قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 12)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

چه می خواهد این باد تلخ

چه می خواهد این باد تلخ

که از گنداب ها بر می خیزد

پنجره را با زور باز می کند

وقتی در آغوشم لباس به تو می پوشانم؟

 

که بر ما تسلط پیدا کند، ما را به زانو در آورد.

 

تحت سلطه، به زانو در آمده،

خون هر دوی ما سرازیر می شود.

دیگر چه می خواهد این باد

که هر لحظه تلخ تر می شود؟

 

که ما را از هم جدا کند.

ادامه‌ی مطلب

چه اندک

چه اندک گفتم.

روزها کوتاه بودند.

 

روزهای کوتاه.

شب های کوتاه.

سال های کوتاه.

 

چه اندک گفتم.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

 

دلم گرفت

از شادی،

نومیدی،

اشتیاق،

امید.

 

آرواره های آن نهنگ

راهم را بست.

 

برهنه آرمیدم

بر ساحل جزایر مطرود.

 

نهنگ سفید جهان

فرو داد مرا در اعماق سیاه چال هایش.

 

و من دیگر نمی دانم

از این همه، کدام یک واقعی بوده است.

 

برکلی

1969

ادامه‌ی مطلب

پنج

5

اگر به غریزه مردم تن در دهم

این میزبان من ترک نمی خورد.

زیبایی از جسم به بیرون می لغزد.

روح واقعیت بوی دیگری می گیرد.

هر چه معمولیست در هم می شکند.

دهه های جاری بر لبانم می کوشند

رویاهایی را به تور بیندازند

که دوره اشان دیگر به سر آمده

تا دوباره دوره اشان سر برسد.

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

ادامه‌ی مطلب

سه

3

رفتی که دزدکی گوش کنی در زیر درختان بید.

خودِ خدا هم غلتید

به روی مِهی که ساحل را گرفته بود.

رودخانه ای بدون موج.

عطر عصرانه کیک گرم کشمشی.

تو خوشحال بودی.

مدت ها بود که در این حس و حال نبودی.

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

ادامه‌ی مطلب

یک

 

 

1

 

شرماگین و شوربخت

که می بینیم پوسیده می شود این درخت.

پرنده شیرین بهشتی من!

مرا بلند می کنند نُه جفت دست.

                                                    گذشته

از هم فرو می پاشاندم، بازم می سازد.

نامرئی بودنم امان من است.

و روز قدسی من

به درون نخستین شعاع آفتاب می لغزد.

در اندرون تمام خانه، چشم هایم آرام می گیرد.

با پر پرنده بهشتی.

                     در شعر

تفاوت معنا ندارد.

برگ ها هستند که تازه می شوند.

ترنوو و کاخ ها.

رودخانه ها و شامگاهان در میان درختان بید.

ستارگان خرامان

تیغ های جراحی را صیقل می دهند

که لبه هایشان مخمل آبی را بشکافد

تا مردگان شفا پیدا کنند.

تا کودکان نیاکانی داشته باشند.

 

ای عشق، تو اینجا بمان!

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

 

ترنوو: نام منطقه ای در جنوب سارایوو

ادامه‌ی مطلب

دستت را به من بده

دستت را به من بده، با من برقص،

دستت را به من بده، دوستم داشته باش.

چون گلی تنها خواهیم بود ما،

چون گلی تنها، و دیگر هیچ.

 

یک ترانه را با هم می خوانیم،

با یک آهنگ با هم می رقصیم.

چون سبزه ها باد می لرزاند ما را.

چون سبزه ها و دیگر هیچ.

 

نام تو رزا، نام من امید:

تنها نامت فراموش می شود،

چون ما رقصی خواهیم بود

به روی تپه و دیگر هیچ.

ادامه‌ی مطلب

تحلیل تنهایی

نگهبان کانال هایی طولانی در میان صحرا؟

ارتش یک نفره برای قلعه ای در میان شن ها؟

هر کسی که بود...

در سپیده دم، کوه هایی چین خورده دید

رنگ خاکسترها، بر فراز تاریکی مذاب،

اشباع شده از بنفش، در آغاز جریان سیالی سرخ،

تا باز ایستادند، بیکران، در نور نارنجی.

روز بعد از روز. و پیش از آنکه دریابد، سال بعد از سال.

با خود اندیشید برای کیست این شکوه؟

فقط برای من؟

اما باز دیری پس از هلاک من به جا خواهد ماند.

در چشم بزمجه چگونه دیده می شود؟

یا وقتی پرنده ای مهاجر می بیندش؟

اگر من تمام بشریت بودم،

بدون من هم همین بودند که هستند؟

و فهمید که نالیدن هیچ سودی ندارد،

که هیچکدامشان نجاتش نمی دهند.

ادامه‌ی مطلب

رویارویی

به پیش می تاختیم از میان دشت های یخزده در یک واگن در سپیده دم.

گل سرخی در تاریکی.

 

و ناگهان خرگوشی از میان جاده گذشت.

یکی از ما با دست نشانش داد.

 

مدت ها گذشته است. امروز هچیچکدامشان زنده نیستند.

نه خرگوش، و نه آن مرد که اشاره کرد.

 

آه، ای عشق من، کجایند، به کجا می روند

تکان سریع یک دست، توالی یک حرکت، صدای خشک سنگ ها.

نه از سرِ اندوه، که از سرِ شگفتی می پرسم.

 

ویلنو - 1936

ادامه‌ی مطلب

مرثیه

ابرهای پرواز، بادبان های شوق، یاران درختان

.بر گنبد آسمان

در برابر دستانی بسته، سری رنج دیده، خم می شود سرم

گرسنه است آغوشم.

پرنده دراز سیاهی که زیر پایت شنا می کند:

قلبم.

چگونه از دامن عصبیت به جنگل های زرین بگریزم،

آی ابرهای پرنده.

چگونه خراب، اندوهناک، بازگردم

به سیال بودنتان، به پروازتان؟

دستانم میخ کوبیده، صلیبی به دنبالم،

ماموریت مرگ.

                                پس این خاکِ  نکاشته

                   توده می شود،

سخت می شود.

شهرها در آتش اَند.

به روی خاک، منم گور خودم؟

منم امید خودم؟

آی ابرهای خاموش! از کنارم گذر کنید، ای نورهای غوطه ور،

سایه های دور.

نامتان را می نهم ایمان. نامتان برای من: اندوهِ غبار،

تابوت، انسان.

 

سپتامبر 1942

ادامه‌ی مطلب

آه، سکوت غمگین من

تو، سکوت غمگین من،

غمگینی ستارگان کوچک،

تو را جستجو می کنم، به پیش می خوانم،

در آغوشت می گیرم.

 

چطور آن جسم سخت

بدل می گردد در دستانم

به شن یا رس

هر کدامشان در آرزوی گناه.

 

چطور هر گلی که نوازش می کنم

سیاه می شود

خِش – خِشِ درختان گنگ می شود

ابرهای بالای سرم به توفان مبدل می شود.

 

چطور نادیده در می گذرم

بی ارج و قرب برای خودم،

و پیش از آنکه تندیسی بسازم،

مرمر را از هراس پر می کنم.

 

چطور گوش فرا می دهم

به تندری در بهشت هراس،

خدا را می خوانم

برای هر کردارم؟

 

پس من، تراشه ای کوچک

از درخت تنومند عدالت،

،غریبه ای هستم در نظر خودم،

بیگانه ای در نظر خدایم.

 

پس من خودم می شنوم

خاکستر می شوم، فرو می ریزم.

هر چقدر جسمم تحلیل می رود،

بیشتر به روحم ایمان می آورم.

 

یک نوامبر 1942

ادامه‌ی مطلب

پنجره های گوتیک

1

با من سخن نگو.

خاموش نگه دار زبان دو سرت را.

 

به من نگاه نکن.

دوست ندارم چشمانت را.

به من می نگرند چشمانی از هم جدا.

آرام به سان پنجره های شکسته گوتیک.

 

آنان را  نشانه می رود خورشید.

خورشید خودبین.

شلیک می کند از میانشان

با هزاران پیکان.

 

رخنه می کنند به درونشان ستارگان

در شب های دراز بی صدا

با دشنه های تیز.

به رقص در می آیند نوک های براق تیزشان

در مقابل چشمان درشت بی حرکت.

چهره ماه گشوده:

مثل غاری روشن

دهانش با خمیازه ای

پر از تکان های عظیم قهقهه.

 

قدیسگان مردند

با چهره های دراز نورانی.

باز ایستادند

بال های تیرخورده فرشتگان سپید

بسته شدند چشمان نازک بیدار جهان.

مرگ درخشان سرد

بر سرپنجه شعاع های نور ستارگان.

لغزید به درون خلاء

لودگی ماه مست.

 

به من نگاه نکن.

خیره می شوند به من چشمانی از هم جدا.

نازک. تهی. بیجان.

اندوهبار.

 

2

شباهنگام یاقوت ها درخشیدن می گیرند

بر سینه هایت، ماگدالنا.

دو یاقوت سرخ در زیر حجابی خاکستری.

 

در تاریکی کلیسای جامع.

در نور سپید شمع های خاموش شده.

آن حجاب را بردار.

 

به کناری بیندازش: خِش – خِشِ خشک گناه

در عطر دعاهایت.

با بوسه ای خشک

ستارگان فرو خواهند ریخت

از سرت.

با فورانی زلال

ستارگان خواهند ریخت

از چشمانت به درون دهان گشاده ام.

یاقوت های اندامت

فرو خواهند افتاد در آغوشم.

ماه لیس خواهد زد بالای ران هایت را

با زبان سرخ شهوت.

 

حجابت را بردار، ماگدالنا.

فردا خواهی ایستاد

در نورِ نَم – نَمِ خورشید

برهنه. تحقیر شده.

از آنِ من.

 

3

بازوانی سپید در آسمان.

پاهایی سپید به روی صخره.

قدیسگانی سپید در پنجره هایی بلند.

قدیسگان در نورهایی سرخ.

اندامشان پیچیده در حجابی سرخ.

 

من فرشته ای مرمرینم.

فرشته ای بی ایمان.

پاهایی سپید.

بازوانی سپید.

اندامی پیچیده در کتانی خاکستری.

آن فرشته که قدیسگان را عزیز می دارد.

 

قدیسگان در پشت پنجره برهنه می شوند.

خورشید به پشتشان چشم می دوزد.

زردها. سرخ ها.

قدیسگان به آرامی برهنه می شوند.

اندامشان بخار می شود.

تنها بازوانشان به جای می ماند.

تنها پاهایشان به جای می ماند.

نشانی در آسمان آبی.

تنهایی به روی صخره ای سپید.

صلیبی سیاه در هم می شکند

در چشمان باستانی کلیسای جامع.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب

کودکی در پرو

از آنجا که بدنش از کمر پیچ خورده است

 

از آنجا که از فریاد کشیدنش گذشته است

از آنجا که بوی گندش بلند شده است

از آنجا که ضعیف تر از آنست

که به زیستن ادامه دهد

نظام باید سرزنش شود

باید از زیستن باز ایستد

 

از آنجا که بدنش از کمر پیچ خورده

توضیحات تو هم پیچ و واپیچ شده

از آنجا که از فریاد کشیدنش گذشته

تو نمی توانی فریادش را خاموش کنی

از آنجا که بوی گندش بلند شده

بوی گند کل نظام هم بلند شده

با آن شدتی که به زیستن ادامه دهد

تا بهشت برین

همانجایی که او نمی تواند قدم بگذارد

ادامه‌ی مطلب

یک ساعت

یک ساعت وقت گذاشته ام

برای تصحیحِ

شعری که نوشته ام

 

یک ساعت

معنیش این است: در این زمان

هزار و چهار صد بچه کوچک مردند از گرسنگی

 

چون در هر دو ثانیه و نیم

یک بچه زیر پنج سال در این جهان

می میرد از گرسنگی

 

در این یک ساعت

مسابقه تسلیحاتی هم ادامه پیدا کرد

و شصت و دو میلیون و هشتصد هزار دلار

خرج شد در این یک ساعت

برای دفاع قدرت های مختلف

در برابر یکدیگر

چون هزینه نظامی جهان

در این لحظه، بالغ است بر

پانصد و پنجاه میلیارد دلار در سال

کشور ما هم

می دهد سهم خود را

 

این سوال پیش می آید

که آیا هنوز هم معنایی دارد

شعر نوشتن

در این وضع و اوضاع

 

شاید درست باشد

که بعضی اشعار

درباره مخارج نظامی و جنگ اَند

و بچه های گرسنگی کشیده

اما بقیه

درباره عشق است و پیرانه سری

مرغزارها و درخت ها و کوهستان ها

و درباره شعرها و تصویرها

 

واقعا اگر

به خاطر این چیزهای دیگر نبود

هیچکس به راستی اهمیتی نمی داد

به بچه ها و صلح.

ادامه‌ی مطلب

بر فراز گل سرخی که عروج می‌کند

جان خواهیم داد بارها و بارها بر این ساحل، بر کرانه‌های نور
گل سرخ انکار می‌کند زندگینامه‌اش را، فرو می‌افتد از سویی
بر فراز کیلومترها و کیلومترها جنگل بی‌انتها
بر فراز معماریِ سایه افکنِ این زمین بر عشق دیرینه‌اش
بر فراز گل سرخی که عروج می‌کند به ریخته‌گریِ ابرها با هوا


۱۹۹۰

ادامه‌ی مطلب

بچه اروپا

1

ما که ریه هایمان را از شیرینی روز پر می کنیم

ما که در ماه مه شکوفه دادن درختان را می ستاییم،

بهتر از آنانی هستیم که هلاک شدند.

 

ما که از غذاهای غیر بومی می چشیم،

و از سرمستی های عشق لذت وافری می بریم،

بهتر از آنانی هستیم که مدفون شدند.

 

ما از کوره های آتش، از پشت سیم خاردارها

که بر فرازشان بادهای خزان هایی بی پایان زوزه می کشیدند،

ا که جنگ هایی را به یاد می آوریم که در میانه اشان مجروحان.

در تشنج های درد می غریدند.

ما، با حیلت و دانش خودمان نجات پیدا کرده ایم.

 

با اعزام دیگران به موقعیت هایی بی دفاع

با نهیب هایی بلند بر آنان که جنگ را ادامه دهید

خود در یقین هدفی از دست رفته در حال عقب نشینی.

 

با حق انتخاب میان مرگ خود یا دوستی دیگر

او را برگزیدیم، با این فکر ناشی از بی تفاوتی

که بگذار کارش زود ساخته شود

 

ما که درهای اتاق های گاز را مهر و موم کردیم، نان دزدیدم

با علم به آنکه تحمل روز آینده دشوارتر از روز گذشته خواهد بود.

 

آنگونه که درخور انسان هاست، نیک و بد را کشف کردیم.

خرد پر خطر ما را مانندی در این سیاره نیست.

 

این یکی را اثبات شده بیانگار که ما بهتر از آنان بودیم،

 

از آن سست عنصران فریب خورده آتشین مزاج،

بی اعتنایان به زندگی هایشان.

 

 

2

قدر میراث مهارت هایت را بدان، بچه اروپا.

میراث دار کلیساهای جامع گوتیک، یا کلیساهای باروک.

 

یا کنیسه هایی پر از شیون مردمانی زیان دیده،

فرزند خلف دکارت و اسپینوزا، میراث خوار واژه "شرف"،

طفل پدر مرده لئونیداس

قدر مهارت هایی را بدان که در زمان وحشت به کف آوردی.

 

تو ذهن تیزی داری که بی درنگ می بیند

خوب و بد هر موقعیت را.

تو ذهنی پر کار و پرسشگر داری که از عیش هایی لذت می برد

ناشناس برای نسل های قبلی.

 

همین ذهن راهنماییت می کند که باز نمانی

از دیدن درستی پندی که تو را می دهیم:

بگذار ریه هایت از شیرینی روز پر شود

که در این مورد، ما قوانینی سخت، ولی عاقلانه داریم.

 

3

نمی توانی هیچ سوالی درباره قدرتی پیروز بپرسی

ما زندگی می کنیم در عصر عدالت ظفرنمون.

 

از قدرت چیزی نگو، یا متهم می شوی

به حمایت پنهانی از دیدگاه های سرنگون.

 

آنکه قدرت دارد، با منطقی تاریخی به آن دست یافته.

با احترام در برابر آن منطق سر خم کن.

 

بگذار لب هایت، فرضیه ای را به زبان آورند

بی آنکه بدانند دست ها در آزمایش تقلب می کنند.

 

بگذار دست هایت، در آزمایش تقلب کنند

بی آنکه بدانند لب هایت فرضیه ای را به زبان می آورند.

 

فرا بگیر با دقتی خالی از خطا، آتش را پیش بینی کنی

 

آنگاه برای اثبات پیش بینی، خانه را بسوزانی.

 

4

درخت دروغ خود را از یک دانه منفرد حقیقت برویان.

به دنبال کسانی نیفت که برای تحقیر واقعیت، دروغ می گویند.

 

بگذار دروغت حتی از خود حقیقت منطقی تر باشد

تا شاید مسافران خسته در دروغ آرامش پیدا کنند.

 

پس از "روز دروغ"، در حلقه هایی منتخب درآ

در زمان یادآوری کردار واقعی اَت، از شدت خنده به لرزه بیفت.

 

نام تملق گویی شده است: تفکر روشن بینانه.

نام تملق گویی شده است: استعداد بزرگ.

 

ما، آخرین کسانی که هنوز از بدبینی لذت می بریم

ما، که حیلتمان به یأس بی شباهت نیست.

 

اینک نسلی نو، بی درک طنز، سر بر می آورد

آنچه ما با خنده می پذیرفتیم را با صداقتی مرگبار قبول می کند.

 

5

بگذار سخن بگویند واژگانت نه از طریق معنایشان

بلکه از طریق آنانی که سخن می گویند بر ضدشان.

 

تیغت را با واژگانی دوپهلو به روز کن.

واژگان مفهوم را به اسفل السافلین کلمات پرتاب کن.

 

قضاوت مکن هیچ کلمه ای را پیش از ارزشیابی تصدی گران

در برگه های پرونده هایشان بر اساس گفتار بزرگانشان.

 

صدای شهوت از صدای خرد برتر است.

مردمان بی شهوت نمی توانند تاریخ را تغییر دهند.

 

6

هیچ کشوری را دوست ندار: کشورها زود محو می شوند.

هیچ شهری را دوست ندار: شهرها زود ویران می شوند.

 

یادگارها را به زباله دان بینداز، یا از میزت

بخاری سمی و خفقان آور بلند می شود.

 

مردم را دوست ندار: مردم زود هلاک می شوند.

یا زیان می بینند و از تو کمک می خواهند.

 

به تالاب های گذشته چشم ندوز.

سطح زنگار گرفته اشان آیینه ای می شود

برای چهره ای متفاوت از آنچه انتظار داری.

 

7

آنکه به تاریخ استناد می کند، همیشه در حاشیه امنیت است.

 

مردگان نمی توانند بر خیزند و علیه او شهادت دهند.

 

 

می توانی برای هر کاری که دوست داشته باشی، متهمشان کنی

جوابشان همیشه سکوت خواهد بود.

 

چهره های تهیشان از اعماق تیره بیرون می آید

تو می توانی با هر ظاهری که می خواهی پرشان کنی.

 

مغرور از تسلط بر مردمانی که دیریست ناپدید شده اند،

گذشته را هر جور که به مذاقت خوشتر می آید، تغییر بده.

 

8

خنده ای که از عشق به حقیقت به دنیا آمد

اینک به خنده دشمنان ملت مبدل شده است.

 

دوران هزل گذشته است. دیگر ما را به تمسخر نیازی نیست.

سلطانی قابل پیش بینی با جملات دروغین درباری.

 

استوار همانگونه که در خور خدمتگزاران آن هدف است،

به خود اجازه شوخی هایی تملق آمیز را می دهیم.

 

با لبان به هم فشرده، تنها با هدایت خرد

بیا با احتیاط گام بگذاریم در عصر آتش از بند رهیده.

ادامه‌ی مطلب