![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و 8 میهمان انلاین هستند.
|
هبوط سکوتصدای سپیده هرگز به نیمسایهی گوش نمیرسد. تو دیگر در گوشات حضور نداری. کتانهای خونینآوازی بود فانی، هنوز هست، دیگربار، و این دردشناور میشود در جانت، میشکافد سیاهرگ را، سوت میکشد در ناسور سفید قلبت. نه چهرهای دارد، نه خاطرهای این لطف بی امیدبه تنت در میآید و خستگیات با گلبرگها پر میشود. در تو حیوانات شاد میلرزند: موسیقی بر لبهی مغاک. غوغای مرگ و آرامش است این. هنوز خود را چون رایحهای میبینی. این لطف بیامید، سرانجام چه معنایی در تو به خود میگیرد؟ آیا موسیقی هم به پایان میرسد؟ محدودیتنور است آیا این عنصری که پرندهها از آن میگذرند؟ در رعشهی سیلیس، در کوهی و خردهشیشههای جلاخورده-در-دوران به ودیعه ماندهاست. نالهی اقیانوس و آنگاه در جهالت سردوحوش را دیدم که از دل مادرم به بیرون میجهیدند. تفاوتی نیست، میان اندوه مادرم و جسم من. پس این است زندگی؟ نمیدانم. میدانم که خود را خاموش میکند مثل موجها که در آب. چه باید کرد، وقتی مرددیم میان آرامش و اضطراب؟ نمیدانم، آرام میگیرم در جهالت سرد. در من آوازی است معنایش چیست، سرانجام پیشتر گفتهام از کسی که نگاهم میکند مادام که در خوابم. غریبهای مستور در حافظهام. او نیز خواهد مرد آیا؟ نمیدانم. نومیدانه اهمیتش را از دست میدهد. در نورکالبدهایی را دیدم کفن شده بذرهای سیاهروغن آبی بر زبانت، بذرهای سیاه در رگهایت. در آخرین نمادها، خلوص بیمعنا را میبینی. خلسهی سالیان پیری است. نور اندر نور، الکل بدون امید. کمال جنونحیوانی پنهانشده در شفق، نگاهم میکند و بر من دریغ میآورد. میوههای پوسیده درفرودست معلقند و خانههای جسم میجوشند. خستگیآور است، گذشتن از این بیماری سرشار از آینهها. کسی در دلم صفیر میکشد. نمیشناسمش، اما هجای پایانناپذیرش را درمییابم. خون است در اندیشههایم. مینویسم از میان گور-نشانهای سیاه. خود نیز حیوانی ناشناختهام. خود را باز میشناسم: پلکهایی را میلیسد که دوستشان میدارد. اشیای پدرانه را بر زبانش حمل میکند. منم، تردیدی نیست: بیصدا آواز میخواند و مینشیند تا مرگ را سنجهکند. چیزی نمیبیند اما بیش از چراغها و پشهها و افسانههای روبانهای تشییع. گاهی فریاد میکشد در عصرهای بیحرکت. نامشهود میآرامد در میان نور، اما چیزی هست آیا که در دل نامشهود میسوزد؟ چه چیز ناممکن است در کلیسای ما؟ به هر تقدیر، حیوان دست برمیدارد که از پا در آورد خود را در اندوه. همین است که بیدار میماند در من مادام که خوابیدهام. هنوز به دنیا نیامدهاست اما باید بمیرد. چنین است اگر، پس از کدام شفافیت گمشده میآيیم؟ چه کسی میتواند به یاد بیاورد ناموجود بودن را؟ بازگشت میتواند شیرینتر باشد اما هنوز در میآییم به تردید به جنگلی از خارها. چیزی فراسوی خاتمیت نیست. خدایی را در خیال آوردیم که دستهای ما را میلیسید. کسی صورتک ترسخوردهاش را نخواهد دید. چنین است اگر پس دیوانگی، عین کمال است. شعرهای شنبه، ۸حیوان کامل در صومعه شاد است و زبانش در سوگ آهنگین است. آرامش در چشمهایم. به شنبهی بزرگ زندگی رسیدهای |