Tag Archives: گلاره جمشیدی

سه زن

شعری برای سه صدا مکان: زایشگاه و پیرامونش صدای اول: سُستم مثل دنیا، ببمار ِ بیمار؛ در گذر از میانه لحظاتم نگاهم می کنند با نگرانی خورشیدها و ستارگان؛ اما ماه با توجه ای خاص تر می گذرد و باز می گذرد، رخشنده، بسان پرستاری؛ غمگین است آیا برای آنچه رخ خواهد داد؟ گمان نکنم ! او مبهوت این باروری است، همین! آنگاه که دست از کار می کشم پدیده ای بزرگم نه ناچارم به اندیشیدن نه ناگزیر از ممارست آنچه در من رخ می دهد، نیازمند توجه ای نیست . قرقاول روی تپه می ایستد و می آراید پرهای قهوه ای اش را . کاری از من ساخته نیست جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم . همراهی ام می کنند برگها و گلبرگها، و من آماده ام.. صدای دوم: اولین بار که دیدم لکه کوچک قرمز را، باورش نکردم . نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار دور و برم می پلکیدند همه شان مسطح بودند! چیزی اطرافشان بود مثل یک مقوای نازک، و حالا من آنرا بُریده بودم . آن مسطحهای مسطح سطحی، برآمده از پندارها ویرانی ها، بلدوزرها، گیوتین ها، اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش، وقوعی بی پایان... و فرشته های سرد و پریشان خیالیها... نشستم پشت میزم ، با جورابهای ساق دار و پاشنه های بلندم. و مردی که برایش کار می کنم خندید: "چیز وحشتناکی دیده اید؟ رنگتان ناگهان پریده !" و من چیزی نگفتم . من مرگ را دیدم در میان درختان عریان ، چون فقدانی. نمی توانستم باورش کنم. دشوار است آیا تصور یک صورت یا دهان برای یک روح ؟! حروف جاری شدند از این کلیدهای سیاه، و این کلیدهای سیاه از انگشتهای الفبایی من : سفارش قطعات ، قطعات، خرده ریزها، چرخ دنده ها ، چندکاره های بی نظیر. همچنان که نشسته ام ، جان می کَنم و بُعدی را از دست می دهم. نعرهء ترن ها در گوشم : کوچ! کوچ! رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود. و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای. اینها پاهای من اند، این انعکاس های ماشینی. تاپ، تاپ، تاپ ... میخ های پولادین.... در حال عجز پیدایم می کنند. این مرضی است که به خانه می برمش، مرگی ست. دیگر بار، مرگی ست. آیا هواست این، یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟ نبضی هستم آیا، که می کاهد و می کاهد، رو در روی فرشتهء سرما؟ نکند خاطرخواه من است این ؟!

ادامه‌ی مطلب

سرآغاز

خانه که از مه ِ بودن برمی خیزد، به کاخی می ماند بر ساخته از لبه هاي تيغ نگاه داشته به تعادل بر مچ دستت . تو از بلندای پنجره فریاد می زنی: کارگرها! ملات را بیاورید کارگران کاهلانه و سست، از بین داربستهای باریک شتابان می گذرند. هفت گرگ جوان به خواب می روند. مردی خشن، بر آستانه ی در.

ادامه‌ی مطلب

شاعر

شاعر راه می رود شاعر خیابان های سوت و کور را پائین می رود شعرها زوزه کشان از ابروانش می گذرند چو افتاده : " گرازی در شهر سرگردان است" عابرین در چارراه ها از گرازی شهری حرف می زنند که دندان های نیش اش را بر درختان افرا، بر درهای زنگ زده و کهنه ی یک سگدانی تکیه داده و گوشت تنش دارد، در پس این سالهای سگی می گندد . در پارکها، مسیر سگ دوبرمن را بو می کشد، گاز می زند ساروج شنی-آهنی انبارها را با مصونیت سیاسی ... و در هر گوشه و کناری نفس نفس زدن اش شیشه ی پنجره ها را در هم می شکند و پرده گوش ها را پاره می کند گرسنگی، جگرش را می چلاند اما گاه می ایستد هاج و واج در میان موانع و می دراند سکوت را با خاموشی اش، شیار شیار می کند آسفالت را، نیشخند می زند و فخ فخ می کند. در نزدیکیِ اوست که شاعر خیابان های سوت و کور را پائین می رود. شعرها زوزه کشان از ابروانش می گذرند تنها، با شقیقه های خاکستری شاعر، پائین می رود بر مارپیچ های شیار شیار شده ی خیابان .

ادامه‌ی مطلب

شعر شب

چیزی برای ترسیدن نیست تنها باد است که سر به شرق چرخانده؛ تنها ماییم: پدرت: تندر، مادرت: باران. در سرزمین آبها با ماه ای چون قارچ بژ رنگ و نمناک ؛ کُنده درختان غرقه شده و مرغانی بلندبالا که شنا می کنند. جایی که خزه می روید بر تمام سطوح درختان و سایه ات سایه ی تو نیست؛ بازتاب توست. پدر و مادر حقیقی ات ناپدید می شوند وقتی پرده می پوشاند در را. ما آن دیگرانیم، کسانی از زیر برکه که خاموش کنار تخت تو می ایستیم با سرهایی از جنس تاریکی. باید بیاییم و بپوشانیم ات با جامه ی پشمین سرخ با اشکها و پچپچه های دوردست مان. تو در آغوش باران - ننوی خنک خواب ات- تکان می خوری آنگاه که ما مادر و پدر شبانه ات، انتظار می کشیم با دستانی سرد و فروغی مرده، در می یابیم که تنها سایه هایی لرزانیم فروافتاده از یک شمع، در این پژواک که تو بیست سال دیگر خواهی شنید.

ادامه‌ی مطلب

ژوئن 44

حالا که ریسمان رها می شود و در هم می پیچد ( و حافظه با مدادی سفید می نویسد) به گذشته باز می گردم، کورمال کورمال و بازماندگان گونه گون از پرسه های طولانی ام را گرد هم می نشانم. در را با صدای جیرجیر زنگاری اش باز می یابم، دری که به رودخانه مشرف بود، آنجا که بر لبهء قایق ام دست می کشم، هوهوی هواپیمای تک موتوره را می شنوم و می بینم انفجار کدو تنبل ماه را روی باغچه های سوراخ سوراخ شده از خمپاره چه فصل عجیبی، مساعد فریفتن زندگان! وقتی که مرگ زیر گیلاس ها پرسه می زد. پارو زدم به پیشواز "ژانین" آمدم راه راه سپید بر تنش، حرکاتش پر از شگفتی بود، در زیر سایه ای که راه راه خورشید را ظهرگاه تیر باران کرد.

ادامه‌ی مطلب

سپیده دم تردید

درختان ِِ خم شده، در میان ایستایی مهِ به مویهء پرندهء بی موطن گوش می کنند هراسان گذران از جاده. آن طرفتر دیگر دشت مرتفعی نیست. بوته ها و سنگها در مهاجرتند. در میان باغ بی وارث چشمه به زیر خاک فرورفته. هیچ گیاهی تکانی نمی خورد. اما پشت پرچین سخنی گفته می شود سربسته، آنجا که درنگ می کند بویِ پراکندهء خاکستر نمناک. به راستی آیا سپیده دم است این؟! در میان مهی که غلیظ می شود، تیزی داسهای ِ رها شده روی چمنزار تاریک پدیدار می شود. من، با این حال، قدم می زنم با گامی سرخوش زیر فریاد خفهء پرنده، و زنجیرهء درختان همراهی ام می کنند.

ادامه‌ی مطلب

هی، تو اونقدر قشنگی که کم‌مونده بارون بباره

اوه، مارسیا
 دلم می‌خواد زیبایی بلوندِ بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه‌ها یاد‌بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست زندگی می‌کنه
و مثل یه هارپسیکورد درخشان
به صدا در‌میاد
دلم می‌خواد
برگه‌های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:
بازی کردن با چیزهای شیشه‌ای ظریف: 20
جادوی کامپیوتر: 20
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی: 20
کشف چیزهایی در مورد ماهی: 20
زیبایی بلوندِ بلندِ مارسیا: 20+ !

ادامه‌ی مطلب

میزی که شاعران پشتش، به نوشیدن می‌نشینند

از خاک رُس است
میزی که شاعران پشتش به نوشیدن می‌نشینند،
به جمعشان می‌پیوندد،
تکشاخ؛
صندلی برمی‌دارد و شروع می‌کند به نوشیدن.
چهچهه‌هایی بلند
از بطن تابناک شراب بیرون می‌کشند.
زبانهاشان الکن،
لبهاشان ارغوانی
-به لطف خیل زنان جوان- و تکشاخ،
مست لایعقل،
همچنان متمایل به جام
با شاخش بر پیشانی‌ها اشعاری فخیم می‌خراشد،
که صبح فردا
دیگر کسی به یادشان نمی‌آرد.
میزی خاکی و ابری
که شاعران پشتش به نوشیدن می‌نشینند.

ادامه‌ی مطلب

من در قرن بیستم زندگی می‌کنم

من در قرن بیستم زندگی می‌کنم،
و تو اینجا کنار من خوابیده‌ای.
ناراحت بودی وقتیکه خوابت ‌برد،
من هیچ‌ کاری نمی‌تونستم برات بکنم،
ناامید شدم.
صورتت اونقدر قشنگه
که نمی‌تونم از شرح دادنش دست بردارم
و هیچ کاری از دستم بر‌نمیاد
که خوشحالت کنم
وقتی‌که خوابیدی.

ادامه‌ی مطلب

لاله‌ها

لاله‌ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه‌چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر بر‌‌ف‌پوش...
من آرامش را می‌آموزم،
در سکوت خویش می‌آسایم
همانگونه که نور
دراز می‌کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه‌ام را به بیهوش‌گرها
و بدنم را به جراحان...

آنها سرم را گذاشته‌اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقه‌ی بیچاره
ناچار است همه‌چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می‌روند و عبور می‌کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می‌کنند چون ساده‌لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهاشان کار می‌کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...

ادامه‌ی مطلب

یه معجزه برای صبحانه

ساعت شیش بود و ما منتظر صبحانه.
منتظر قهوه و یه تیکه نون صدقه‌ای
که از اون ایوونِ همیشگی می‌دادن،
مثل پادشاهای قدیمی
یا مثل یه معجزه.

هوا هنوز تاریک بود
خورشید یه پاشو گذاشته‌بود
رو یه موج بلند از رودخونه
اولین روشنی روز
تازه رسیده‌بود
لب رود.
اونقدر سرد بود
که خداخدا می‌کردیم
قهوه حسابی داغ باشه.
انگار خورشید خیال نداشت گرممون کنه.
آرزو می‌کردیم
تیکه‌های نون
هرکدوم یه قرص کامل می‌شد،
کره‌مالی شده
با یه معجزه.

ساعت هفت،
یه مَرده،
پا‌گذاشت تو ایوون.
چند لحظه‌ای همونجا تنهایی واستاد و
از بالا سر ما رودخونه رو نیگا‌ کرد.
یه خدمتکار هم اومد کمکش
تا برامون معجزه کنه:
یه فنجون قهوه
و یه دونه نون که چند تا تیکه‌ش کرد.
سرش،
انگاری که بخواد چیزی‌ بگه،
میون ابرا بود،
راسته‌ی خورشید.

دیوونه بود مَرده؟
داشت سعی می‌کرد چی‌کار کنه،
اون بالا
رو ایوونش؟!
به هرکی یه تیکه نون بیات رسید
که بعضیا با تمسخر
پرتش ‌کردن تو رودخونه،
تو فنجون هم
فقط یه چیکه قهوه بود.
چندتاییمون
واستادیم همونجا،
منتظر یه معجزه.


بگم بعدش چی دیدم؟
معجزه نبود!
یه ویلای قشنگ
درست توی خورشید
یهو سر درآورد!
از لای درهاش
بوی قهوه ی داغ زد بیرون،
جلوش یه ایوون به سبک باروک
از ساروج سفبد
پر از پرنده هایی
که تو مسیر رود لونه کرده بودن!

ادامه‌ی مطلب

بازجویی یک خوب | برتولت برشت

یه قدم بیا جلو ما شنیدیم تو آدم خوبی هستی کسی نمی‌تونه تو رو بخره اما رعد و برقی که به خونه‌ها می‌زنه رو هم کسی نمی‌تونه بخره سر حرفی که زدی می‌مونی؛ چه حرفی زدی؟ روراستی و عقیده‌ت رو رک و پوست‌کنده می‌گی؛ کدوم عقیده؟ شجاع هستی؛ در مقابل کی؟ عاقلی؛ واسه کیا؟ منافع شخصی‌ت رو در نظر نمی‌گیری …

ادامه‌ی مطلب