قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 9)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

لیلیت

 

لیلیت، دومین خویشاوندمان از میان زنان،

آفریده خدا از همان گِل

که آدم را سرشت.

لیلیت زندگی می کند در میان جریان های زیر آب.

اما ظهور می کند با ماه نو

و بیقرار پرواز می کند در شب های برفی،

دو دل در میان زمین و آسمان.

او چرخ می زند

غیرمنتظره صدا در می آورد در جلوی پنجره

آنجا که بچه های نوزاد در خوابند.

                         بعد جستجو می آغازد

و می کوشد که آنان را بکشد.

پس تو آویزان می شوی بر فراز تخت هایشان

قابی مدور با سه کلام.

اما عبث است هر آنچه او می کند: تمام آرزوهایش.

او با آدم در آمیخت، از پی گناه.

اما هر آنچه که زایید

روح هایی بودند بی اندام، بی قرار و آرام.

در کتاب کبیر آمده است

او زنی زیبا بود، تا به کمر.

باقی فانوس شیطان بود و نوری کم اثر.

ادامه‌ی مطلب

به دوستانم

دوستان عزیز، اینجا

به معنای تام تر کلام می گویم دوستان:

همسر، خواهر، همراهان، خویشاوندان،

همکلاسان، مردان و زنان،

کسانی که تنها یکبار دیده ام

یا تمام عمر ملاقاتشان کرده ام:

به این شرط که در بینمان، دست کم برای یک آن،

کشیده شده باشد تیغه ای،

ریسمانی درست و راست،

برای شما سخن می گویم، یارانم در این سفر

کُند، نه بی بهره از تلاش،

و همینطور برای شما که از کف داده اید

روح را، روان را، آرزوی زیستن را؛

یا هیچکس، یا کسی، یا شاید که فقط یکی، یا تو

که مرا می خوانی: به یاد آر آن زمان را

پیش از آنکه موم سفت شود،

وقتی هر کداممان مُهری بودیم.

هر کداممان مرقومه ای حمل می کنیم

از دوستی که در راه دیده ایم؛

در هریک، رد آن یک.

به نیکی یا که شر،

به خرد یا که جهل

هر کسی را یکی مُهری نهاده است.

 

اینک که زمان در منگنه می گذارد ما را به اضطرار،

و کارهایمان به پایان رسیده اند،

برایتان آرزویی دارم خُرد

که این خزان دراز باشد، و مهربان.

ادامه‌ی مطلب

میان دو تپه

میان دو تپه

شهری قدیمی پا بر جاست.

خانه ها از دور نمایانند

و سقف ها و درخت ها

و تار و تاریک،

و نم و شبنم

در آنجا.

 

دعاها خوانده می شوند

و آدم ها می آرامند

چون خواب آنجاست

و رد رویاها

همه جا.

ادامه‌ی مطلب

دعا

شما که زندگی می کنید در امانِ

خانه های گرمتان

که هر عصر باز می گردید تا بیابید

غذای گرم و چهره های مهربان:

 

 

تصور کنید این همان مردیست

که جان می کند در گل و لای

که هیچ نمی داند از آرامش

که می جنگد برای قرصی نان

که می میرد با یک آری یا یک نه.

تصور کنید این همان زنیست

بدون مو، بدون نام

دیگر بدون هیچ قدرتی برای یادآوری

چشمانش تهی، زهدانش سرد

به سان وزغی در زمستان.

 

تصور کنید که اینچنین بوده باشد:

من این کلمات را به شما فرمان می دهم

حک کنیدشان بر قلب هایتان

وقتی در خانه اتان هستید، وقتی در راه هستید،

وقتی به بستر می روید، وقتی بر می خیزید.

تکرارشان کنید برای فرزندانتان.

یا باز فرو می ریزد خانه اتان،

مرض به عجز می اندازدتان.

روی بر می گردانند از شما اعقابتان.

ادامه‌ی مطلب

بیدارباش

در شب های بیرحم، به رویا دیدن خو کرده بودیم

رویاهای وحشیانه شلوغ

که با جان و دل می دیدیم:

بازگشتن؛ خوردن؛ قصه گفتن.

تا فرمان صبحگاهی

با صدایی پایین و تحکم آمیز که

«خبردار»

و دل که در سینه فرو می ریخت.

 

اینک دوباره خانه هایمان را باز یافته ایم،

شکم هایمان سیر است،

وسط قصه ایم.

وقتش شده است.

به زودی باز می شنویم

آن فرمان عجیب را:

«خبردار»

ادامه‌ی مطلب

دعای خیر

 

پوست ترک بر می دارد مثل پوسته.

هیچوقت آب به اندازه نبوده.

 

تصور کن چکه ای از آن را،

پخش شدن قطره ای کوچک را،

طنینی در لیوانی حلبی را،

صدایی را از خدایی بخشنده.

 

گاه، وفورِ ناگهانیِ نعمت.

لوله آب شهری می ترکد،

نقره بر زمین می بارد

و جریانش پیدا کرده

خروش زبان ها را. از کلبه ها،

دسته دسته: تمام مردها، زن ها،

بچه ها از خیابان های دور و بر

هجوم می آورند، با کوزه هایشان،

برنجی، مسی، آلومینیومی،

سطل های پلاستیکی،

دست های جنون زده،

 

و کودکان برهنه،

فریادزنان در خورشید روان،

                            بهترین لحظات عمرشان

تا حد کمال جلا پیدا کرده،

نوری خیره کننده،

وقتی دعای خیر مترنم می شود

بر استخوان های کوچکشان.

ادامه‌ی مطلب

بازمانده

بار دیگر می بیند چهره های همراهانش را

کبود در نخستین پرتوهای کم سو،

خاکستری با غباری سیمانی،

شبح گونه در مِه،

رنگ پریده با مرگ در خواب نا آرامشان.

شباهنگام، در زیرِ بارِ سنگینِ

رویاهایشان، می جنبد آرواره هایشان،

به جویدن شلغمی نا موجود.

«عقب بایستید، مرا تنها بگذارید، آدم های در اعماق.

بروید پی کارتان. من حق کسی را نخورده ام.

نان کسی را نبریده ام.

هیچکس به جای من نمرده است. هیچکس.

به دنیای مِه آلودِ خودتان برگردید.

                          تقصیر من نیست که زنده ام

و نفس می کشم

                می خورم، می آشامم، می خوابم

و جامه بر تن می کنم.»

ادامه‌ی مطلب

سیاه و سفید

سیاهپوش اند همه مردم.

در خروج از ایستگاه ها، در تقلای ورود

به اتوبوس ها، در گذر از خیابان، در فشردگی

به روی پله های برقی

 

مثل حروفی هستند که می گریزند

از کلماتی که دست و پا می زنم تا بفهمم.

هیچ راهی نیست که ثابتشان کرد

چنانکه محو اَند در حرکت،

آینه هایی، شیشه ترک خورده ای.

 

می کوشم که بنویسمت

به روی این فضای سپید

به دستخط،

آرامَت کنم،

ساکنَت کنم،

بازوانم را به دورت حلقه کنم،

صورتت را لمس کنم،

رد گونه ات را بگیرم،

آنقدر در آغوشت بگیرم

که بخوانی

 

کلماتی را که مشغول سرِ هم کردنشان بوده ایم.

ادامه‌ی مطلب

کارت پستال هایی از خدا – ۱

آری، حس یک ملاقاتی را دارم،

یک جهانگرد در این دنیا

که خود زمانی آن را آفریده ام.

کمتر حرف می زنم،

مگر که راه بپرسم،

بی اعتماد به مترجمانم،

خسته از حرف هایی

که آنان به زبان نمی آورند.

قدم می زنم در خیابان های پر پیچ و خم،

راستی که گم می شوم،

به دنبال نشانه هایی می گردم

از گذشتۀ موعودِ دیگر.

 

اینجا، در این محل غریب،

در این زمان نامربوط،

من هیچ نیستم جز فضایی

که گاهی باید پر شود.

تصویرها یورش می آورند به من.

کارت پستال ها می افتند به روی صورت خالی من

با این تمنا که تمبر بخورند و فرستاده شوند.

 

«سه نقطۀ عزیز»

با که سخن می گویم؟

فکر کنم که شاید نشانی را اشتباه نوشته ام،

اما باز، این نیاز را حس می کنم

که برایت بنویسم؛

نه آنقدر به خاطر تو،

که به خاطر خودم،

 

تا این سدها را بردارم

از جلوی ترسم:

کارت پستال هایی از خدا.

گواهی که من اینجا بودم.

ادامه‌ی مطلب

کلمه درست

بیرون در،

 

در کمین در سایه ها،

 

یک تروریست هست.

 

 

 

این توصیف غلط است؟

 

بیرون در،

 

در پناه سایه ها،

 

یک مبارز آزادیخواه هست.

 

 

 

من درست نفهمیده ام.

 

بیرون، در انتظار در سایه ها،

 

یک جنگ طلب دشمن هست.

 

 

 

آیا کلمات چیزی نیستند

 

مگر پرچم هایی تردید افکن و در اهتزاز؟

 

بیرون در شما،

 

مراقب در سایه ها،

 

یک رزمجوی چریک هست.

 

 

 

خدا کمکم کند.

 

بیرون، در مبارزه با تمام سایه ها،

 

شهیدی ایستاده است.

 

من چهره اش را دیدم.

 

 

 

حالا دیگر هیچ کلمه ای نمی تواند کمکم کند.

 

درست بیرون در،

 

گمشده در سایه ها،

 

بچه ای هست شبیه بچه من.

 

 

 

یک کلام با شما.

 

بیرون درم،

 

با دستانی چه استوار،

 

چشمانی چه سرسخت،

 

پسری ایستاده است که شبیه پسر شما هم هست.

 

 

 

در را باز می کنم.

 

می گویم بفرمایید تو.

 

بیایید و با ما شام بخورید.

 

 

 

بچه وارد می شود

 

و با دقت، دم در،

 

کفش هایش را در می آورد.

ادامه‌ی مطلب

این اتاق

این اتاق فرو می پاشد

از درونش، تَرَک می زند

بر دیوارهای خودش

در جستجوی فضا، نور،

هوای باز.

 

تخت بلند می شود

از کابوس هایش.

از گوشه های تاریک، صندلی ها

بر می خیزند تا به ابرها بر خورند.

 

این است جا و وقتِ

زنده بودن؛

وقتی اثاثیه روزمره زندگیمان

می جنبند، وقتی ناشدنی از راه می رسد.

قوری ها و تابه ها به هم می خورند

در ضیافت، با سر و صدا می گذرند

از سر جماعت سیرها، پیازها و چاشنی ها،

به دور هواکش سقف پرواز می کنند.

هیچکس به دنبال در نمی گردد.

 

 در میان این همه هیجان

من مانده ام کجا

جا گذاشته ام پاهایم را، و چرا

 

دست هایم بیرون کف می زنند.

ادامه‌ی مطلب

آوازی که دوست داشتی

آوازی که دوست داشتی را می خوانم، عمر من

اگر بیایی و گوش کنی، عمر من

اگر بیاد آری دنیایی را که در آن زندگی می کردی،

بشنو آوازم را، روح من.

 

سکوت را نمی خواهم، عمر من،

چطور بدون فریاد وفاداریم اثبات می شود؟

کدام نشان مرا می شناساند، عمر من؟

 

همان گونه ام که از آنِ تو بودم، عمر من،

نه آرام، نه از یاد رفته، نه سرگشته.

با تاریکی بیا، عمر من،

اگر به یاد می آری این آواز را، عمر من،

اگر باز می شناسی آوازی را که بلد بودی،

اگر هنوز هم به یاد می آوری نامم را.

 

در فراسوی زمان و بی زمانی می مانم.

نترس از شب، مِه یا باران.

به دنبال ردی برو یا که هیچ ردی.

از همانجایی که هستی مرا بخوان، روح من!

و صاف به سمتم بیا، رفیق...

ادامه‌ی مطلب

شب و شمع

از بازیگوشی های گاه و بیگاه

 

شب هایی

که ستاره ای در آسمانش سو سو نمی زند

هشداری

که «به نفس کشیدن خطر مکن»

شمعی

که با بازدم تو خاموش می شود

تاریکی

دامن می گسترد

دنیایی می ماند

پر از کلمات حاضر

و تصاویر غایب

 

و ما سر گشتگان

همه هراسان

در شط شب

آویخته به زورق زبان

لب می گشاییم به بیان آرزوهای نا ممکنمان:

«چه می شد از سیل اشک هایم به روی زمین

درختی جوانه می زد با میوه های نور!»

«آرزوی محال بازگشت به شب های روشن،

خانه های خاطرات دور!»

«یک دم تماشای جهان،

فرار از کابوس های شاعر بخت برگشته کور!»

«لعنت بر این تاریکی

که انگار هجوم می آورد

چون سیلی به لانه یک مور!»

همه اش حرف های یک جور...

 

و با طلوع خورشید،

آن چشم های سرخ،

چهره های زرد،

باز پنهان می شوند پشت صورتک های غرور.

 

و تو لبخندی به لب می آری به زور،

لیک پس از آن

غرقه در شادی و سرور،

آرام با خود می گویی:

«باشید تا امشب

دوباره آن شمع را خاموش کنم!»

 

ک. م.

1389/12/29

ادامه‌ی مطلب

دهان

دهانی که در می کشد دهانم را.

دهانی که در کشیده است مرا:

دهانی که از دوردست می آید

تا با پرتو اَش روشن کند مرا.

 

سپیده ای که می بخشد شب هایم را

درخششی، سرخ وسپید.

دهانی میزبان دهان ها:

پرنده ای سرشار از پرنده ها.

ترانه ای که به هم می زند بال هایش را

 

از پایین وبالا.

مرگ که فرو کاهیده است به بوسه ها،

به آهستگی مردن از تشنگی،

تو می دهی سبزه های خونین را

با بال هایت دو موج بزرگ.

لب بالایی آسمان است،

و زمین است لب پایینی.

 

بوسه ای که می چرخد در تاریکی:

بوسه ای که غلتان می آید

از نخستین گورستان

تا آخرین ستارگان.

ستاره ای که لبت را نگه می دارد

گنگ و فروبسته،

تا شبنمی آسمانی می رسد از راه

که به لرزه افکند پلک هایت را.

 

بوسه ای که می کوچد به آیندۀ

دختران و پسران برنا،

که ترک نمی کنند خیابان ها را،

خالی نمی گذارند میدان ها را.

 

چند دهانِ بی دهانِ مدفون را

نبش قبر کرده ایم ما!

از دهانت می نوشم برایشان،

از دهانت به سلامتیشان،

تا فرو بیفتم در شراب

در گیلاس های عشقشان!

خاطرات اَند، خاطرات،

بوسه هایی تلخ و دور.

 

در دهانت غرق می کنم زندگیم را،

می شنوم نجواهای فضا را،

و انگار که ابدیت

به رویم خالی کرده است خودش را.

 

باید برگردم برای بوسه ات،

باید برگردم. غرق می شوم: فرو می افتم،

در نزول از میان قرن ها،

به سمت تپه هایی عمیق،

به سان بارشِ برفِ تب آلودِ

بوسه ها و عاشق ها.

 

دهانی که به در آورده است

پاک ترین سپیده را،

با زبان تو. سه واژه را

تو میراث داری، سه آتش را:

زندگی، مرگ، عشق.

باقی می مانند اینان

نبشته بر لبان تو.

 

ادامه‌ی مطلب

در خزان

می دانم هستند کسانی که بپرسند:

چرا او چون گذشته نمی خواند

همان ترانه های سرکش را؟

اما آنان ندیده اند زحمات یک ساعت،

کار یک دقیقه، نوابغ یک سال را.

 

من درختی سالخورده ام،

که وقتی بزرگ می شدم،

با صدایی شیرین و زیر لب زمزمه می کردم،

چون نسیم نوازشم می کرد.

اینک دیگر زمان لبخندهای جوانی گذشته است:

اینک بگذار تندباد به خواندن وا دارد قلبم را.

ادامه‌ی مطلب

میرایی

درخت خوشبخت است که کمتر حساس است؛

سنگ خارا خوشبخت تر که هیچ چیز را حس نمی کند:

هیچ دردی به بزرگی زنده بودن نیست،

هیچ باری سنگین تر از زندگی با آگاهی.

 

بودن، و هیچ ندانستن، و راهی نداشتن

و هولِ بوده باشیدن، و ترس های آینده...

و ترس مسلم از فردا مردن،

و رنج کشیدن، تمام عمر را، تاریکی را،

 

و آنچه نمی دانیم و به زحمت به آن شک داریم را...

و جسمانیتی که ما را وسوسه می کند با خوشه های انگور،

و مقبره ای که ما را انتظار می کشد با روایحِ مجلس ختم،

و ندانستن آنکه به کجا می رویم

و بهر چه آمده ایم!

ادامه‌ی مطلب