گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازماندهٔ دستههای گل.
گربهای لب پنجره
همچون نقاشیهای معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه میافتی
با خاری در پا
وداع را تجربه میکنی
بی نشانی از پرتو آفتاب فردا.
کتابهایی که بر عطفشان هیچ ننوشته است را دوست دارم، به زنانی میمانند که چهره پس برقع پنهان میکنند و آدم هی دلش میخواهد بداند چه شکلی هستند.
ازاین روست که وقتی بایستم برابر قفسه شعر در کتابفروشیها، حتما کتابهای بیعطف را از میان کتابهایی که نامهای درشت دارند بیرون میکشم. گاهی هیچ، گاهی هم ماهی سفیدی به قلاب من میافتد، گاهی این ماهی در دلش مروارید هم دارد.
آن روز شنبه مثلا قرار بود زمستان باشد همه این را یادشان بود، این را میشد از لباسهایشان فهمید، همه جز خورشید گرم و تابان وسط آسمان . من از نور و ازدحام خیابان به سایه سرد کتابها پناه بردم. کتابی بیعطف را بیرون کشیدم و خواندم:
"درک ناپذیر از هر جهت
و پیشبینیناپذیر حتا روی نقشهٔ شهر.
شهری با کلیساهای بسیار
و یکشنبههای کم و صفتهای عالی.
شهری کارگری
که کار در آن ته کشیده است.
پیشبینیناپذیر
حتا روی نقشه شهر.
تمام خیابانها به خاطرات من ختم میشوند."
"وقتی بچه بودم" ص ۲۲-- ادامهی مطلب