وبلاگ گروهی شعر

هجاهای سیاه

پس از مرگ شاملو، حضور هیچ شاعری در ایران به من آن مایه قدرت نبخشید که در حضور او با من بود. تجسد روشن حقیقتی که قاطعانه انسان را میخکوب می‌کرد و تو را در هیچ دمی رها نمی‌کرد. امکان نداشت که در حضورش بتوانی معامله با ابلیس را تخیل کنی. پس از او به دنبالش همه‌ی دنیا را گشتم. در چک، در اسلواکی، در آمریکا، در فلسطین، اسپانیا، فنلاند،‌سوئد،‌رومانی و هرجایی که دستم به آن می‌رسید. او را چند روز پیش در گرانادا یافتم. در خانه‌ی لورکا با هم بودیم. به فستیوال شعری دعوت بودم در گرانادا و قرار بر این بود که با آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان گفتگویی داشته باشم. کلارا خانس شاعر نیز همراهی‌ام می‌کرد. گاموندا، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد.  دیدار و گفتگو از قطار آغاز شد، در مسیر مادرید به گرانادا و برای سه شب متوالی ادامه یافت. نتیجه فیلم مستندی شد از زندگی گاموندا، مجموعه‌ی پنج ساعت مصاحبه‌ی هیجان‌انگیز و طاقت‌فرسا و ده ساعت راش از زندگی و روزهای ما در الحمرا،‌ در خانه‌ی لورکا و در کوچه پس‌کوچه‌های گرانادا. در قطار که با هم به مادرید برمی‌گشتیم، دست در دست او احساس می‌کردم، شاملویم را باز می‌یابم. شگفت‌زده بودم که حتی ژست سیگار کشیدنش هم شبیه شاملو بود. این دفتر را برای پنجاه سالگی ازدواجش ترجمه کرده‌ام و به رسم پیشکشی برای او می‌فرستم. وقتی کتاب‌چه را آماده می‌کردم حیفم آمد که دوستانم را در لذت شعرهای او شریک نکنم. شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی دوباره‌ی تاریخمان دعوت می‌کند، تاریخی که با اسپانیا فصل‌های مشترک بسیار دارد. سلطه‌ی موحش فرانکو و فاشیسم و تجربه‌ی یاس، خیانت و دروغ. گاموندا ما را از اعماق‌مان برای‌مان روایت می‌کند. ترجمه‌ی فارسی این دفتر را تقدیم می‌کنم به دوستانی که سخت عزیزند و همیشه دلتنگشان خواهم بود: مانوئل لیناس، علی ثباتی، سرور جوان، میترا یوسفی، پیمان غلامی و نیز به همه بچه‌های خوب شیزوکالت.


جزیره‌ها و جباران

قصه‌های عامیانه، عرصه‌‌ی تنفس امیدهای زخم‌خورده‌ی ماست. امید، دختر نارنج و ترنج است،‌ در محاصره‌ی کابوس شیاطین. آن را باید سرقت کرد چرا که تاریخ، ‌دیوها را مالک بلافصل امیدهایمان کرده‌است. امید، از حصار که بیرون می‌آید، در برابر واقعیت گزنده‌ای قرار می‌گیرد که آمیخته‌ی بغض و آز و حسد است. امید عریان ما را کنار رود سر می‌برند، اما هنوز قصه‌های عامیانه تلخ نیستند چرا که در آن‌ها همیشه واقعیت می‌تواند با حقیقت شاعرانه روبرو شود. خون، به مروارید بدل می‌شود، چوپان ساده‌دلی مرواریدها را جمع می‌کند و لاشه‌ی امید ما را از نو زنده می‌کند. یا خون،  درختی سبز و بالنده می‌شود و حتی چوب درخت درد می‌کند، ناله می‌کند، شهیدی است که در جسمیت اشیا تکثیر می‌شود و شهادت می‌دهد.
سال‌ها پیش در ویرانه‌های بلچیته از خاطرات جنگ‌های داخلی اسپانیا خاک‌برداری می‌کردم. صحنه‌ی مرگ لورکا پیش چشم‌ام بود:
«ـ لوركا ! بدو ... بدو ، يال‌لا !
و او مبهوت و گيج با دست‌هاى‌ آويخته دوباره به‌ حركت درآمد . مثل مجسمه‌ئى از حيات عارى بود .
فرمان‌ دادم : ـ آتش !
و گروه‌ سياه ازپشت به‌ طرف‌اش آتش‌ گشود .
مثل خرگوشى به‌ خود تپيد .
وقتى كنارش رسيدم صورت‌اش غرق خون و خاك سرخ بود .
چشم‌هايش‌ هنوز باز باز بود . به‌ نظرم رسيد كه‌ مى‌كوشد به‌ روى ‌من لب‌خندى‌ بزند .
با صدايى كه به ‌زحمت بسيار مى‌شد شنيد گفت : ـ هنوز زنده‌ام !»
قانون جاذبه‌ی زمین همان واقعیت تلخی است که در آن، خاک، خون را می‌بلعد. تنها در کالبد زنده‌ی ماست، در تن که خون، سربالا می‌رود. شعر همان جسم است، کالبد زنده‌است و اگر نباشد نمی‌توان تروا را از خاک بیرون کشید،‌ نمی‌توان صدای لورکا را هنوز پس از تیر خلاص شنید، وقتی آفتاب برمی‌آید و عبارت «هنوز زنده‌ام» در خاک می‌خشکد.
در جهان افلاطون، سایه‌های غار مجازند و شعر در برابر او قدعلم می‌کند و به همین سایه‌ها جسمیت می‌بخشد، با آن‌ها حرف می‌زند، باورشان می‌کند و تجربه در برابر جبر تاریخی می‌ایستد که قنداق متلاشی نوزادان را به آمار و ارقام فرو می‌کاهد، تن را به نام و خاطره را به فراموشی می‌سپارد ، خون رودروی جاذبه‌ی زمین می‌ایستد و ما می‌توانیم هنوز صدای سم اسب‌هایی را بشنویم که سیاه‌اند و شاهد توحش سوارانی باشیم که برقدوار شنل‌هاشان، لکه‌های مرکب و موم می‌درخشد.
شعر، از جاذبه‌ی زمین قدرتمندتر است. تیمور لنگ، هفتاد هزار نفر را در اصفهان قتل عام کرد. سرخوشانه و لاابالی در سم اسب‌ها دست و پای کودکان یتیم را شکست، آن‌ها را نادیده گرفت و کشت. فردا صبح، در طلوع آفتاب زوزه‌ی مرگ به شهوت سگ‌های ولگرد می‌پیوست و اصفهان خالی بود. از فردا صبح، هنوز قصه‌ی نارنج و ترنج در گوش کودکان اصفهان زمزمه می‌شود و هنوز امید می‌تواند درخت سبزی باشد که اگر آن‌را قطع کنند باز هم صدای ناله‌ی انسانی از آن بلند می‌شود. شعر، از جاذبه‌ی زمین قدرتمندتر است و از تاریخ، پرتوان‌تر. لااقل تا وقتی برای کودکان‌مان فردایی بهتر آرزو می‌کنیم، وقتی هنوز فردا می‌تواند آبستن واقعیتی دیگرگونه باشد، یعنی وقتی تمام ستم‌دیدگان خاک دست به خودکشی دست جمعی نمی‌زنند، شعر زنده‌است و شهادت می‌دهد. این ویژه‌نامه گزارش کوچک شهادت است. شهادت شاعران در اسپانیا، در آفریقا، در اروپای شرقی. بیان سوگند است، اگر تنها مایملک ما، جزیره‌ای است کوچک به قطع صفحه‌ی کاغذ یا دیوار سلول زندان، یا حتی سلول کوچکی در تن که خاطره‌ای را با خود حمل می‌کند، بگذار سوگند بخوریم به تیر خلاص، به آتش کبریت که در بازی ماه و بازی سایه هنوز این شعر پروه‌ور به کبریت امیدمان روشن می‌شود:
«افروخته يك به يك سه چوبه‏‌ى كبريت در دل ِ شب
نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت
دومين براى ديدن ِ چشمان‏‌ات
آخرين براى ديدن ِ دهان‏‌ات
و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت مى‌‏فشارم.»           


شراره‌ی شعر

در قصه‌های هزار و یک‌شب سرزمین‌های اندکی هستند که اسم و رسم دارند و نامی روی نقشه‌ی جغرافیا. وقتی مکانی روی نقشه‌ اسمی دارد، یعنی دست تاریخ به آن رسیده است و پا به قلمرو زبان مکتوب گذاشته. دیگر می‌توان آن را فتح کرد، بخشید یا از دست داد. امروز آدمیزاد، مسرور از نام‌گذاری همه‌ی سرزمین‌های روی خاک، روی تپه‌ها و اشکال ماه و مریخ اسم می‌گذارد و آن‌ها را حاتم بخشی می‌کند، درست مثل ایامی که مذاهب، پول می‌گرفتند و قباله‌ی بهشت به نام می‌کردند.
فنلاند کشوری است نزدیک قطب شمال. در میانه‌ی روسیه و سوئد. ششصد سال سوئدی‌ها بر آن حکومت کرده‌اند، بعد رو‌س‌ها. تازه صد سال می‌شود که استقلال خود را به دست آورده، به عبارتی، به کشوری دیگر یا نامی دیگر باج نمی‌دهد. انسان‌ها باج نام‌ها را با جانشان می‌پردازند، با فقر و حرمان و جنگ. می‌گفتند خون‌آشام‌ها از مردم شمال‌اند و گلوی کسانی را می‌درند که خونی گرم در رگ‌هایشان جاری‌است، می‌گفتند بابا نوئل از اهالی لاپلند است و با گوزن‌هایش کادوهای سال نو را از آن انزوای سرد به درب همه‌ی خانه‌ها می‌رساند. خون‌آشام و بابا نوئل، دیگر به قلمرو فانتزی قدم گذاشته‌اند. دیگر کشورهای شمالی و سرمای بلندشان ترسناک نیست، مردم از استوا می‌آیند تا چند روزی زیبایی‌های قطب را تماشا کنند. زبان فنلاندی تازه در قرن نوزده بود که صاحب خط شد. در این سرزمین بنای چندین هزارساله پیدا نمی‌‌شود. در این سرزمین تاریخ دیرتر شروع شده‌است. اما، شعر میانه‌ای با تاریخ ندارد، میانه‌‌ای با خط ندارد، میانه‌ای با نام و ابدیت ندارد. شعر می‌تواند در همه‌‌ی سرزمین‌های بی‌نام هزار و یک شب زندگی کند. وقتی هنوز عفریتی هست،‌وقتی هنوز حسد و خشم و انتقام، طلسمی را صدا می‌کند، همه‌ی ما می‌توانیم سر از آن سرزمین‌های بی‌نام در آوریم، به آن‌ها تبعید شویم یا به آن‌ها پناه بجوییم.
پنتی ساریکوسکی می‌نویسد : «از زندگی‌ام افسانه‌ای ساختم تا حقیقت داشته باشد.» هم او می‌گوید : «مادرم شخص مهمی نبود، اما زبانم را از او دارم.»  روس‌ها و سوئدی‌ها در این خاک با هم جنگیدند و اجبار رخت سربازی ، جبر انتظار برای آغوش گرمی که به جنگ می‌رود بر ترانه‌های عامیانه‌اش سایه انداخته‌است، مهم نیست که انسان در این جدال نام‌ها برای کشوری دیگر می‌جنگد یا مشغول جنگ داخلی است میان سرخ‌ها و سفیدها، نام مجموعه‌های شعر «راهی برای وزن کردن زمان»، «یخ دور لب‌هایمان» یا «نشانی‌های مه» است. شعرها از فاتحان سخن نمی‌گویند، شعر از آن شکست‌خوردگان است. مایملک مردمی‌است که فاتحان، آن‌ها را به بیگاری و حرمان دچار کرده‌اند. همه‌ی ما زبانمان را از مادرانمان داریم که هرگز اشخاص مهمی نیستند و حقیقت ما در افسانه‌های ماست، نه در شکست، نه در فتح.
«به سوی پنجره گریختم در ناله‌ی ماشین آتش‌نشانی. تمام زندگی‌ام در حرکت بوده‌ام. کمونیست شدم. به گورستان رفتم و زندگی فرشتگان را مطالعه کردم که دیگر مثل قدیم‌ها ظاهر نمی‌شوند، کتاب‌ها را در اسکندریه سوزاندم، با صخره‌ و گل سرخی بازی می‌کردم و کلیسایی بنا کردم، برای خودم شعر می‌نوشتم و صندلی بالا و پایین می‌رفت... من در زمان آینده زندگی می‌کنم، روزنامه‌های فردا را می‌خوانم...» ساریکوسکی در منطقه‌ای به دنیا آمد که پیش از جنگ جهانی متعلق به فنلاند بود، بعد از جنگ مال روسیه. در نبردی در ولایتش بیش از دویست هزار سرباز روسی در جنگ زمستانی جان دادند. شاعر، جغدی را در شعرش از اتاقی به اتاقی می‌برد، بوف کوری که درهمه‌ی زندگی‌اش با خود حمل می‌کرد.
در هزار و یک شب، دختری و عفریتی با هم می‌جنگند. «عفریت اناری شد و بر هوا بلند گشت و بر زمین آمد، بشکست و دانه‌های آن بپاشید. زمین قصر از دانه‌ی نار پر شد. در حال دختر خروسی گردید و دانه‌ها را برچید. دانه‌ای از آن به سوی حوض رفت. خروس خروشی بر آورده بال و پر همی زد و به منقار خود اشارت همی‌کرد. ما قصد او را نمی‌دانستیم تا اینکه آن یک دانه را بدید. خواست که او را نیز برباید دانه به حوض اندر افتاده ماهی شد. دختر خویشتن در آب افکنده نهنگ گردید. با هم در آویختند و فریاد کردند تا عفریت به در آمده شعله‌ی آتشی شد و از دهان و چشمان و بینی او آتش فرو می‌ریخت. دختر نیز خرمن آتشی گردید. ما از بیم خواستیم که خود را به حوض در افکنیم. پس آن‌ها با هم در آویختند و آتش به یک‌دیگر همی‌فشاندند و شراره‌ی ایشان به ما می‌رسید ولی شراره‌ی دختر بی‌آزار بود.» عفریت این قصه خاکستر می‌شود. دختر می‌سوزد و می‌میرد. طلسم می‌شکند. نبرد دختر و عفریت در شکستن طلسم، جغرافیا ندارد. نبرد شعر است و قدرت. نبردی است بی‌پایان برای آزادی از نام‌، استبداد و طلسم. تنها می‌دانیم که شراره‌ی شعر بی‌آزار است. می‌دانیم که شعر به هر شکلی در می‌آید تا طلسم را بشکند، از شمشیر تا مار،‌از مار تا کرکس،‌از کرکس به گرگ، از گرگ به خروس و از خروس به آتش بدل می‌شود، اما همیشه بی‌آزار است، مبارزه‌اش بی‌خشونت است و بی‌امان.
پاوو هاویککو می‌نویسد: «کارگران بسیار در کار بنا کردن هرخانه بوده‌اند، اما هیچ خانه‌ای هرگز تمام نمی‌شود.» کارپلان از تلخی تاریخ آگاه است. بارها بیدار شده‌است بر بوی گاز، بر کسی که در دادگاه فریاد می‌کشد، بر شیوع جنگ، بر مصیبت‌های بسیار. می‌داند که هیچ خانه‌ای هرگز تمام نمی‌شود که دل با مرزهایش نمی‌سازد و شعر با واقعیت. آن‌چه بر ما می‌گذرد، جز این نیست. شعر فنلاند به شکلی دیگر،‌ در جغرافیایی کاملن متفاوت،‌ ما را برای خودمان روایت می‌کند. شعر مردمی‌است که دوقرن بیشتر نیست که خط دارند. یک قرن بیشتر نیست که باج نام نمی‌دهند. شعر کردهای ماست، شعر عرب‌های ما و شعر ترک‌های ما. شعر ماست.شعر، انسان‌ها را  جرگه نمی‌کند، ‌نام‌ها و قدرت‌ها ما را از هم جدا می‌کنند، ‌در جغرافیا به ما اسمی می‌دهند تا قادر به فتح باشیم، قابل هزیمت باشیم. آن‌چه شعر برایش می‌جنگد، امنیت است و آزادی است، امید است، همان دودی که از شومینه‌های سرزمینمان بلند می‌شود...


لک لک‌ها بر بام

در قصه‌های عامیانه‌ی ما «لک لک» پرنده‌ی بارآوری و حاصلخیزی است. برای همین بچه‌ها را لک لک‌ها به مادرانشان هدیه می‌دهند. در قصه‌های شمال غرب ایران وقتی زمانی دراز روستاها و جان آدمیان در محاصره‌ی سرمایی سخت گرفتار می‌شود، یعنی لک لک جایی پشت کوه‌های بلند گیر کرده‌است و نمی‌تواند خود را به آدم‌ها برساند. در قصه‌های ما راهی جز این وجود ندارد که پسری جوان تا کوه‌های بلند برود، لک لک را پیدا کند، آن را در پیراهنش با گرمای تنش گرم کند و به روستا بیاورد. در قصه‌های ما اگر انسان تا سرمای یخبندان نمی‌رفت و اگر گرمای تنش نبود، سرما نفس زمین را می‌ربود. این باورها با ما از نقش انسان در تغییر سرنوشت خویش حتی در جبر پرخشونت طبیعت سخن می‌گویند. انسانی که در این قصه‌ها می‌تواند زمین را دیگرگون کند و حاصلخیزی و بارآوری را به زمین برگرداند، کسی است که گرمایی در تنش زندگی می‌کند، حتی اگر از دل وحشت یخبندان‌ گذشته باشد.
در سرزمین ما، رستم پسرش سهراب را می‌کشد. قصه‌ها می‌گویند که نوشدارو نیامد و سروش با رستم گفت که اگر تن سهراب را چهل شب و چهل روز بر دست‌های خویش نگه دارد، مرده به زندگی بر می‌گردد. رستم چنین می‌کند. در روز سی و نه‌ام، پیرزنی در رودخانه‌ای کنار پدری که جسد فرزندش را بر دست‌هایش بلند کرده‌است، رخت می‌شوید. پارچه‌ی سیاهی را مدام می‌شوید و می‌شوید و رستم از او می‌پرسد، که چه می‌کنی پیرزن؟ و زن در جواب می‌گوید، می‌خواهم سفید کنم این پارچه سیاه را، مثل تو که می‌خواهی مرده را به زندگی برگردانی، اگر از تو آن‌کار بر می‌آید، از من هم این‌کار ساخته است. رستم، جسد سهراب را بر زمین می‌گذارد. سهراب دیگر برای ابد مرده‌است. قصه‌های ما نمی‌گویند که اگر پدر، جسد فرزند را یک روز دیگر هم بر دست‌هایش حمل می‌کرد، مرده، زنده می‌شد یا نه. اما به صراحت آن صدای شوم محال را آوای شیطان می‌نامند. قصه‌های ما از تاریخی حرف می‌زنند که ما در آخرین لحظه‌ای که می‌توانستیم تغییری در جهانمان ایجاد کنیم، تسلیم شده‌ایم و تراژدی تاریخمان ادامه یافته‌است. این قصه‌ها ما را به خودمان نشان می‌دهند. قصه‌ها می‌گویند اگر قرار است تراژدی یک تاریخ تکرار نشود، رستم این‌بار باید جسد سهراب را یک روز دیگر بر دست‌هایش بگیرد. مثل زمین که هرگز کوتاه نمی‌آید در زمستان‌های سخت، در غوغای بادهایی که انگار زمزمه‌ی هر بهار را در نطفه خفه می‌کنند. اما بهار همیشه می‌آید. یعنی زمین هرگز تسلیم خودش، تسلیم دشواری‌های خودش نمی‌شود.
نوروز را عزیز می‌داریم چرا که برای ما از نقش نازدودنی انسان و گرمای حضور انسانی در مهار سرما و از اراده‌ی زمین به بهار و بارآوری سخن می‌گوید. ویژه‌نامه‌ی نوروزی خانه‌ی شاعران جهان، صدای همین اراده، گرما و حضور است در سرزمین‌های دیگر از همین زمین که گرد است. در آن گوشه‌ها هم جنگ بوده‌است، در آن قلمروها هم درختان زير رگبار گلوله‌ها به بهار رسیده‌اند. مردمانی عاشق شده‌اند، کسانی عشقشان را از  دست داده‌اند، اما همیشه شاعرانشان بهار کوچک خود را دیده‌اند. این بهار کوچک، در توجه و نگاه ماست که بزرگ می‌شود و رنگ‌های خانه به دوش‌اش به رغم گناه و تبعید به دست‌های تو می‌رسند، دست‌های تو، همان لک لکی که می‌آید. لک لکی که نام دیگرش آزادی است و زیر لب زمزمه می‌کند که سر اومد زمستون.          


تقویم‌های ما

تقویم‌ها حکاکی رویاهای انسان‌هایند بر گذر زمان بر موقع طلوع آفتاب یا غروب مهتاب. تقویم‌های نخستین از فصل کشت سخن می‌گفتند، از موسم یخبندان و از ساعت کسوف. بر محور زمین بنا می‌شدند. تقویم‌های جدیدتر بر محور انسان بنا شده‌اند، بر رویاهای ناتمامش در زمین، رویای آزادی، رویای شادی یا بر حزن محال به نشانه‌ی یادآوری.
هشت مارس از رویای همه‌ی انسان‌ها سخن می‌گوید، نه فقط از رویای زنان که از آرزوی مردان هم برای جهانی مهربان‌تر و عاشق‌تر. در جهانی که ادار‌ه‌اش تنها به دست مردان باشد، جنگ‌ها و قحطی‌ها بی‌داد می‌کنند، هولوکاست به پا می‌شود، رای مردم سرقت می‌شود و آزادی همیشه پشت در خواهد ماند. زنان کاشفان فروتن کشاورزی بودند در زمانه‌ای که مردان شکار می‌کردند. جان شاعران، مادینه بود در تمامی اعصار. شاهدش لالایی‌ها مادران ماست، رقص‌‌ها و رنگ‌هاست.
سیاهان آمریکا در شرایطی مبارزه‌ای را آغاز کردند که کیفر اعتراض، لینچ شدن بود، سوختن، محرومیت، فقر و زندان. چرا که مشکلشان تنها این نبود که خودی نبودند، فراتر از آن در شماره‌ی انسان‌ها قرار نمی‌گرفتند، برده بودند. صدای سیاهان آمریکا را ما در سرخوشی و رنج لنگستون هیوز شنیده‌ایم، در آوای حزن و شادکامی لویس آرمسترانگ. این ویژه‌نامه‌ی کوچک ادای دین ماست به نقطه‌ی تلاقی دو مبارزه‌ی بزرگ از گذشته‌‌های نه چندان دور تا امروز خیابان‌های ما: مبارزه‌ی پرشکوه زنان برای برابری و مهر و مبارزه‌ی اقلیتی از انسان‌ها که حقوق ساده‌ی انسانی از آن‌ها دریغ شده‌است که آن‌ها را برده انگاشته‌اند و خرید و فروش می‌کنند، با نفت، با اسلحه با ایدئولوژی یا سنت.

در این معبر کوچک صدای ریتا داو را می‌شنویم که از زن بودن سخن می‌گوید:

 

 

اگر زبان می‌دانید و میل آن دارید که بیش‌تر بدانید این مصاحبه ‌را با ما شریک شوید:

 

اگر فرصت درنگتان بر این اوراق بیشتر بود به کلمات ایزابل آلنده گوش کنید که ما را برای خودمان روایت می‌کند،
داستان شیرین و دشوار اشتیاق را:  
 

روز جهانی زن بر همه‌ی زنان و مردان ایرانی مبارک!

  

گزاره‌های غیاب

چهره‌ی خنک و خاموش رود
از من
بوسه‌یی خواست.

شعر کوتاه يادداشت خودکشی از لنگستن هيوز از شعرهايی‌است که از بس پرند، تهی می‌نمايند.
آخرين فيلم گدار بحث مفصلی درباره‌ی خودکشی دارد. نفی خودکشی يا مبنای اخلاق دينی دارد يا مبنای اخلاق عرفی. در هر دو حال مناديان اخلاق چه از جنس دين‌دارش، چه از جنس غيردين‌دارش حاضرند که به خاطر ديدگاه خويش کرور کرور انسان بکشند. حيات ديگری بايد حفظ شود اگر و فقط اگر خلاف بودن يا اقتدار من نباشد، در غير اين‌صورت من حق دارم او را از صحنه‌ی روزگار محو کنم.
بحث زيبا و بی‌نظير استنلی ميلگرام در اطاعت از اتوريته نيز نشان داده است که چطور حدود شصت و پنج درصد مردم اگر در پناه اقتداری قرار گيرند و بتوانند مسئوليت کنش خود را به گردن آن اقتدار بگذارند به راحتی انسان ديگر را شکنجه دهند يا از ميان بردارند. تنها سه تن از يک جامعه‌ی هزار نفری از آغاز اتوريته را پس می‌زند. شک نيست که تک‌تک ما از اين قاعده مبرا نيستيم. هيچ معلوم نيست که ما در پناه اتوريته‌های گونانگون حيات ديگران را به خطر نينداخته باشيم ولی فرضمان اين باشد که مقصر نيستيم. خواه اين اتوريته، اقتدار شرايط و اوضاع پيرامونمان باشد يا فرمان يک فرمانده‌ی جنگی.
در يک نگاه، خودکشی، نوعی پذيرش غياب است. حضور، چنان غيرقابل تحمل می‌شود که تنها غيابی چنين پررنگ می تواند آدمی را از زير ذره‌بين اقتدار خارج کند. خواه اقتدار خويش باشد يا ديگری.  
از شگفتی شعر هيوز می‌نويسم  و می‌کوشم فراخی آن را نشان دهم:
۱- با خوانشی سمبليستی، رود و مرگ مقارن‌اند. خنکای چهره‌اش و خاموشی‌اش در تقابل با همه‌ی عناصری قرار دارد که بيرون شعرند: بيرون انگار در تب و هرم حضور می‌سوزد. بيرون انگار پر از غوغاست.
۲- اگر مقارنت رود و مرگ را فرض بگيريم. بايد پرسيد که چرا مرگ به رودی شبيه شده‌است، نه به برکه‌ای تا آبی راکد داشه باشد. رود جريان دارد. اين رود از کنار همه‌ی ما می گذرد. مرک راکد نيست. مرگ هم زندگی دارد.
۳- شاملو آگاهانه، «از من» را در سطر ديگری گنجانده‌است. تا تاکيد کند که مخاطب اين خواستن منم و فقط من.
۴- چرا بوسه؟ درآمد يگانگی؟ و به راستی وقتی کسی خم می‌شود تا به آب بوسه دهد، آيا خم‌نشده است تا تصوير خود را در آب ببوسد؟ بوسه به آب، به مرگ، بدون بوسيدن تصوير خويش ممکن نيست.
۵- حالا می‌پرسم چرا رود چهره‌دارد؟ آيا چهره‌ی رود(: مرگ) همان چهره‌ی خودمان نيست؟ شايد رودی نباشد. اين‌که تصويری از تو، تو را به خود بخواند و تو در او گم‌شوی؟
۶- جز رود خاموش و من و «خواست» همه‌چيز غايبند. نه پيرامونی. نه صدايی از پشت سر. آن‌که با مرگ روبرو می‌شود اين غياب را تجربه می‌کند. خود در اين غياب می‌زيد و بيرون اين غياب غوغاست و تب.
۷- اسم شعر يادداشت خودکشی‌است، اگر نام شعر را جزئی از آن بدانيم، می توانيم نکته‌ی غريب ديگری را هم کشف کنيم. مخاطب اين يادداشت کيست؟ من و شما؟ همگان؟ آن‌که می‌رود تا به رود بوسه دهد، به مرگ خيش و به تصوير خويش، ما را،‌جهان غوغا و تب را خطاب قرار می‌دهد.
۸- راوی، نه قصه‌ی دردناکی از خودکشی نوشته‌است، نه يادداشت جانگزايی، نه پيام شکايتی. هيچ شکايتی نيست. هيچ حزنی هم نيست. راوی خنکا را می‌بيند و بوسه و خود را. از هيچ‌کس هم شکايتی ندارد.
پيشنهاد می‌کنم، فيلم گدار(موسيقی ما) را هم ببينيد. بخصوص آن اپيزود حيرت‌آور آغاز فيلم را.


اما سروصداى شيپورها و طبل‌ها...

باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» كه گماشته پدرم عصرها من و خواهرهايم را در آن گردش مى‌داد. سربازخانه ته اين باغ بود كه ديوار و حصارى نداشت و ميدان مراسم صبحگاهى و شامگاهى در فاصله باغ و خوابگاه‌ها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما سنگينى شقاوتى كه در آن لحظه نتوانسته بودم معنيش را درك كنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختيار فرياد زنان و گريان به آغوش گماشته پريده بودم. بيش از شصت سال پيش و، پندارى همين ديروز بود! - گماشته كه ديد گريستن و فرياد كشيدن من تمامى ندارد ما را به خانه برگرداند اما منظره سرباز كه بر نيمكتى دمر شده يكى مثل خودش رو گردنش نشسته يكى مثل خودش رو قوزك پاهاش، و يكى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى‌رحمانه مى‌كوبيدش از جلو چشمم دور نمى‌شد. منظره آن دهان كه با هر ضربه باز مى‌شد، كج و كوله مى‌شد اما سروصداى شيپورها و طبل‌ها نمى‌گذاشت صدائى ازش شنيده شود از جلو چشمم دور نمى‌شد. گويا تا هنگامى كه خوابم ببرد با هيچ تمهيدى نتوانسته بودند از گريه كردن و فرياد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسيده و با دو كشيده كه از او خورده‌ام حيرت زده ساكت شده‌ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را يكسره فراموش كرده‌ام.
       چهار پنج سال بعد در مشهد، كه بيمارىِ كودك آزارىِ ناظم دبستان‌مان مرا از زندگى سير كرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى ... منتها اين بار «خودم را» بر آن نيمكت يافتم. اولين بار كه داستان هابيل و قابيل را شنيدم فكر كردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بوده‌ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بيشتر، از طريق آن به درك عميق چيزى دست پيدا كردم كه نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب ...
       وقتى در سال 33 صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا كيوان «انسان والائى كه با نخستين گروه افسران خيانت ديده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود» را شنيدم بى درنگ آن خاطره برايم تداعى شد و عصر كه روزنامه رسيد و عكس او را تناب پيچ شده به چوبه در حال فرياد زدن ديدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد كه به قابيل‌هاى خود اعتراض مى‌كرد. فرقى نداشت. آن نُه‌‌تاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان كوشيارهائى كه غول را خضر پنداشته بودند. ـ قهرمان گنبد فيروزه‌ئى از هفت پيكر نظامى گنجه‌ئى ـ
 آن‌ها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند ... يك اتفاق روزمره كه من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد كرده‌ام به‌ تمامى شد زيرساخت فكرى و ذهنى و نقطه حركت من.
       مى‌توانم بگويم آثار من، خود شرح حال كاملى است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشت‌هائى از زندگى نيست بل‌كه يكسره خود زندگى است. خواننده يك شعر صادقانه، رو راست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افكار و معتقدات او مواجه مى‌شود.
       در باب آنچه زمينه كلى و اصلى شعر مرا مى‌سازد مى‌توانم به ‌سادگى بگويم كه زندگيم در نگرانى و دلهره خلاصه مى‌شود. مشاهده تنگدستى و بى‌عدالتى و بى‌فرهنگى در همه عمر بختك رؤياهائى بوده است كه در بيدارى بر من مى‌گذرد. جز اين هيچ ندارم بگويم. باقى چيزها همه فرعيات است و در حاشيه قرار مى‌گيرد. شايد انسان سرانجام بتواند روزى دنيائى شايسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‌دهد. مسلم است. ولى ما به اميد زنده‌ايم. روزى كه انسان دريابد گرفتار وحشت بى پايه‌ئى است كه نخستين ثمره‌اش اطاعت محض است روز مباركى است كه ما هم در جشن طلوعش حضور خواهيم داشت.
       اين حرف‌ها تازه نيست. حرف‌هاى چهل سال پيش است. آن سال‌ها گمان مى‌كردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پيدا مى‌كنم. امروز مى‌بينم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. يك جور احساس تلخ و دردناكِ ‌راه پيش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‌ئى ابراهيم: يا با نمروديان بت پرستيدن، يا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش هميشه گلستان نمى‌شود. صداى شيخنا از جاى گرم درمى‌آمد كه فرمود: «چو من بينم كه نابينا و چاه است / اگر خاموش بنشينم گناه است». - كاش قضايا به همين سادگى بود! تو نابينا نمى‌بينى: همسايه‌ات شاه مى‌پرستد، استالين مى‌پرستد، بت مى‌پرستد، گاو مى‌پرستد و از تو كه به عقيده او موجودى هستى از لحاظ سياسى خائن و از لحاظ ايمانى گناهكار، متنفر است. نمى‌گويم وجدان بشرى تو به‌ات حكم مى‌كند او را از نادرستى تصوراتش آگاه كنى. نه، شعار دادن مشكل نيست. اما وقتى كودكان او كودكان تو را بيازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب كند و پسرش با تير كمان شيشه‌هاى خانه‌ات را بشكند تو چه بايد بكنى؟ شكستن بتِ ‌مورد پرستشِ ‌تعصب‌آميزِ بت‌پرستى كه قداره برهنه‌ئى هم در دست دارد در يك كلمه «خودكشى» است. اما تو، نه مى‌توانى جلو شاه و بت يا حيوانى كه او مى‌پرستد به خاك بيفتى، نه مى‌توانى (نمى‌گويم سفاهت، بل‌كه) مزاحمت‌هاى او را تحمل كنى. اين يك تراژدى است دقيقاً در مفهوم قديمى يونانيش: هم تو كه آزار مى‌بينى بى گناهى هم آن فريب خورده‌ئى كه تو را مى‌آزارد بى تقصير است. دردمندى انسان و بيمارى جامعه از اين‌جا است كه با بى گناهى و منزه بودن نمى‌توان از محكوميت‌هاى كافكائى در امان بود. و بدبختانه راه گريزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‌آورتر از اين به انسان، به اين سر بلندِ تحقير شده، به اين لطفعلى‌خانِ، نمادينِ سرتاسر تاريخ خود؟ - . آخرين فرد خاندان زند كه دليرانه در برابر آغا محمدخان قجر ايستاد و پس از جنگ‌ها و دليرى‌هاى افسانه‌وار بر اثر خيانت همراهانش زخمى و تحويل اردوى خواجه قجر شد. وى پيش از آن كه بميرد مورد انواع واقسام تحقيرهاى غير بشرى قرار گرفت كه گفتنى نيست.
 و تازه هنگامى كه مى‌بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‌شود كه گوساله‌وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‌ها و نفرت‌ها و نوميدى‌ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‌شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‌ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‌تر و تحملش خرد كننده‌تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‌كردند و حرف‌هاى آن‌ها را گزارش مى‌دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‌هاى رژيم استالين. اين‌ها ميليون‌ها تن خودى و بيگانه را زير پاى بت‌هاى خود قربانى كردند. و هنوز اين همه فقط پوسته قضيه است نه خود آن، نه همه آن. اين همه فقط طرحى از دور باطل اين درد تحميلى است. انسانى كه در خود نمى‌نگرد همه تبارش را و سراسرتاريخش رابدنام مى‌كند.
       با وجود اين از بازى با كلمات به جائى نمى‌رسيم. ما در اجتماع زندگى مى‌كنيم، پس چه بخواهيم و چه نخواهيم زير سلطه جامعه‌ايم. بخصوص در جامعه‌ئى كه حرفى جز حرف خود را برنتابد. يعنى اگر مى‌خندد تو هم مى‌توانى عضلات گونه‌هايت را به سوى گوش‌هايت بكشى اما اگر خواستى گريه كنى بايد بچپى ته پستوى خانه در را به رويت ببندى و صدايت را هم بخورى تا همسايه كه همچراغت نيست هاى‌هايت را نشنود. يعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‌گذارى درمان نمى‌شود. قطره آبى هستى در رودخانه‌ئى. يعنى ملكولى در ميان ده‌ها ميليون ملكول ديگر. رودخانه مى‌بردت، به چپ و راست مى‌پيچاندت و در بريدگى‌ها آبشارت مى‌كند. درست است كه انسان امروز وامدار انسان ديروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است كه الگوى زندگى آدم‌هاى فردا را ما مى‌سازيم و امروز. منكر اين اعتقاد خود هم نمى‌شوم كه انسان - اگر نه هر روز صبح كه از خواب بيدار مى‌شود، و اگر نه هر سال كه زمين پيمودن مدارش را از سر مى‌گيرد، و اگر نه هر ده سال و بيست سالى يكبار - دست‌كم هر نسل بايد يك بار ذهنش را خانه‌تكانى كند اما اگر فردائى‌ها الگو بردارى‌شان از روى نسل امروز است حداقل بايد اين الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه كوركورانه. ولى اين روند آن‌قدر كند است كه من گاه تعجب مى‌كنم چه‌طور از عصر حجر به امروز رسيده‌ايم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‌شان هستند و تا قضيه به اين صورت است هرگز به هيچ‌جا نخواهيم رسيد. الاغ‌مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزين‌سوز و سفر با هواپيما را جانشين سفر زمينى مى‌كنيم و برآنيم كه با زمانه همسفريم. در حالى كه خودمان را فريب داده‌ايم. تقليد ديگران همراه و همچراغ ديگران شدن نيست. ما همسايه ديگرانيم نه همچراغ آن‌ها. آن خانم آلمانى مى‌گويد عادت كرده‌ايم صدائى را در خود بشنويم كه مى‌پرسد: «اين لحظه به من چه هديه خواهد داد؟» - چرا عادت نمى‌كنيم از خود بپرسيم كه: «ما به اين لحظه چه هديه مى‌دهيم.» - در مورد ما قضيه به كلى تفاوت مى‌كند. ما حتا به اين كنجكاوى هم كه هديه اين لحظه به ما چيست عادت نكرده‌ايم. ديگران چيزهائى به ما هديه مى‌دهند و ما ناچاريم آن هديه‌ها را بپذيريم و مورد استفاده قرار بدهيم. غم‌مان نيست اگر در عمرمان چيزى به جهان عرضه نكرده‌ايم. حتا اگر نوابغى داشته‌ايم نبوغ آن‌ها را هم ديگران براى‌مان كشف كرده‌اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‌ها و خيام‌ها را تحويل خود آن‌ها داده‌ايم كه غالباً اصلاً نمى‌دانيم كه بوده‌اند يا چه گفته‌اند يا چه كرده‌اند. وقتى هم كه مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‌ئى جشنى مى‌گيرند تازه ما عوض تشكر دو قورت و نيم هم طلبكار مى‌شويم كه شاعر عزيز ما را در كمال وقاحت مال خودشان كرده‌اند. ما دربند تعالى نيستيم، تعالى موقعى ميسر مى‌شود كه هركس بتواند حرفش را بزند. ما بايد تازه «شنيدن» بياموزيم. مدعى هستيم كه «هنر نزد ايرانيان است و بس / نداريم شير ژيان رابه كس» (يعنى شير ژيان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‌دانيم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‌هايش را خرد مى‌كنيم كه بخواهد جز در مورد آنچه ما ميل داريم بشنويم چيزى از دهنش درآيد. ما مثل رستم دستان‌مان كه فرزندش را به دست خودش مى‌كشد قاتل آينده‌ايم، چون همه چيز پنهان و آشكار به ما مى‌گويد «خفه!» - چون حتا خودمان به خودمان مى‌گوئيم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». - چون بزرگترها يعنى گذشتگان، يعنى پدرها و پدربزرگ‌ها كه خودِ آن‌ها هم در همين فضاى مشابه نبيره‌ها و نتيجه‌ها و نديده‌هاشان پير شده‌اند و مرده‌اند. ما ميراث‌خوار كسانى هستيم كه مرده به دنيا آمده بوده‌اند. حتا اگر از كشتن كسانى كه حرف نوى به ميان آورده‌اند پشيمان شده‌ايم و به آنان «شهيد اول» و «شهيد ثانى» و «شهيد ثالث» لقب داده‌ايم، اين هم به دستور پدران‌مان بوده كه فرمانى را اجرا كرده‌اند، وگرنه ما كه‌ايم كه به خودمان جرأت بدهيم برداريم‌ همين‌جور سرخود كسانى را كه اجداد گرامى‌مان به قتل رسانده‌اند شهيد بخوانيم؟


ممنون، متاثر، مفتخر، متحیر و شرمسار...

پنج سال پس از مرگ استالین، دو روز پس از آن‌که آکادمی نوبل، بوریس پاسترناک را شایسته‌ی دریافت جایزه‌اش دانست، پاسترناک در تلگرافی برایشان نوشت: «بی‌نهایت ممنون، متاثر، مفتخر، متحیر و شرمسار». چهار روز بعد، تلگراف دیگری به آکادمی نوبل می‌رسد: «با درنظر گرفتن معنایی که این جایزه برای جامعه‌ی من دارد، ناچارم آن را نپذیرم که سزاوار آن نیستم. لطفا  قبول کنید که از این اجتناب داوطلبانه خرسندی ندارم.»
مندلشتام، یکی از بهترین شاعران تاریخ روسیه، بیست و چهار سال پیش از اهدای جایزه‌ی نوبل به پاسترناک پس از تصنیف یک شعر دستگیر شد و چهارسال بعد در گولاگ درگذشت.
کاتیا کاپویچ، شاعر روس، چند سال پیش، وقتی از شعر اروپای شرقی به شعر روسیه می‌رسیدم برایم از وقایعی می‌نوشت که در شعر امروز ایران برایم ملموس‌تر بود. فقدان لمس زندگی روزمره، خود را به این در و آن در زدن در بازی واژگان و جنون انتزاع. آن روزها، بوریس پوپلاوسکی را می‌خواندم که به باور کاتیا شخصیت جالبی داشت اما صدایش اصالتی نداشت، همچون همه‌ی شاعرانی که از بلاک، گومیلف، خداسويچ، ایوانف و امثالهم به جریان مکتب شعر فرانسه می‌رسیدند. شعر مندلشتام،‌ هنوز بعد از حدود هفتاد سال جادویی بود و هیچ‌کس پس از پوشکین از او بهتر نبود.
شاعران روسیه در وحشت آن تاریخ همه گویی به سرنوشت یسنین دچار شدند، چه آن‌ها که چون مایاکوفسکی اول به او طعنه زدند و بعد گرفتار همان سرنوشت شدند، حالا چه با گلوله ، چه با اوردوز، چه با یاس سنگینی که عاقبتی جز جنون انتزاع و دوری از جسمیت و روایت خیابان‌ نداشت.
این چند شعر را به خاطره‌ی تولد پاسترناک و با ادای دین به دست‌خط مندلشتام منتشر می‌کنیم. دست‌خطی که بر آن شعری است که شاعرمان بر سطرهایش تشعیع شد. یک روز مردم بیدار شدند و دیگر مجسمه‌های استالین سنگین نبود.
مجسمه‌‌های سنگین خیابان‌های ما هم یک‌روز از جلوی چشم‌هایمان رخت بر می‌بندند و کوچک می‌شوند و در هزار سوراخ شرم پنهان خواهند شد. آن روز باران خواهد بارید. بدون چتر به خیابان می‌رویم. بهمن باشد یا اردیبهشت فرقی نمی‌کند اما دیگر هوا سنگین نیست. -- ادامه‌ی مطلب

 

هم‌چون طبیعتی بی‌جان

گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازماندهٔ دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشیهای معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌ نشانی از پرتو آفتاب فردا.

کتابهایی که بر عطفشان هیچ ننوشته است را دوست دارم، به زنانی می‌مانند که چهره پس برقع پنهان می‌کنند و آدم هی دلش می‌خواهد بداند چه شکلی هستند. 
ازاین روست که وقتی بایستم برابر قفسه شعر در کتابفروشی‌ها، حتما کتابهای بی‌عطف را از میان کتابهایی که نامهای درشت دارند بیرون می‌کشم.  گاهی هیچ، گاهی هم ماهی سفیدی به قلاب من می‌افتد، گاهی این ماهی در دلش مروارید هم دارد.
آن روز شنبه مثلا قرار بود زمستان باشد همه این را یادشان بود، این را می‌شد از لباسهایشان فهمید، همه جز خورشید گرم و تابان وسط آسمان .  من از نور و ازدحام خیابان به سایه سرد کتابها پناه بردم.  کتابی بی‌عطف را بیرون کشیدم و خواندم:

"درک ناپذیر از هر جهت
و پیش‌بینی‌نا‌پذیر حتا روی نقشهٔ شهر.
شهری با کلیساهای بسیار
و یکشنبه‌های کم و صفتهای عالی.
شهری کارگری
که کار در آن ته کشیده است.
پیش‌بینی‌ناپذیر
حتا روی نقشه شهر.
تمام خیابانها به خاطرات من ختم می‌شوند."

"وقتی بچه بودم" ص ۲۲-- ادامه‌ی مطلب


خیابان نوفل لوشاتو


یهودا آمی‌چای درباره‌ی شعر با طرح خاطره‌ای چنین گفت:«در گرنوویل بودم، خبر آمد که جوانی بعد از یک مهمانی شبانه ناپدید شده‌است. روی دیوارها، معبرها، درختان و ایستگاه‌های اتوبوس آخرین عکس آن جوان را به همراه این خبر که بعد از مهمانی در فلان روز مفقود شده‌است را اعلام کردند. هر روز که می‌گذشت آگاهی اهالی از این جوان بیشتر می‌شد. در میانه‌ی این قصه، من برای برنامه‌ای از آن‌جا رفتم و بعد از شش ماه برگشتم. همه‌چیز سرجایش بود، چیزی که می‌دیدم اما مرا به فکر می‌برد: دیگر خیلی چیزها از آن جوان می‌دانستیم: اسم و رسمش را، اینکه در کدام ساعات در کدام کافه‌ها ظاهر می‌شد، با چه کسانی دوست بود، آخرین‌بار کی با معشوقش دعوایش شد و هزار ماجرای دیگر. دیگر می‌دانستیم که اگر او در این کافه پشت این میز می‌نشست، چه سفارشی می‌داد.» آمی‌چای، این روال را رخدادی می‌داند که در هر شعر رخ می‌دهد: فقدانی پس از جشن، آن‌که غایب می‌شود را نمی‌شناسیم، اما آرام آرام به درون او نزدیک می‌شویم، با آن‌که در غیاب است، با آن‌که در میانه نیست. آن جوانی که با این تعبیر در جشن گم می‌شود همه‌ی ما هستیم. اهالی شهر هم خودمانیم. روی درخت‌ها و ایستگاه‌های اتوبوس دنبال خودمان می‌گردیم، این جستجو، جستجوی دون‌ژوانی‌است که جز ما، شاعران ، هیچ‌کس نیست. احضار رفته‌ای که باید با سرخوشی برگردد. دوباره به میان جشنی از زندگان پابگذارد که جریان هرروزه‌ی زندگی است بر درختان، ایستگاه‌های اتوبوس، کافه‌ها و غیبت‌ها و گپ‌های هرروزه.
نمی‌دانم آیا هرگز به خانه‌های نمور و ویرانه‌ها قدم گذاشته‌اید؟ سال‌ها پیش، در کف خانه‌ای در خیابان نوفل‌لوشاتوی تهران، دریچه‌ای یافتم که به زیرزمینی مخوف باز می‌شد. در آن زیرزمین که پر از تارهای عنکبوت بود، چیزهای بسیاری کشف کردم: بساط اخیه، کوزه‌های قدیمی، لیوان‌ها و بشقاب‌های زنگ‌زده‌ی فلزی و نیمکت‌ها، همه‌جا پر از تار عنکبوت بود. این زیرزمین، از زیرزمین‌هایی بود که در ایام مشروطه، آزادی‌خواهان از آن‌ها فرار می‌کردند تا به سفارت انگلیس پنهانده شوند. همه‌ی این زیرزمین‌ها به کانالی راه داشتند که یک‌راست به سفارت انگلیس می‌رسید و بعد از انقلاب ایران، این کانال‌ها مسدود شده‌بودند و زیرزمین‌ها متروک. کلاسیک، مثل همین خانه‌های رها شده‌است، خون زندگی در آن‌ها کند می‌شود، شاعر مدرن آن‌ها را ویران نمی‌کند تا کلاسیک(بگذارید از قول لیوتار بگویم : روایت بزرگ) دیگری بنا کند. جور دیگری سکنی می‌کند. زیبایی ناپایداری‌ها را کشف می‌کند. بیرون، هنوز جریان دیرینه‌سال بنای ابدیت در کار است: با پول، امپراطوری‌های اقتصادی، بنیادگرایی‌های دینی و سیاسی و کشورگشایی‌های تازه. آن‌ها، از نو همین خانه‌ها را خواهند ساخت، ما هم میان همین ساختمان‌ها زندگی می‌کنیم، در همین کنج‌های ایستگاه‌های اتوبوس، چراغ‌های کافه‌ها، آشپزخانه‌ها، سایت‌های کامپیوتری. عنکبوت بودن یک شیوه‌ی زیست است، یک شیوه‌ی به گمان من ناگزیر برای حیات شعر. عنکبوت، در غیاب آن جوان زندگی را می‌آفریند، غیاب آن جوان مثل زيرزمین خانه‌ای است در خیابان نوفل لوشاتو، تارهای عنکبوت تنها نشانه‌‌های زندگی‌اند. اینکه در دل هر غیاب موحشی هنوز جنبنده‌ای هست که تار می‌تند، که زندگی می‌کند. هستی حاضری که در هر شعر، هر خانه‌-شعری که می‌تند، در کار امکان‌پذیرکردن زیستن و سکنی‌کردن است، در دل هر ناپایداری، غیاب و وحشتی.[1]


منجی جهان

كسي منجي جهان است كه ضرورت هنر را درك مي‌كند! مثلا تو بالقوه مي‌تواني منجي جهان باشي چرا كه با يقين كامل مي‌توان گفت كه از تو سياست بازی برنمي‌آيد چون نمي‌تواني جلاد باشي . سياست‌بازي و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسي است كه لزوما براي حيات ذيروحي اهميتي قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله‌ در كاركردن و كشتار و ويراني هراسي ندارد. در امر سياست هر رذالتي امتيازي است . تا آن‌جا كه شاه عباس صفوي مي‌تواند به بركت كارنامه‌ی خونينش لقب كبير دريافت كند. اهل سياست به قداست زندگي نمي‌انديشد بل كه زندگان را تنها به مثابه‌ی وسائلي ارزيابي مي‌كند كه عندالاقتضا بايد بي‌درنگ فداي پيروزي او شوند. كساني اين عقيده را نمي‌پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله‌ی جداگانه‌ئي به حساب مي‌آورند و ارتش رايش آلمان را مثل مي‌زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند. پاسخ چنان كساني اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده‌ايد خودم به خاطرتان مي‌آورم كه آن‌ها از فرط "علاقه به اين هنر والاي انساني " حتا در كشتارگاه‌ها دسته‌هائي را كه به سوي سالن‌هاي گاز هدايت مي‌شدند با اركستر هائي بدرقه مي‌كردند كه نوازندگان‌شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگي نوازنده‌ی حرفه‌ئي اركسترهاي فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهاي فتح‌شده‌ بودند كه فقط به گناه "آلماني نبودن " مي‌بايست با روزي چند ده گرم نان در كارخانه‌هاي تهيه‌ی ابزار جنگي جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگي در آن‌ها به اتاق‌هاي گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه‌ی وجودشان به موسيقي ، و از طريق موسيقي به همه‌ی هنرها، مهر مي‌ورزيدند و  نياز رواني داشتند و  به آن حرمت مي‌گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت‌هاي تربيت اشرافي‌شان نداشت ! با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه براي هيچ چيز انساني حرمتي قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و به طور كلي هنر، انتظار نجات بخش بودن نمي‌توان داشت، هر چند كه آرمان هنر چيزي به جز اين نيست!
البته اگر روزي حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معناي درست خود را باز مي‌يابد. يعني آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاي شرافتمندانه‌ئي اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتي شايسته و درخور انسان به كار بسته مي‌شود.


مخاطره‌ی شاعری

کرایگ آرنولد ، شاعر خوب آمریکایی را دابلیو.اس مروین به جامعه‌ی شعرخوانان آمریکایی معرفی کرد. ده سال پیش نام او را در فهرست شاعران جوان ییل گذاشت. در این ده سال او خود را شاعری با آینده‌ی درخشان معرفی کرد. آرنولد، حدود سه هفته پیش در ژاپن ناپدید شد. پس از یازده روز جستجو برای پیدا کردنش، سرانجام مرگ او را اعلام کردند بی‌آنکه جسدش به دست آمده باشد. رفته بود تا از آتشفشانی به تنهایی صعود کند. می‌گویند پیش از این از آتشفشان‌های بسیار صعود کرده بود. ترجمه‌ی این شعر را به یاد همه‌ی شاعرانی منتشر می‌کنم که جنون مقدسی آن‌ها را به فتح آتشفشان‌ها می‌کشاند، بسیاری از آن‌ها در این راه جان می‌دهند. مخاطره‌ی شاعری از همین توجه آعاز می‌شود، توجهی که پرسش کلیدی این شعر است. این شکل خاص از توجه، اساس شعر، عاشقی و  سکونت شاعرانه است. منشی که بدان شاعر بر لبه‌ی آتشفشان‌ها می‌ایستد، مهم نیست که جسد آرنولد پیدا شود یا نشود، ما در سرزمین‌مان خوب می‌دانیم که هرکه از لبه‌ی آتشفشانی سقوط کند، جسدش را نمی‌توان پیدا کرد. 


سایه‌ی شعرای یمانی

به روزهای پیش پا افتاده‌ای باور دارم
که اینجا هستند
در این دم
کنار من.

کتاب سایه‌ی شعرای یمانی، از سه بخش تشکیل می‌شود. بخش اول،گویی کارهای اولیه‌ی مروین است آن‌طور که از چشم‌انداز امروز به دید می‌آید. بخش آخر، به ایام نزدیک‌تر  بر می‌گردد، روزهای آخر زندگی مروین و بخش میانی، مرثیه‌های کوچک است، مرثیه‌هایی، همه برای سگ‌ها.  مروین می‌نویسد: شعر از چیزی شروع می‌شود که بیان‌شدنی نیست خواه، شهوت باشد و خواه عشق و خواه خشم و اندوه و فقدان. مهم آن است که در تلاش برای به زبان آوردنش، آن را نمی‌گویی. چیزی دیگر می‌سازی که آن را محاکات می‌کند.
این کتاب، مروری در خاطره و زمان است. مجموعه‌ای درخشان و لطیف که بر قدرت ژرف خاطره تمرکز می‌کند. مروین به شعر قرن بیست و یکم، همان چیزی را هدیه می‌دهد که ماتیس به نقاشی‌ قرن بیستم پیشکش کرد: هدیه‌ای که گذشته و حال را در هم می‌آمیزد و احضار می‌کند: قدرت ژرف خاطره را.
می‌گوید: من هیچ درک ایده‌ئولوژیکی ندارم از چیزهایی که مروین‌-گونه است یا مروین-گونه نیست. شادمانی من همیشه وقتی‌است که شعری می‌نویسم، شعری متفاوت از هرچیزی که پیش از این نوشته‌ام. ولی گمان نمی‌کنم کسی بتواند واقعا از روی یک نمونه یا یک پارادایم، شعر بنویسد. شگفتی و اعجاب، در یافتن راه‌های تازه‌است و در نواحی تازه‌ای که پیش از این آن‌جا نبوده‌ای، شگفتی از نوشته‌ی خود، چیزی که همیشه آرزویش را داشته‌ام. ترجمه، اهمیت بسیاری برای نوشته‌های من داشته‌است.  زیاد ترجمه نکرده‌ام. اما همیشه ترجمه کرده‌ام، نمی‌دانم که ترجمه‌های من چطور بر شعر من اثر نهاده‌اند. ولی سعی کردم تقلید نکنم وقتی ترجمه می‌کنم.
موضوع شعر مروین، فقدان است. به خصوص فقدان مکان ، ویرانی محیط. -- ادامه‌ی مطلب


باخمن می‌نویسد:

هرکه شعر می‌نویسد، فرم‌ها را در حافظه‌ی ما حکاکی می‌کند. جهان‌های کهنه‌ی شگفت را بر سنگ یا بر برگ، که به کلمات تازه، به نشانه‌های تازه‌ی واقعیت، گره خورده‌اند یا از آن‌ها رها شده‌اند.  باور دارم هر که این فرم‌ها را نقش می‌زند  با دم و بازدم خود در آن‌ها محو  می‌شود  با تنفسی که به مثابه‌ی اثبات بی‌تلافی حقیقت این فرم‌ها به ما پیشکش می‌کند .
 


تعهد در برابر زبان

        گه‏گاه براى آدمى مسائل پيچيده‏ئى مطرح مى‏شود. مسائلى كه نه مى‏توان بى‏خيال از كنارشان گذشت و احساس وجودشان را با شانه بالا افكندنى آسان گرفت، نه مى‏توان بى ‏بررسى دقيقى از جوانب كار يا تعيين يك‏طرفه موضع خويش در مقام مخالف يا موافق، با آن‏ها مواجهه يافت و به سادگى پيهِ عواقب‏بينى فروبردن در آن‏چنان مسائلى را به‏تن ماليد. چرا كه «حقيقت» معمولاً از راه‌كوره‏هائى به باتلاق مسائل مى‏زند كه اگر بخواهى بى‏گُدار سر به ‏دنبالش بگذارى چه ‏بسا با جان خويش بازى كرده‏اى: دامن آن گريزپاى شيرينكار را به‏دست نياورده، هنگامى چشم مى‏گشائى و به ‏خود مى‏آئى كه تا خرخره در لجنى سياه و چسبنده گرفتار آمده‏اى يا گندابى تيره يكباره از سرت گذشته است!
    گاهى ايجادكنندگان آن‏گونه مسائل، خود به‏راستى «در ِمسجد» مى‏شوند كه نه مى‏توان‏شان كند، نه سوخت.
    مثلاً چه مى‏گوئيد در موضوع نويسنده‏ئى كه روز و شب قلم مى‏زند در راه عقايد خود پيكار مى‏كند و خستگى به ‏خود راه نمى‏دهد - اما از سوى ديگر در وظيفه خود به‏عنوان يك «پاسدار زبان» بى‏خيال مانده است. به‏اعتلاى آن نمى‏كوشد. در آن تنها به ‏صورت وسيله‏ئى موقت مى‏نگرد و آن را به ‏جد نمى‏گيرد. همچون رهگذرى كه رفع خستگى و تناول نارها را ساعتى بركنار راه به سايه درختى فرود آمده باشد، چون نيازش برآمد ديگر به پيراستنِ آن سايه گاه همت نمى‏كند، زباله و كاغذپاره و خرده استخوان و خاكسترِ اجاق سنگى را به‏جا مى‏گذارد و مى‏گذرد بى‏ انديشه به آيندگان و سايه جويان - كه در آن سايه گاه، تنها به‏چشم چيزِ مصرفىِ گذرائى نظر افكنده است نه چيزى داشتنى و ماندنى.
    در حق اين چنين نويسنده‏ئى چگونه حكم مى‏كنيد؟-- ادامه‌ی مطلب


یک نامه

با سلام و احترام و سپاس بسيار
سه‏ جلد كتابى كه‏ محبت‏ فرموده‏ايد رسيد. با اين‏كه از خواندن‏شان به‏ تمام معنى كلمه ‏افسرده ‏و بى‏زار و بيمار شدم از آن رو كه‏ مجالى‏ پيش‏ آورد تا ازآن‏چه پى‏آمد روانى روزگارى‏ست كه‏ كابوس‏وار براين مردم مى‏گذرد خبر دست ‏اولى بگيرم عميقا ممنون‏تان‏ام. چون فكر كه ‏كردم تنها به‏ اين نتيجه رسيدم كه‏ انگيزه شما درفرستادن آن‏ها براى من چيزى جز اين نبوده. به‏ نظر من هرسه‏ مجموعه حاصل فعاليت‏ سه‏ ذهن به ‏شدت ‏بيمارو خسته است. آقاى(...) خواننده‏ئى‌ست‏ گرفتارگورستان. يعنى ‏اسير ماتم‏كده‏ئى كه ‏هركوى وبرزن‏اش نام مرده ‏لت‏ و پار شده ‏بى‏نام ونشانى را تداعى‏ مى‏كند. وبناچار مطرب‏ گورخانه ‏شده شعر را كه‏ هنر سنتى ‏ماست به‏ خدمت‏ نوحه‏گرى براين گور و برآن‏گور -كه‏ خود سنت‏ مذهبى توده ما عقب‏مانده‏گان‏ از تاريخ و زندگى است- در آورده‏ كه ‏البته ‏شايد با نوعى خوش‏بينى بيمارگونه‏ بتوان‏ گفت‏ كه ‏درهرحال دارد به ‏نحوى "زمانه‏اش‏ را براى ‏آينده‏گان گزارش‏ مى‏كند"! اما كارآن دو آقاى ديگر ازاين قضاوت‏ بيمارگونه ‏گذشته ‏يك‏باره به‏ صحراى جنون سرگذاشته‏اند. دوست‏ گران‏مايه! شنيده‏ام سازمان‏هاى نشركتاب آثار نوقلمان را بدين ‏شرط چاپ يا فقط پخش‏ مى‏كنند كه‏ در اين شرايط گرانى فوق‏العاده وسائل موردنياز چاپ ‏و كم‏بود مشترى كتاب هزينه‏هاى آن راخود متقبل شوند. من نمى‏دانم اين شنيده حامل چه ‏مقدار ازواقعيت‏ است‏ و بخصوص نمى‏دانم آيا سازمان نشر(...) اين سه‏ كتاب‏ را به‏ سرمايه خود چاپ كرده ‏يابه ‏هزينه ‏نويسنده‏گان‏شان، ولى در هرحال حقيقت‏ بسيار تلخ اين ‏است كه ‏باچاپ ‏و نشر اين به ‏اصطلاح " آثار"، وظيفه پرحرمت چاپ ‏ونشر به ‏شدت مورد بى‏حرمتى قرار گرفته ‏است.
ارادت‏مند صميمى شما
ا. شاملو


انسان جنوبی

آرمان هنر عروج انسان است. طبعا كسانی كه جوامع بشری را خرافه پرست و زبون می‌خواهند تا گاو شيرده باقی بماند آرمان خواهی را «جهتگيری سياسی» وانمود می‌كنند و هنر آرمان‌خواه را «هنر آلوده به سياست» می‌خوانند. اينان كه اگر چه مدح خودشان را نه آلودگی به سياست بل‌كه «ستايش حقيقت» به حساب می‌آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائي حتا تا فراسوهای «زيبائی محض» وظيفه‌ئی نيست. من هواخواه آن گونه هنر نيستم و هر چند هميشه اتفاق می‌افتد كه در برابر پرده‌ئي نقاشی تجريدی يا قطعه‌ئی «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‌اش درود بفرستم، بی‌گمان از اين كه چرا فريادی چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانی چون من نيازمند به همدردی را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده‌ام.

سكوت آب
می‌تواند
خشكی باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
می‌تواند
گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن!

هنرمندی كه می‌تواند با گردش و چرخش جادوئی قلمش چيزی بگويد كه ما مردم فريب خورنده‌ی چپاول و قربانی شونده‌ئی كه بی‌هيچ تعارف «انسان جنوبی»مان می‌خوانند به حقايقی پي بريم: هنرمندی كه می‌تواند از طريق هنرش به ما مردمی كه در انتقال از امروز به فردای خود حركتی در جهت فروتر شدن می‌كنيم و متاسفانه از اين حركت نيز توهمی تقديری داريم آگاهی بدهد، چرا بايد امكانی چنين شريف و والا را دست كم بگيرد؟ آخر نه مگر خود او هم قطره‌ئی از همين اقيانوس است؟ به قولي: «هنرمند اين روزگار همچون هنرمند دوران امپراتوری رم جائی بر سكوهای گرداگرد ميدان ننشسته است كه خواه از سر همدردی و خواه از سر خصومت و خواه به مثابه يكی تماشاچی بی طرف، صحنه‌ی دريده شدن فريب خوردگان را نقش كند. هنرمند روزگار ما بر هيچ سكوئی ايمن نيست، در هيچ ميدانی ناظر مصون از تعرض قضايا نيست. او خود می‌تواند در هر لحظه هم شير باشد هم قربانی، زيرا در اين روزگار همه چيزی گوش به فرمان جبر بی‌احساس و ترحمی‌ست كه سراسر جهان پهناور ميدان كوچك تاخت و تاز اوست و گنهكار و بی‌گناه و هواخواه و بی‌طرف نمی‌شناسد.


شبی سرد بود

هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک
شبی سرد، تاریک و بیابانی بود.
ما سی نفر بودیم،
یک چاقو هم نمی‌توانست لب‌هایمان را از هم جدا کند.
آن‌گاه تو را دیدیم
از واگن
مست خرامان
همه سیگارهایمان را برداشتیم،
روشن کردیم
و آوازهای محلی خواندیم.

شعر از ایلهان برک، ترجمه‌ی محسن عمادی

۱ هفت اکتبر سال ۱۹۵۱ شبی سرد، تاریک و بیابانی بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حرف بزند. زبان در آن سرمای محض لال شده‌بود. همه‌ی کنش‌های انسانی ناممکن می‌نمود. امکانی برای تعبیر وجود نداشت تا معنایی از جنس مفاهیم فراهم آورد. وزن واقعیت، قدرت زبان را معطل کرده بود. معنا، غایب بود.-- ادامه‌ی مطلب


همزمانی محتوا