هبوط سکوت

صدای سپیده هرگز به نیم‌سایه‌ی گوش نمی‌رسد.
سکوت پایین می‌آید در گنبد‌های پنهان
و بر مشامت می‌لغزد.
پرندها صفیر می‌کشند و اشتیاقت کر است.

تو دیگر در گوش‌ات حضور نداری.


کتان‌های خونین

آوازی بود فانی،
جیغ اسب‌های لاینقطع بود
سنگین-رقص تشییعی بود
بر ساعت کتان‌های خونین.
 
سقوط یک هزار سر بود
آب‌راهه‌ای،
زوزه‌ی مادرانه‌اش،
دوایر ماکیان شکنجه‌دیده بود.

هنوز هست، دیگربار،
عصاره‌ی لیمو،
استخوان سرد میان دست‌هامان
نخاع سیاه پلیس.


و این درد

شناور می‌شود در جانت، می‌شکافد سیاه‌رگ را، سوت می‌کشد در ناسور سفید قلبت.

نه چهره‌ای دارد، نه خاطره‌ای
در تو.


این لطف بی امید

به تنت در می‌آید و خستگی‌ات با گلبرگ‌ها پر می‌شود. در تو حیوانات شاد می‌لرزند: موسیقی بر لبه‌ی مغاک.

غوغای مرگ  و آرامش است این. هنوز خود را چون رایحه‌ای می‌بینی.

این لطف بی‌امید، سرانجام چه معنایی در تو به خود می‌گیرد؟

آیا موسیقی هم به پایان می‌رسد؟


محدودیت

نور است آیا این عنصری که پرنده‌ها از آن می‌گذرند؟

در رعشه‌ی سیلیس، در کوهی و خرده‌شیشه‌های جلاخورده-در-دوران به ودیعه مانده‌است.

ناله‌ی اقیانوس و آن‌گاه
سرمای محدودیت‌ها.


در جهالت سرد

وحوش را دیدم که از دل مادرم به بیرون می‌جهیدند. تفاوتی نیست، میان اندوه مادرم و جسم من.

پس این است زندگی؟ نمی‌دانم. می‌دانم که خود را خاموش می‌کند مثل موج‌ها که در آب. چه باید کرد، وقتی مرددیم میان آرامش و اضطراب؟ نمی‌دانم، آرام می‌گیرم

در جهالت سرد.

در من آوازی است
که قطعی است. و هنوز سرگشته‌ام که معنایش چیست،‌این لطف بی‌امید. آوازی است پیش از مغاک، آری و فراسوی آن،‌دوباره زنگ برف و هنوز گوش مشتاقم در برابر پاتیل غم. اما

معنایش چیست، سرانجام
این لطف بی‌امید؟

پیشتر گفته‌ام از کسی که نگاهم می‌کند مادام که در خوابم. غریبه‌ای مستور در حافظه‌ام. او نیز خواهد مرد آیا؟

نمی‌دانم. نومیدانه

اهمیتش را از دست می‌دهد.


در نور

کالبدهایی را دیدم
بر حاشیه‌ی خندق‌های سرد.

کفن شده
در نور.


بذرهای سیاه

روغن آبی بر زبانت، بذرهای سیاه در رگ‌هایت. در آخرین نمادها، خلوص بی‌معنا را می‌بینی.

خلسه‌ی سالیان پیری است. نور اندر نور، الکل

بدون امید.


کمال جنون

حیوانی پنهان‌شده در شفق، نگاهم می‌کند و بر من دریغ می‌آورد. میوه‌های پوسیده درفرودست معلقند و خانه‌های جسم می‌جوشند. خستگی‌آور است، گذشتن از این بیماری سرشار از آینه‌ها. کسی در دلم صفیر می‌کشد. نمی‌شناسمش، اما هجای پایان‌ناپذیرش را درمی‌یابم.

خون است در اندیشه‌هایم. می‌نویسم از میان گور-نشان‌های سیاه. خود نیز حیوانی ناشناخته‌ام. خود را باز می‌شناسم: پلک‌هایی را می‌لیسد که دوستشان می‌دارد. اشیای پدرانه را بر زبانش حمل می‌کند. منم، تردیدی نیست: بی‌صدا آواز می‌خواند و می‌نشیند تا مرگ را سنجه‌کند. چیزی نمی‌بیند اما بیش از چراغ‌ها و پشه‌ها و افسانه‌های روبان‌های تشییع. گاهی فریاد می‌کشد در عصرهای بی‌حرکت.

نامشهود می‌آرامد در میان نور، اما چیزی هست آیا که در دل نامشهود می‌سوزد؟ چه چیز ناممکن است در کلیسای ما؟ به هر تقدیر، حیوان دست برمی‌دارد که از پا در آورد خود را در اندوه.

همین است که بیدار می‌ماند در من  مادام که خوابیده‌ام. هنوز به دنیا نیامده‌است اما باید بمیرد.

چنین است اگر، پس از کدام شفافیت گمشده می‌آيیم؟ چه کسی می‌تواند به یاد بیاورد ناموجود بودن را؟ بازگشت می‌تواند شیرین‌تر باشد اما هنوز

در می‌آییم به تردید به جنگلی از خارها. چیزی فراسوی خاتمیت نیست. خدایی را در خیال آوردیم که دست‌های ما را می‌لیسید. کسی صورتک ترس‌خورده‌اش را نخواهد دید.

چنین است اگر

پس دیوانگی، عین کمال است.


شعرهای شنبه، ۸

حیوان کامل در صومعه شاد است و زبانش در سوگ آهنگین است.
شب‌ها شاد است، به درون زنان زردی زخنه می‌کند که در برف می‌گریند
زنان زردی میان فاضلاب‌ها و مقابر.

آرامش در چشم‌هایم.
دوغاب دنج نامسکون را می‌بینم(آن پیرمرد که مهربان مرگش را شرح می‌دهد).
در روزهای دیگر، روزهایی بزرگ در نوری دیگرگونه، سیلی از یاس‌ها بر آن‌ دنج سرریز می‌شود(بعضی سفیدند، عطرشان غریب است.)
علف‌های هرز کنار پایه‌ها تکثیر می‌شوند(در روزهای دیگر، آن روزهای تابستانی بعد از باران بر درختان انجیر، ابر پشه‌های آبی با صدای گرفته‌ای در کتاب‌های مقدس شفافشان)
گریز مارهای شفاف(تخم‌های مدفون در مستراح‌های حاصلخیز، بالا فراز کندترین، آن‌ها که زیر چنگال‌های حیوان کامل می‌میرند.)
این‌جا در این حومه‌ی کشیش‌خیز، سیل پرندگان را تماشا کردم.
و حالا یک‌ روز ‌شنبه‌ی برفی‌است.
آرامش در دیوارهای حریص. از راهبان چرخان خبرهایی هست‌‌، فروشده در حماقت، تا دیدار با خدا در خیرگی مارمولکی و در عطر خشخاشی.
آرامش در ایوان هراس(آن شکاف خاموش که مویه‌اش در می‌گشاید.) حالا ناپیدایی رخ‌می‌نماید و دل تهی می‌شود.
بی‌شک، شبانگاهان، دل تهی‌است روبروی این حومه
و خاطره‌ی روزهای دیگر، کند با عناصری که کینه و مهر را به هم می‌آمیزند(سیاه در لب‌های عاشقان، سیاه در آغوش مادران)، می‌ایستد
و خدا می‌افتد(نقابی کهن، نه از گودال دلت که از حفره‌ای برابر صورتت)
هیچ‌چیز در خاطره‌ات گذرا نیست، جز چشم‌های خودکشی، او که درختان را با دست‌هایش سوزاند، چیره در فقر و خشم.
هیچ‌چیز حقیقت ندارد، فلاکت، در تهی از شنوایی‌ات می‌گذرد، آه، آن تیره‌بخت که با برف روبرو می‌شود.
هبوط در ابدیت مستراح‌های ناپیدا تا از آن پس سکوت را دریابی و خلوصش تو را حیران کند
صدای زنگ‌ها و گردبادهای چکاوک‌ها را می‌شنوی
صورتی را می‌بینی که به ناگزیر عشق ورزید.

به شنبه‌ی بزرگ زندگی رسیده‌ای
در سفیدی، حیوان کامل به پیش می‌آید، مشتاق در سکون، با اخگر زردش.
دست از گریه‌ی آهنگینش بر می‌دارد و آرام آرام می‌شاشد.


همزمانی محتوا