ساحل دالماسی

ما از عروسيها سخن می‌گويیم
شما از تدفين‌ها.
ما همديگر را می‌فهميم.
آن‌که نجات يافته‌است
پاسخ نمی‌دهد.
ما به هم می‌گويیم
به عقب تکيه نکن.
به جلو خم نشو.


شعر

شما آن‌جا می‌ايستيد
در ميانه‌ی رويای دو آهو.
نفس‌نفس‌زنان
از شعر می‌پرسيد.
شعر
لباس پوشيده در شاخه‌های زيتون و شادمانی شکافته
محصور در فصول شب‌های بی‌خوابی
که بر ديوارهای خاکی شهر گم‌شده‌مان آغاز می‌شود.
شعر
که گم‌می‌کند نشانی‌اش را يا  نشانی‌اش
گم‌می‌شود و به هر حال بازگشت کسانی را انتظار می‌کشد
که نه امروز برمی‌گردند و نه هيچوقت‌ديگر .
شعر
که آی‌کاش می‌توانست به ياد آورد اگر ابرها می‌شکافتند در نيم‌روز
روزی که سربازها قدم‌رو می‌رفتند در روستاها،  شهرها،
خانه‌ها، روياها و فردا، به يادآورد فروريختن نيایش‌گران را
به يادآورد فاصله‌ی ميان دست‌هايی را که نگه‌می‌داشتند همه‌ی
آن‌چه شعر ناتوان است در نگهداشتن‌شان به ياد آورد هنگامی را که رازهای اسب‌ها
محاصره شدند،  وقتی ما به خودمان تجاوز کرديم
شعر،
از تو می‌پرسم که چرا
خيابان‌ها نامی‌دارند که منش هجی نتوانم‌کرد
آيا فرهنگ لغاتمان اختراعمان می‌کند؟ لهجه‌هايمان
از ما در نفرت می‌شوند؟  بايد مکث کنيم و
بکوشيم نام‌مان را بگوييم بی‌آنکه غريبی کنيم
شاعرانمان را ستايش کنيم بی‌آنکه نگران شويم
درويش را،
هر آرزويی که در اين نام پيدا می‌شود
شعر تبعيد است
مهمانی برساخته از سنگ‌ها
خطی نازک ميان صدای ما و گلوی آسمان
شعر
خاطرات ماست لبريز دفترچه‌ا‌ی رنگ و رو رفته،  نقاشی محوی،  ديوارهايی در حال فروريختن
تا اين‌جا را دريابيم بايد که فريادهايش را بشناسيم، برای فريادهايش بايد شعرهايش را،
و  برای شعرهايش آيا ، بايد اندوه را شناخت؟


کابوس‌های شبانه

پيشکش خواهم کرد، چشمانم را
به رهگذران کابوس شبانه
پيشکش خواهم کرد، هيجانم را
کمان نيمه شبان را
چرا که تو در اعماقی
چرا که اين تصوير توست
که پشت کلاه‌خود پنهان شده‌است
رقصی فانی
بر طبله‌ی سفيد صداهايي که به هم می‌رسند.
فرشتگانی هستيم
که ريشه می‌دوانيم آنجا که کسی خوابش را هم نمی‌بيند
خانه خالی است
و گوش هم
می‌توانی چهارنعل درآيی
به قلمرو تمپوها و فلوتها
می‌توانی بميری
آن‌گاه موسيقی
به اوج گرفتن ادامه می‌دهد.


برگی از ماه مارس

ريزش برگی را از تقويم شنيدم
برگی از ماه مارس بود
تقويم مال دختری‌است که می‌شناسم.
او هر روز را به وارسی تقويم و
تماشای بر‌آمدن شکم‌اش می‌گذراند.
خواه آن‌چه در شکم دارد را
سربازان مست اردوگاهی فرو کرده‌باشند.
آن‌جا چيزی‌است که
از تصاوير موحش و سکوت‌های موحش می‌چرد
تصاوير را چه می‌انبارد؟
لباس خون‌آلودش شايد!
در اهتزاز از ديرکی پرچم‌وار!
سکوت‌ها را چه می‌شکند؟
ريزش ماه مارس؟
گام‌های شکنجه‌گر؟ چهره‌اش؟
چهره‌ی کودک، هر ماه، هر سال،
برای باقی عمرش؟
 
نمی‌دانم، نمی‌دانم،
همه‌ی آن‌چه من شنيده‌بودم ريزش برگی بود از يک تقويم.


انسان جنوبی

آرمان هنر عروج انسان است. طبعا كسانی كه جوامع بشری را خرافه پرست و زبون می‌خواهند تا گاو شيرده باقی بماند آرمان خواهی را «جهتگيری سياسی» وانمود می‌كنند و هنر آرمان‌خواه را «هنر آلوده به سياست» می‌خوانند. اينان كه اگر چه مدح خودشان را نه آلودگی به سياست بل‌كه «ستايش حقيقت» به حساب می‌آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائي حتا تا فراسوهای «زيبائی محض» وظيفه‌ئی نيست. من هواخواه آن گونه هنر نيستم و هر چند هميشه اتفاق می‌افتد كه در برابر پرده‌ئي نقاشی تجريدی يا قطعه‌ئی «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‌اش درود بفرستم، بی‌گمان از اين كه چرا فريادی چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانی چون من نيازمند به همدردی را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده‌ام.

سكوت آب
می‌تواند
خشكی باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
می‌تواند
گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن!

هنرمندی كه می‌تواند با گردش و چرخش جادوئی قلمش چيزی بگويد كه ما مردم فريب خورنده‌ی چپاول و قربانی شونده‌ئی كه بی‌هيچ تعارف «انسان جنوبی»مان می‌خوانند به حقايقی پي بريم: هنرمندی كه می‌تواند از طريق هنرش به ما مردمی كه در انتقال از امروز به فردای خود حركتی در جهت فروتر شدن می‌كنيم و متاسفانه از اين حركت نيز توهمی تقديری داريم آگاهی بدهد، چرا بايد امكانی چنين شريف و والا را دست كم بگيرد؟ آخر نه مگر خود او هم قطره‌ئی از همين اقيانوس است؟ به قولي: «هنرمند اين روزگار همچون هنرمند دوران امپراتوری رم جائی بر سكوهای گرداگرد ميدان ننشسته است كه خواه از سر همدردی و خواه از سر خصومت و خواه به مثابه يكی تماشاچی بی طرف، صحنه‌ی دريده شدن فريب خوردگان را نقش كند. هنرمند روزگار ما بر هيچ سكوئی ايمن نيست، در هيچ ميدانی ناظر مصون از تعرض قضايا نيست. او خود می‌تواند در هر لحظه هم شير باشد هم قربانی، زيرا در اين روزگار همه چيزی گوش به فرمان جبر بی‌احساس و ترحمی‌ست كه سراسر جهان پهناور ميدان كوچك تاخت و تاز اوست و گنهكار و بی‌گناه و هواخواه و بی‌طرف نمی‌شناسد.


پاسخ

خدا
نه براى خورشيد
و نه براى زمين،
بل‏كه براى گل‏هائى كه براى‏مان مى‏فرستد
چشم به راه پاسخ است.


سرشت

سرشت انسان
سرشت كودكانه است
نيروى او
نيروى رشد است.


آسایش

آسايش ازآن ِكار است
هم به‏ گونه پلك
كه از آن ِ چشم است.


آواز

- «ما
برگ‏هائى كه خش‏خش‏ مى‏كنيم
آوازى داريم كه به توفان‏ها پاسخ مى‏گويد،
اما تو كه اين‏گونه خاموشى كيستى؟»
- «من تنها يك گُلم».


حیات

هستى من دريكى شگفتى ِجاودان است
كه نامش حيات است.


همزمانی محتوا