شعرهای شنبه، ۷

روبروی آب راکد عریانم.
 لباس‌هایم را در سکوت آخرین شاخه‌ها رها کردم.
سرنوشت چنین بود،
تا به هراس و لبه‌ی سکوت آب برسم.


شعرهای شنبه، ۶

نامت تنها بادی بود که بر لب‌های خودکشی می‌وزید.
باران صورت‌ات را آبیاری کرد و  بر صورتک کور، مزارع شخم‌خورده پدیدار شد و پلک‌ها و دهانی زرد، اما باران ادامه داشت و  برای آنی زیر رگ و پی شفاف، صورت‌ات جسمیت یافت و زیبایی‌ات در نور حیران شد، باران ادامه داشت و چون زمینی خسته از گریستن گم شد.
نامت و صورت‌ات نامکشوفند، شاید وجود نداشته‌ای
پیر هم شده‌ای و اداهای گستاخ و نامکشوف در می‌آوری.


شعرهای شنبه، ۵

دیواری‌است روبروی چشمانم.
در هوای گرفته، نشانه‌‌های نامرئی می‌زیند،
علف‌هایی که رشته‌هاشان دلی پرسایه را تظاهر می‌کند
گلسنگ‌هایی در تفاله‌ی عشق.

زنا و نور، ذره‌بینی را کنار تقوا خیال کن، آب‌ها را خیال کن
اگر می‌توانستم از فواره‌های ناموجود همدلی برگذرم
در باز می‌شد و بودند مردان کوری که دست‌های بزرگشان
به حلاوت کار می‌کرد،
اما زیباست نامردمی
در گیسوان مادرم
و بر این دیوار، سکوت را برنبشته‌اند.

مویه‌ی براق، حقیقت مقعر:
«زندگی هیچ ارزشی ندارد و هیچ‌چیز ارزش زندگی را.»

آهای شمایان، همه، ‌این ترانه را به یاد آرید
پیش از آن‌که به چشم‌های من نگاه کنید.
به چشم‌هایم نگاه کنید،
درست وقتی که برف می‌بارد.


شعرهای شنبه، ۴

حیوانی که می‌گرید،
 در روحت که می‌خواهد زرد باشد.
حیوانی که زخم‌های رنگ‌پریده را می‌لیسد
که از همدلی کور است
که در نور می‌آرامد و تیره‌بخت است.
که در رعدوبرق می‌میرد.

زنی که دلش آبی‌است
و بی‌خستگی تو را تیمار می‌کند
مادر توست در درون خشم‌اش
زنی که فراموش نمی‌کند
و در سکوت عریان است.
موسیقی چشم‌های تو بود.

سرگیجه، سکون است.
عناصر زنده به آینه‌ها رخنه می‌کنند
و فاخته‌ها زاده می‌شوند.
قضاوت‌ها را تشریح می‌کنی،
 وسوسه‌ها را، سوگ‌ها را.

چنین است نور ایام پیری، و آن‌گاه
ظهور زخم‌های پریده‌رنگ.


شعرهای شنبه، ۳

عفونت از اندوه عظیم‌تر است.
اجزای شکنجه‌دیده را می‌لیسد.
رسوخ می‌کند به بستر افیون و عرق
و آن‌گاه می‌لرزد مثل بالی سرد: رطوبت محتضران‌ است.

پرنده‌ی چرک آهسته سر می‌رسد و به جامی پر از سایه درمی‌آید.

و عروق خاکستر، بر فراز بقایای سیماب و اشک می‌گسترد.

ذره‌بین، دروغ را افشا می‌کند اما نورش از مغاک می‌آید. دربرابر قرنیه‌های سوخته، ریسمان‌های سکوت آویزان‌اند. آن‌گاه،

نایپدایی، دل را فسرده می‌کند.


شعرهای شنبه، ۲

حیوان گریان، سایه‌ی مادرت را می‌لیسد،
 زمانی دیگر را به یاد می‌آوری: چیزی در دل نور نبود، فقط غربت حیات را لمس کردی.
که، چاقوتیزکن آمد و مارش در گوش‌هایت رخنه کرد.

حالا در هراسی و ناگاه، دقت، سرمست‌ات می‌کند. همان زخم ناسور نامرئی زیر پنجره: چاقوتیزکن سر رسیده‌است.

موسیقی محدودیت‌ها را می‌شنوی و حیوانات گریان را می‌بینی که نزدیک می‌شوند.


شعرهای شنبه، ۱

صورتم در دست‌های مجسمه‌ی کور می‌جوشد.
در خلوص حومه‌های خاموش
به حلاوت خودکشی می‌اندیشد
و پیری را خلق می‌کند.
دیروز و امروز دیگر یگانه‌اند
در دلم.


شعر سپاس

تنم در خانه است و دلم به سفر می رود
چه کسی می تواند بگوید این درست است یا غلط، خوب است یا بد
زندگی وقتی ارزش دارد که نور را می بینیم
درخت پرشکوفه و ابرهای سیمین سپیده دم را 


برای النور که با خدا حرف می زند

صدای خدا به رنگ قهوه‌ای است
نرم و پر مثل صدای خرس.
النور که از مادرم خوشگلتر است
در آشپزخانه ایستاده و حرف می‌زند
و من دود سیگارم را مثل سم نفس می‌کشم.
او در پیراهنی به رنگ خورشید لیمویی ایستاده
با دستانی خیس از شستن بشقاب های تخم‌مرغ
به خدا اشاره می‌کند.
با او حرف می‌زند.  با او حرف می‌زند مثل یک مست
که برای گفتن به چشمان باز نیاز ندارد.
گفتگویش خودمانی اما دوستانه است.
خدا به اندازه سقف این خانه به او نزدیک است.
اگر چه هیچ وقت نمی‌شود مطمئن شد
اما من فکر نمی‌کنم او صورت داشته باشد.
وقتی شش سالم بود داشت.
حالا بزرگ است، انقدر بزرگ که تمام آسمان را گرفته
مثل ماهی ژله‌ای گنده‌ای که استراحت می‌کند. 
وقتی هشت سالم بود فکر می‌کردم آدمهای مرده
مثل کشتی‌های هوایی کوچک آنجا ایستاده می‌مانند.
حالا صندلی من مثل مترسکی سخت است
و آن بیرون مگسهای تابستانی گروه کر تشکیل داده‌اند.
النور قبل از اینکه برود به او بگو
النور، النور
قبل از اینکه مرگ تو را تمام کند به او بگو.


معبد سیب

 
هفته گذشته از درختان کنار جاده
و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،
یک بغل شکوفه سیب آوردی
تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه ما برای گرده‌افشانی
گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم. 
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،
شبیه معبدی موقتی بود
شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،
اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،
فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می شود،
همین‌ جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند
و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.
فکر کردم، چه خوب می‌شد،
اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.
درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک
 
ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،
پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود
که تو حتا با همه علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.
شفا هم پر رمز و راز است،
ببین فصلها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه دانه ماه‌ها را.
آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است
اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم
که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،
چه نازک است پوستهٔ یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،
افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،
از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم
پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،
یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم
و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار
از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.
 


همزمانی محتوا