
شیطان نامرئی کهن ستاره‌ها را می بلعد.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه است که می‌خواهم بمیرم:
در میان دل جانور پرشتاب شب
که حتی اژدهای بزرگ هم مجیزش را می‌گوید
می خواهم زندگی را ترک کنم
بی گور
بی دل
بی اشک.


سفارش

در شبهای تابستان برهنه می‌خوابم در اورشلیم.
بستر من حاشیه دره‌ای ژرف است
که به آن سقوط نمی‌کنم.

روزها
ده فرمان بر لب راه می‌روم
مثل کسی که زیر لب برای خود آواز بخواند

نوازشم کن، نوازشم کن ای زیبا
آنچه زیر پیراهن من است زخم نیست
سفارشی است سخت تاخورده از سوی پدرم:
"به هر صورت، او پسر خوبی است، پر از عشق."

خاطرم هست هر صبح برای نیایش سحری بیدارم می‌کرد
انگشتش را آرام بر پیشانی‌ام می‌کشید
هرگز تکانم نداد، پتو از سرم نکشید

حالا بیشتر از آن وقتها دوستش دارم
کاش پاداشش این باشد
که در روز رستخیز
با نرمی و عشق بیدارش کنند.


شب نشینی

راهب در شب نمی خوابد
دلباخته آبیِ ماه آزاد است
نسیم خنکی می‌پیچد در برگها
می پیچد در او


فهرستها

 
فهرستی درست کرده‌ام
از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی
از آنچه می‌خواهم از یاد ببرم،
خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم
هر دو یکی هستند.
عشق و آب در یک سو
گلهای کوچکی که می‌شکفند بی عطر،
در سوی دیگر.
به فهرست خرید مادربزرگ می‌ماند:
شیر و کره، لبنیات
در یک‌ سمت
و گوشت سمت دیگر
انگار آنها نباید حتا بر صفحهٔ کاغذ هم
کنار هم قرار بگیرند.
مادرم تکه‌ای کوچک از حاشیهٔ روزنامه می‌برید
و فهرستش را بر آن می‌نوشت
بعد آن را
بر صندلی اتوبوس جا می‌گذاشت
درست همان‌طور که دستمال را بر زمین می‌انداخت
تا کسی آن را پیدا کند، مثل سرنخ،
یک جور داد و ستد بین او
وَ دنیا.
در تمام این لحظات درخت
فهرست بی‌پایان برگها را می‌سازد؛
و آسمان داراییهای ذی‌قیمتش را در باران
فهرست می‌کند. دخترم
از کتابهایی که می‌خواهد بخواند
فهرست بر می‌دارد،
نامشان مثل اسامی غریب پرندگان است
در فهرست زندگی شوهرم.
کسی چه می‌داند شاید خدا هم
فهرستی درست کرده بود
از آنچه می‌خواست در هفت روز بیافریند:
زمین و اقیانوس، آرماتور آسمان
و جایی که بشود
ستاره‌ها را بر آن بست
و بلاخره آدم
که یک روز استراحت کرد
سپس فهرست خودش را ساخت:
سار، آهو و مار.


خوشآمد گویی به گلها | پاره های دوم

خوش آمدگویی به گلها:
نرگسهایِ زرد
تعمیده شده در روغنِ زرد،
یاسِ بنفشْ هرزه-وار به هوا زبانه میکشد،
گردنبندهایِ اقاقیا
قوس میگیرند به سمتِ مادرانِ ماگنولیا،
شکوفه هایِ گیلاس پرّه هایی تیز هستند،
کوکبهایِ یخی چون شاشِ گربه زننده اند،
زنبقهایِ دره اند
زنبقهایِ خز،
زنبقهایِ پَر،
زنبقهایِ بال،
زنبقهایِ پوست،
و کمی رُزهایِ ازدست رفته یِ آمریکایی،
و همه شان خیلی خوشبو هستند
و من با خوشیِ مغزدارِ زمینیشان درگیر شده ام.

خوشآمدگویی به گلها:
یک بغل شیرخوارِ عسل
و گلِ تاج الملوک،
چاقوهایِ سرخ دسته یِ قلم مویِ نقاشیِ هندی
زمینهایِ گلِ مروارید همان مردم هستند
که به من خیانت کرده اند،
گِرگِرها خودشیفته و بی عاطفه اند،
اورکیدها زبانهایی هستند که خوابیده اند،
سنبلها آوازهایِ خودکشی اند،
گلهایِ کاغذیِ انبوه و شهوتران
شعله هایی هستند که آنچه نمیسوزد را فرا میگیرند،
خوشه یِ بزرگِ هزاران رُزِ سرخ
همه یِ آن مردمی هستند که به آنها عشق ورزیده ام،
به بینی ام ضربه بزن با ساقه یِ رُز،
که خشخاشها کیسه هایی دارند
که با نشئگیهایِ مخدری سرشار گشته اند،
میناهایِ طلایی گلبندی از جمجمه ها هستند.
بسویِ مرگ میروم
با کمالِ میل،
با همان راحتی و سعادت
درست وقتی سرم را میگذارم
رویِ سینه یِ معشوقه ام.

خوشآمدگویی به گلها:
سومین دسته گل اوج گزارشِ جنایتهاست،
ناقوسهایِ دیژیتال،
گلی آفتابگردان مچاله میکند سرش را در آغوشم
و خیره میشود به آسمان،
شاید تمام حشراتِ سیاهِ کوچولو
که میخزند از گلِ صدتومانی
پسران و دخترانِ من در زندگیهایِ آینده باشند،
بسته هایِ عظیمی از نور
تشعشع میکنند سفید، قرمز، آبی
سوسویی هم مرکز،
زرد، سبز
ستایشی شگرف،
جهان فقط سببِ خنده ام میشود.


دو فرشته

 
 
از میان تمام آنچه مادرم به من گفت
این یکی خوب یادم مانده است:
هر آدمی دو تا فرشته داره
که رو شونه‌هاش نشستن
و اون آدم هر کاری بکنه
این دو تا ثبتش می‌کنن.
اونی که رو شونه راست نشسته اسمش نکیره،
کارای خوب رو می‌نویسه
اونی که رو شونه چپه اسمش منکره وُ
کارای بد رو می‌نویسه. فهمیدی؟
برای همین است که حالا این‌طور کج راه می‌روم
و سالها که بگذرد
پشتم قوز می‌شود.
انگار جلوی چشم همه برهنه شده باشم.


زبانهایی که می دانیم

در آمبریا کلیسایی هست
که همین حالا هم هشتصد سال قدمت دارد
متروک است و ویران،
اسمش کلیسای مریم مقدس و فرشتگان است
مردم محل می‌گویند فرشتگان به آنجا رفت و آمد دارند
و همیشه شبها می‌شود صدای فرشته‌ها را از آنجا شنید.
 
چطور می‌تواند باشد، گوش دادن به صدای فرشته‌ها را می‌گویم،
گوش دادن به صدایی که باید مثل هوای تازه کوهستان باشد،
صداهای ساده‌ای که بر سنگهای لخت آنجا می‌ریزد
سرود ثنا می خوانند؟
کسی چیزی نمی‌داند.
شاید برای دانستن آن باید
علاوه بر تمام  زبانهایی که می‌دانیم
زبان دیگری نیز یاد بگیریم.
 


که ساده زندگی کنم

به خودم یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان نگاه کنم و خدا را شکر کنم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش کنم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
بعد به خانه بر گردم. 
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
روشنایی اتش پیداست
تنها فریاد لک لک نشسته روی بام
گاهی صدای سکوت را می شکند.
اگر تو بیایی و به در بزنی
بعید نیست که نشنوم.


نقشه جهان دیگر

 
 
در آخرین روزهای جهان چهارم آرزو کردم
برای آنها که از حفره آسمان بالا می روند نقشه‌ای مهیا کنم.
 
وسایل من تنها آرزوهای آدمی بود که ظاهر می‌شدند در میدانهای جنگ
در اتاقهای خواب و آشپزخانه‌ها
 
چرا که روح مسافر سرگردانی است با دستها و پاهای بسیار.
 
نقشه باید از شن می بود و در نور عادی خوانده نمی‌شد.
باید برای تولد دوباره روح، آتش را تا زیستگاه بعدی قبیله حمل می‌کرد.
 
افسانه، زبان زمین را یاد می‌دهد،
که چگونه از یاد برد موهبتش را، که ما در اوییم یا از اوییم.
 
باید از تکثیر سوپرمارکت و مرکز خرید، محراب پول، یادداشت برداشت
تا مسیر انحراف از لطافت را ترسیم کرد.
 
باید خطاهای ناشی از فراموشی را ثبت کرد؛ ما که خوابیم مه‌ می‌آید و کودکانمان را می‌رباید.
 
گلهای خشم در افسردگی می‌رویند، هیولا در خشم هسته‌ای به دنیا می‌آید.
 
از خداحافظ تا خداحافظ درختان خاکستر دست تکان می دهند و نقشه آهسته آهسته ناپدید می‌شود.
 
حالا که دیگر اسم پرنده‌‌های اینجا را نمی‌دانیم
چطورآنها را به اسم صدا کنیم.
 
زمانی همه چیز را درباره آن وعده باشکوه می‌دانستیم.
 
آنچه به تو می‌گویم حقیقت دارد و بر تابلوی اخطاری روی نقشه نوشته شده است.
فراموشی ما در کمین ماست، کاری می کند زمین را پشت سر بگذاریم،
و از ما تنها ردی از پوشک، سوزن و خون باطله باقی بماند.
 
از نقشه ناقص هم هیچ کاری برنمی‌آید.
 
محل ورود دریای خون مادر است
و مرگ کوچک پدر که آرزو دارد خود را در دیگری بشناسد.
 
خروج ممکن نیست.
 
نقشه را می توان از طریق دیوار روده،
این مارپیچ جاده دانش، تفسیر کرد.
 
تو بر پوست مرگ سفر خواهی کرد،
در اردوگاه به آشپزی مشغولند خویشاوندانمان
که با گوشت گوزن و سوپ ذرت در راه شیری بزمی بر پا کرده‌اند.
 
 
آنها هرگز ما را ترک نکرده‌اند، ما به خاطر علم آنها را رها کردیم.
 
نفس بگیر تا به جهان پنجم وارد ‌شویم، آنجا هیچ مجهولی وجود نخواهد داشت،
اجازه نداری هیچ کتاب راهنمایی که از کلمه ساخته شده باشد همراه داشته باشی
 
باید با صدای مادرت راهت را بیابی، پس آوازی که می خواند را دوباره بخوان.
 
شهامت تازه نفس از سوی سیاره ها سو سو می‌زند
 
و نورها در نقشه مطبوع به خون تاریخ،
نقشه ای که باید آن را به اراده خود، و به زبان خورشیدها بخوانی.
 
بیرون که آمدی به ردپای قاتلین هیولا دقت کن
آنها که به شهرهای نورهای مصنوعی وارد شدند و کشتند آنچه که ما را می‌کشت.
 
صخره‌های سرخ را خواهی دید، آنها قلب هستند و در خود نردبان دارند.
 
آخرین انسان که از ویرانی بالا برود، گوزن سفیدی به تو خوشامد خواهد گفت.
 
شرم ما از ترک زمین قبیله‌مان را از یاد مبر.
 
هرگز کامل نبوده‌ایم.
 
با این حال سفر ما بر زمین کامل است
سفر ما بر زمین که زمانی ستاره بود
و مرتکب همان خطایی شد که از انسان سر زد
 
زمین گفت، بیا، باید که دوباره خطا کنیم.
 
دشواری یافتن این راه در این است که آغاز و پایانی وجود ندارد.
 
باید که نقشه خود را رسم کنی.
 

 
 


باد و مهتاب

باد چه سخت می‌وزد اینجا
اما مهتاب هم پیداست
از لا به لای سفالهای سقف این خانه ویران


همزمانی محتوا