قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 8)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

و تو هم باید بمیری، غبار محبوب

 و تو هم باید بمیری، غبار محبوب
و در هیچ سرایی حفظت نمی‌کند تمام زیباییت؛
این دست بی‌نقص و پرطراوت، این سَرِ بی‌نظیر،
این بدنِ از شعله و پولاد، به نزد تندباد مرگ،
یا به زیر شبنم پاییزیش،
به سان برگی خواهد بود،
مُرده، نه کمتر از
نخستین برگی که فرو افتاد،
آن شگفت که رخت بر بست،
دگرگون شد، بیگانه گشت، فرو پاشید، از دست رفت.
در اجل تو، عشق من دست نخواهد یافت به توم.

با وجود تمام عشقم، تو برخواهی خاست
در آن روز و در هوا فروخواهی ریخت
بی‌نشان به سان گلی قدر ندیده،
فارغ از آنکه چقدر زیبا بودی
یا چقدر محبوب فراتر از هر آن چیز دیگری که می‌میرد.

 

ادامه‌ی مطلب

علف

 جسدهاشون رو تلنبار کنین روی هم توی اوسترلیتز و واترلو.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم-
من علفم؛ روی همه‌شون رو می‌پوشونم.
و تلنبارشون کنین روی هم توی گتیسبورگ.
و تلنبارشون کنین روی هم توی ایپره و وردون.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم.
دو سال دیگه، ده سال دیگه، مسافرا از راهنما می‌پرسن:
اینجا کجاس؟
ما کجاییم؟
من علفم.
بذارین من کارمو انجام بدم.

ادامه‌ی مطلب

خاکسترهای حیات

 عشق رفته و مرا تنها گذاشته و روزها شبیه هم‌اَند؛
باید بخورم، و می خوابم – و ای کاش آن شب از راه برسد!
اما آه! – بیدار دراز کشیدن و به ضربه ساعت‌های دیرگذر گوش دادن!
ای کاش باز روز بیاید! – با سپیده‌دمی در همین نزدیکی!

عشق رفته و مرا تنها گذاشته و نمی‌دانم چه کنم؛
این و آن و آنچه تو می‌کنی، در چشم من همه شبیه هم‌اَند؛
اما هر کاری که شروع می‌کنم، قبل از آنکه به جایی برسم، رها می‌کنم،-
تا آنجایی که من می‌بینم، هیچ چیز به دردی نمی‌خورد!

عشق رفته و مرا تنها گذاشته و همسایگان به در می‌کوبند و عاریه می‌گیرند،
و مثل خاییدن یک موش، زندگی هم تا ابد ادامه دارد،-
و فردا و فردا و فردا و فردا
باز هم همین خیابان کوچک است، همین خانه کوچک.

ادامه‌ی مطلب

جغرافیاهای خیالی

اگر نبود
به خاطر آن صبح پاییزی
دم ملتهبِ
شهرِ گردن‌زده
سکوت فرو افتاده
همچون پرده‌ای سرخ
ادامه می‌دادیم شرط‌بندی را
بر بخت‌های کوچک
در نبردهایی خیالی
در جغرافیاهایی خیالی
خیره به سایه‌هایمان
کش آمده تا مرز پوچی
در آیینه‌های دغل
 
قدرتمندان تنهایند
قدرتمندان درمانده‌اند

و چه آسیب‌پذیر
با خوش خیالی رویاهایشان را پرواز می‌دهند
به فراسوی جایی
که دیگران حتی با چشم
دنبالشان کنند.
از آن بالا همه چیز شبیه هم به نظر می‌رسد:
مردگان مثل مردگان
زندگان مثل بیهودگیشان.

ادامه‌ی مطلب

جفت بریدن

فرشتگان نه پرنده‌اند
نه انسان
بیهوده است نشان دادنِ
اندام بچگانه گوشت آلودی
با بال‌های پلیکان
بر فراز تختخواب
یا در کنج ناخوشایند پرستشگاه.
کلماتِ جفتِ هم
فرشتگانی هستند
زاییده توهمی از حیاتی دیگر
که چه بعید است رسیدن به آن.

ادامه‌ی مطلب

معترض گریزان از خدمت

می‌میرم، اما
این تنها کاری‌ست که برای مرگ می‌کنم.
صدایش را می‌شنوم که اسبش را از اصطبل به بیرون می‌آورد؛
صدای پاها را به روی زمین می‌شنوم.
او عجله دارد؛ در کوبا کار دارد،
در بالکان، امروز صبح چندین احضاریه دارد.
اما من افسار نگه نمی‌دارم
وقتی او می‌خواهد اسب را زین کند.
و او خودش باید سوار شود:
من برای او قلاب نمی‌گیرم.
 
هرچند با شلاقش شانه‌هایم را بنوازد،
نمی‌گویم که روباه به کدام سو گریخت.
پایش به روی سینه‌ام، باز نمی‌گویم که کجا
در مرداب پنهان شده است پسرک سیاه.
می‌میرم، اما این تنها کاری‌ست که برای مرگ می‌کنم؛
من جیره بگیر او نیستم.
به او نه جای دوستانم را می‌گویم
و نه جای دشمنانم را.
هرچند وعده‌های زیادی به من می‌دهد،
مسیر خانه کسی را به اونشان نمی‌دهم.
مگر من جاسوسی هستم در سرزمین زندگان
که باید آدم‌ها را به مرگ تحویل دهم؟
برادر، اسم شب و نقشه‌های شهرمان
در نزد من در امان است؛
هیچوقت نمی‌توانی از طریق من به جایی برسی.

ادامه‌ی مطلب

شورشی

وقتی همه موهاشون کوتاهه، شورشی می ذاره موهاش بلند شه.

وقتی همه موهاشون بلنده ، شورشی موهاش رو کوتاه می کنه.

وقتی همه وسط کلاس صحبت می کنن، شورشی یک کلمه هم حرف نمی زنه.

وقتی هیچکس وسط کلاس صحبت نمی کنه، شورشی قشقرق راه میندازه.

وقتی همه یه شکل می پوشن، شورشی لباس خوب تنش می کنه.

وقتی همه خوب می پوشن، شورشی با ملاحظه کاری لباس تنش می کنه.

کنار کسایی که سگ دوست دارن، شورشی می گه گربه رو ترجیح می ده.

کنار کسایی که گربه دوست دارن، شورشی از سگ تعریف می کنه.

وقتی همه لب باز می کنن به تحسین خورشید، شورشی از نیازِ به بارون دم می زنه.

وقتی همه از اومدنِ بارون خوشحالی می کنن، شورشی غصه نبودنِ خورشید رو می خوره.

وقتی همه می رن گردهمایی، شورشی می مونه خونه و کتاب می خونه.

وقتی همه می مونن خونه و کتاب می خونن، شورشی می ره گردهمایی.

وقتی همه می گن بله اگه امکانش باشه، شورشی می گه نه متشکرم.

وقتی همه می گن نه متشکرم، شورشی می گه بله اگه امکانش باشه.

چقدر خوبه که ما شورشی ها رو داریم،

شاید فکر کنی انقدرها هم خوب نباشه که خودت یکی از اونا باشی.

ادامه‌ی مطلب

کدامین لب ها را لب های من بوسیده اند

 

کدامین لب ها را لب های من بوسیده اند، و کجا، و چرا،

از یاد برده ام، و کدامین بازوان آرمیده اند

تا به صبح به زیر سر من؛ اما باران

امشب سرشار است از اشباح، که آهسته تقه می زنند و آه می کشند

به روی پنجره و سراپا گوش اَند برای پاسخی،

و در قلبم دردی خاموش تیر می کشد

برای پسرکانی به یاد نیامدنی که دیگر بار

با خروشی در نیمه شب به من رو نمی کنند.

بدینسان در زمستان، درختی تنها می ایستد

که هیچ نمی داند کدامین پرندگان ناپدید شده اند یک به یک،

اما خوب می داند که شاخه هایش از پیش خاموش ترند:

نمی توانم بگویم کدامین عشق ها آمده اند و رفته اند،

فقط می دانم که تابستان سرودی جاری کرد در من

برای مدتی کوتاه، که دیگر سرودی در من جاری نیست.

ادامه‌ی مطلب

در پی آشویتس

خشم،

به سیاهی قلابی،

مرا فرا می گیرد.

هر روز،

هر نازی

می برد نوزادی را در ساعت هشت صبح

و سرخش می کند برای صبحانه

در تابه اش.

 

و مرگ با چشمی بی تفاوت می نگرد

و چرک زیر ناخنش را پاک می کند.

 

آدم شر است،

با صدای بلند می گویم.

آدم گُلیست

که نباید بسوزد،

با صدای بلند می گویم.

آدم

پرنده ایست پر از لجن،

با صدای بلند می گویم.

 

و مرگ با چشمی بی تفاوت می نگرد

و ماتحتش را می خاراند.

 

آدم با پنجه های صورتی کوچکش،

با انگشتان سحرآمیزش،

نه معبد،

که متروک است،

با صدای بلند می گویم.

کاش آدم هیچوقت دوباره فنجان چایش را بلند نکند.

کاش آدم هیچوقت دوباره کتابی ننویسد.

کاش آدم هیچوقت دوباره کفش به پا نکند.

کاش آدم هیچوقت دوباره چشم ندوزد،

در شبی لطیف در ماه ژوئیه.

هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت.

همه اشان را با صدای بلند می گویم.

 

از خدا می خواهم که نشنود.

ادامه‌ی مطلب

شعر در مترو

خواننده های مغرور

پشت روزنامه های بلند پنهان می شوند.

 

جوانان همه دست و پاهایی هستند

که جوانی انداخته از رمق.

 

جهانگردان شق و رق نشسته اند

بی اعتماد به همه چیز.

 

فقط مستان و دیوانگان

شوق حرف زدن دارند.

 

فقط شاعر

شعرش را دنبال می کند در میان تبلیغات.

 

فقط شخصی سالخورده

این درخواست را با دقت می خواند

که «صندلی خود را

به اشخاص سالخورده بدهید.»

ادامه‌ی مطلب

تمام طول روز

تمام طول روز در باد و مِه،

موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را

به سمت صخره های پایدار.

پسرم... او به دریا رفت مدت ها و مدت ها قبل

طره های قهوه ای از زیر کلاهش به بیرون می لغزید

نگاهم کرد با آن چشمان آبی و پولادین

آراسته، راست قامت، و راست، به دورها قدم گذاشت

پسرم... او به دریا رفت.

تمام طول روز در باد و مِه،

موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را

به سمت صخره های پایدار.

ادامه‌ی مطلب

دختر بچه پمپئی

 

چون اضطراب هر کس از آن خود اوست،

ما بارها سهم خود را زندگی می کنیم،

کودکی ترکه ای،

لرزان چسبیده به مادرت،

انگار که سیاه شده آسمان ظهر،

می خواستی دوباره پا بگذاری به وجود او.

فایده ای ندارد، چون هوا مسموم شده.

ز صافی گذر کرده تا تو را بیابد از میان پنجره های بسته،

در خانه خاموشت با آن دیوارهای ضخیم،

که زمانی شاد بود با آوازت، با خنده شرماگین ات.

قرن ها گذشته است، خاکستر سخت شده است

تا محبوس کند آن اندام های ظریف را تا ابد.

بدینگونه است که تو با ما می مانی، قالب پیچ در پیچ گچی،

رنج بی پایان، شاهد سهمناک

که چه اندازه ارزش دارد دانه های غرورمان برای خدایان،

هیچ چیز باقی نمانده از خواهر دور افتاده ات،

دختری هلندی محبوس در چار دیواری

که می نوشت از جوانی بی فرداهایش.

خاکستر خاموشش را باد پراکنده،

عمر کوتاهش در دفتری مچاله بسته شده،

هیچ چیز باقی نمی ماند از دختر محصل هیروشیمایی،

شبحی نقش بسته بر دیوار از نور هزار خورشید،

قربانی پیشگاه ترس.

ای قدرتمندان زمین، اربابان سم های جدید،

نگهبانان غمگین آخرین تندر،

شکنجه هایی که آسمان نازل می کند بر سرمان کافیست.

پیش از آنکه انگشت خود را بفشارید، درنگ کنید، فکری کنید.

ادامه‌ی مطلب

همه اش همین

و همه اش همین؟

و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟

و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد،

وای – چرا، وای – چرا؟

 

و تو به کوه نگاه خواهی کرد

و کوه به تو نگاه خواهد کرد

و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی

و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد؟

همه اش همین؟

دروازه ها دوباره هرگز – هرگز باز نخواهند شد؟

 

فقط باد و غبار

و لولاهای زنگ زدۀ در و اکتبر نالان

و وای – چرا، وای – چرا، در برگ های خشک نالان.

همه اش همین؟

 

هیچ چیز در هوا نیست جز ترانه ها

و هیچ ترانه خوانی، هیچ دهانی که بلد باشد ترانه ها را؟

تو به ما می گویی زنی با درد دل این را به تو گفته است؟

همه اش همین؟

ادامه‌ی مطلب

برای آدولف آیشمان

 

برای آدولف آیشمان 

 

 

باد می وزد آزاد بر فراز دشت هایمان،

دریای زنده می کوبد تا ابد بر ساحل هایمان.

انسان زمین را بارور می کند، زمین به او میوه و گل می دهد.

انسان در شادی و رنج زندگی می کند؛ امید می بندد، می هراسد، نسل هایی دوست داشتنی تولید می کند.

 

و تو از راه می رسی، دشمن گرانقدر من...،

مخلوقی حاشا کننده، مردی با حلقه مرگ.

اینک چه می توانی بگویی، در پیشگاه جمع ما؟

به خدا قسم می خوری؟ به کدام خدا؟

شادمان به درون گور می جهی؟

یا آخر هم، به سان انسان صاحب صنعتی

که عمرش بسی کوتاه بود برای هنر دیرپایش،

افسوس می خوری بر کار نا تمامت،

که هنوز سیزده میلیون زنده اند؟

 

آه، ای فرزند مرگ، ما آرزو نمی کنیم مرگ تو را.

باشد که بیش از هر کس دیگری عمر کنی.

باشد که پنج میلیون شبِ بیخواب سحر کنی.

و باشد که هر شب بیایند به ملاقاتت رنج های هر آنکه دید

بسته می شود در پشت سرش دری، که راه بازگشت را می بندد.

هر آنکه دید دورش را تاریکی فرا می گیرد، هوا پر از مرگ می شود.

 

بیست ژوئیه هزار و نهصد و شصت

ادامه‌ی مطلب

خواندن

 

 

اما بعد ما شروع کردیم به خواندن...

 

آوازهای احمقانه زیبایمان را.

 

وقتی تمام شد، باز همه چیز

 

همان جور بود که همیشه بود.

 

 

 

یک روز هیچ نبود بیش از یک روز:

 

هفت تایش هفته را می ساخت.

 

                         کشتن

 

شر بود در نظر ما،

 

                           مردن

 

چیزی در دوردست.

 

 

 

و به سرعت می گذشتند ماه ها،

 

اما هنوز هم باقی بودند بسیاری از آنها!

 

ما باز هم همان مردان جوان بودیم:

 

نه شهید، نه شنیع، نه قدیس.

 

 

 

این به ذهن می آمد و چیزهایی دیگر

 

             وقتی که ادامه می دادیم ما

 

به خواندن؛

 

                        اما همه

 

شبیه بودند به ابرها،

 

دشوار برای توضیح دادن.

ادامه‌ی مطلب