Tag Archives: یوهانس بوبروفسکی

يوهانس بوبروسکی، نويسنده‌ی آلمانی در سال ۱۹۱۷ به‌دنيا آمد. در سال ۱۹۴۵ زندانی روس‌ها بود و بيشتر سال‌های ميان‌سالی‌اش را در برلين گذراند و با شغل ويراستاری امرار معاش می‌کرد. از او چهار کتاب شعر به چاپ رسيد، دو رمان و دو مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه. البته بعضی از آن‌ها پس از مرگش انتشار يافتند. او در سال ۱۹۶۵ درگذشت که همان سال برنده‌ی جايزه‌ی هانريش‌مان شده ‌بود. من با شاعرانی گفتگو کرده‌ام که نقش او را در شعر قرن بيستم کم از نقش و جايگاه جويس در قصه‌نويسی نمی‌دانستند.

بیگانگی

زمان دور می زند با لباس هایی از خوشبختی از شور بختی. آنکه در شور بختی با صدایی لک لک وار شکوه می کند لک لک ها از او رو بر می گردانند بالهایش سیاه درختانش سایه گون شب می شود پیرامونش و راه هایش از هم می پاشند.

ادامه‌ی مطلب

رسیدن

۱

درم تو را صدا کرد، پنجره را بستم
قاب شکسته‌ی شیشه‌ای را پوشاندم.
ابر، بامی زیر نسیم‌های فرونشسته
گل سرخ، گل‌های خطمی شکفتند
از میان پوشال نور را برداشتم
از باران نور را
از رود پرطنین
چرا که تاریکی را در خانه سوزاندم.

زیر در
لب از دهان سوال می‌پرسد، شانه به ران پاسخ می‌دهد:
آن‌وقت تو رها کردی،
پاییز، هنوز مرئی بود.
زمستان با نورها جابجا می‌شد،
آتش‌های سرخ
در غریبگی زندگی کردی.
سبز، شکافی در یخ پیدا می‌شود.
ناله‌ای بر رودخانه بود.
سفیدی بر برف.

۲

آن مرد که به سویت آمد، من،
نمی‌گویم: مرا ببین که می‌آیم.

سفید بر جاده،
راه می‌روی
صداهای سفید ده پرواز می‌کنند
صدای سبز ساحل
بوته‌های تمشک
از میان دست‌هامان می‌رویند. سفید و سبز.

آن‌که می‌ایستد آن‌گاه، پشت درها،
گوش می‌کند:
چک‌چکی زیر بام؟

مردی که می‌ایستد
پشت دروازه، ‌
مرد زنده‌ای  که آن‌جا حرف خواهد زد،
خواهد گفت:

بر این جاده، هرکه هستی،
وارد شو!

ادامه‌ی مطلب

وقتی اتاق‌ها

وقتی اتاق‌ها خالی‌اند
اتاق‌هایی که همه‌ی جواب‌ها در آن‌ها پیشاپیش مقدر شده‌است
وقتی دیوارها و گذرهای تنگ فرو می‌افتند
و سایه‌ها از درختان بالا می‌روند
وقتی علف زیر پا رها می‌شود
کف پاهای سفید، باد را لگد می‌کند

بوته‌ی شعله‌های خاردار،
صدایش را می‌شنوم،
جایی که پرسشی درکار نبود
رودخانه جاری است
اما من تشنه نیستم.

ادامه‌ی مطلب

خانه

این‌ها مردم من‌اند.
که در میان مردمان دیگر پراکنده‌اند
و بر دروازه می‌نشینند.

از آن‌ها کسی که خشن‌ترین چهره را دارد
راست می‌ایستد بر سنگ‌ها
طلا با شعله‌ها، بالای سرش
مرا می‌شنود:

اگر نابود شوم
می‌میرم چراکه ترسیدم،
شکوهت می‌دود
با رعد و برق در آسمان
ضربان خون شیپورها
خانه‌ام را می‌سازد.

ادامه‌ی مطلب

اگر خدايی بود

هميشه ناميدن:
درخت، پرنده در پرواز،
تخته سنگ مايل به سرخ،
نهر لبريز از سبز،
و ماهی در دود سفيد وقتی تاريکی
بر بيشه‌ها می نشيند.

نشانه‌ها، رنگ‌ها، همه يک بازی است-
مشکوکم- ممکن است فرجام خوشی نداشته باشد.

و آن‌که به  من آموخت
آن‌چه را که از ياد برده‌ام: خواب سنگ‌ها،
 خواب پرنده‌های در پرواز،
خواب درخت‌ها- آيا صحبتشان در تاريکی ادامه دارد؟

اگر خدايي بود
و اگر جسمی داشت
و می‌توانست صدايم کند
دلم می‌خواست در اين حوالی قدم بزنم
دلم می‌خواست لختی صبر کنم.

ادامه‌ی مطلب