قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کنستانتین کاوافی (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: کنستانتین کاوافی

چلچراغ

 

در اتاقی – خالی، کوچک، فقط یک چاردیواری

- پوشیده با پارچه سبز

چلچراغی زیبا می سوزد، یکپارچه آتش؛

هر یک از شعله ها زبانه می کشد

.تبی پر هوس، میلی پر شهوت

 

در اتاق کوچک، در نور بارانی

از آتش داغ چلچراغ،

.هیچ نور معمولی سر نمی زند

 بدن های شرماگین را چه کار

.با شهوت این حرارت

 

 1914

ادامه‌ی مطلب

چیزهایی که به پایان رسیدند

غرق هراس و بد گمانی،

با ذهنی ملتهب، چشمانی مضطرب،

نومیدانه می کوشیم گریزگاهی بیندیشیم،

نقشه می کشیم چگونه اجتناب کنیم

از خطر آشکاری که همه امان را چنین هولناک تهدید می کند.

با این وجود اشتباه کرده ایم، خطری پیش رو نیست :

خبر اشتباه بوده است

(یا آن را نشنیده ایم، یا درست درک نکرده ایم)،

فاجعه ای دیگر، چیزی که هیچوقت فکرش را نکرده ایم،

به ناگهان، با خشونت، بر سرمان نازل می شود،

و ما را در غافلگیری می یابد – دیگر مجالی نیست -

گم و گورمان می کند.

 

1911

ادامه‌ی مطلب

شمع ها

روزهایی که خواهد آمد، در برابرمان می ایستد،

 چون ردیفی از شمع های شعله ور-

شمع هایی طلایی، گرم، و روشن.

 

روزهای گذشته در پشت سرمان فرو می افتد،

صفی تاریک از شمع های سوخته؛

از نزدیکترینشان هنوز دود بر می خیزد

سرد، ذوب شده، و خمیده.

 

نمی خواهم نگاهشان کنم: اشکالشان غمگینم می کند،

به یاد آوردن نور آغازینشان غمگینم می کند.

فرارو را می نگرم به آن شمع های شعله ور.

 

نمی خواهم برگردم، نمی خواهم ببینم، وحشتزده،

که با چه سرعتی صف خاموش طولانی تر می شود،

که با چه سرعتی یک شمع مرده به دیگری افزوده می شود.

 

1899

ادامه‌ی مطلب

پیرمرد

در انتهای پر سر و صدای کافه، سرش خم شده

به روی میز، پیرمردی تنها نشسته،

روزنامه ای در مقابلش.

و در ابتذال تیره بخت پیری

فکر می کند چه اندک از این سال ها لذت برده

در زمانی که قدرت، و شوخ طبعی، و قیافه داشته.

می داند دیگر خیلی پیر شده؛ می بیند، حس می کند.

باز به نظرش می رسد تا همین دیروز جوان بوده،

زمان با چه سرعتی گذشته، با چه سرعتی گذشته،

و فکر می کند چطور قوه تمیز فریبش داده،

چطور همیشه ایمان داشته و چه احمقانه

به حرف شیادی که گفته: "فردا. وقت خیلی زیاد است حالا."

به یاد می آورد بر چه هیجان هایی افسار زده،

چه شادی هایی را قربانی کرده. حالا  بابت هر بختی

که ضایع کرده، احتیاط بی تعقلش را به سخره می گیرد.

اماهمین زیاد فکر کردن، زیاد به یاد آوردن،

سر پیرمرد را به دوار می اندازد. به خواب فرو می رود،

سرش به روی میز کافه آرام می گیرد.

 

1897

ادامه‌ی مطلب

شهر

گفتی: " به کشوری دیگر می روم، به ساحلی دیگر.

شهری دیگر پیدا می کنم بهتر از این یکی.

هر چه می کوشم انجام دهم، مقدر است اشتباه از آب در آید

و قلب من – مثل جان داده ای – مدفون گردد.

چطور می توانم بگذارم ذهنم در اینجا بپوسد؟

به هر طرف رو می کنم، به هر طرف می نگرم،

ویرانه های سیاه زندگیم را می بینم اینجا،

جایی که سال های زیادی گذرانده ام، هدر داده ام، به کلی نابود کرده ام."

تو کشور جدیدی پیدا نمی کنی، ساحل جدیدی پیدا نمی کنی.

این شهر همیشه دنبالت می کند.

در همین خیابان ها راه می روی، پیر می شوی

در همین محله ها، موهایت به خاکستری می زند در همین خانه ها.

همیشه در همین شهر به ته خط می رسی. جای دیگری به دنبال رویاهایت نباش:

برای تو نه کشتی هست و نه راهی،

اینک که زندگیت را اینجا، در این گوشه کوچک، هدر داده ای،

در هر جایی از دنیا نابودش کرده ای.

 

1910

ادامه‌ی مطلب

ایتاکا

چون قدم می نهی در راه ایتاکا

امید می بندی که سفرت دراز باشد،

پر از ماجرا، پر از اکتشاف.

قبیله آدمخواران و غول یک چشم،

پوزئیدون خشمگین – از آنها باکی نداشته باش:

تو هرگز در راهت چنین چیزهایی نخواهی یافت،

تا آن زمان که به اندیشه هایت پر و بال می دهی،

تا آن زمان که حسی نادر

بر روحت اثر می گذارد و تنت.

قبیله آدمخواران و غول یک چشم،

پوزئیدون وحشی – با آنها روبرو نخواهی شد

 مگر آنکه به درون روحت راهشان دهی

مگر آنکه روحت جایی بیابد برایشان در برابر چشمانت.

کاش سفرت دراز باشد،

باشد که در بسیاری صبح های تابستان وقتی،

با چه سرخوشی، با چه سروری،

به لنگرگاه هایی برسی که برای نخستین بار می بینی؛

باشد که در توقفگاه های داد و ستد فنیقیان

چیزهای خوبی بخری،

مرجان و صدف مروارید، عنبر و آبنوس،

 عطری شهوت انگیز از هر نوعی-

هر چقدر عطر شهوت انگیز که امکانش را داشته باشی؛

و باشد که از بسیاری از شهرهای مصری دیدن کنی

تا بیاموزی از آنانکه می دانند و بیاموزی.

باز همواره یه یادت نگه دار ایتاکا را.

رسیدن به آنجا مقصود تو بوده است.

اما هیچگاه شتاب نکن در سفر.

چه بهتر که سال ها به طول بیانجامد،

تا آنگاه که پا به جزیره می گذاری، پا به سن گذاشته باشی،

برخوردار از هر آنچه در راه به کف آورده ای،

بی توقع از آنکه ایتاکا دارایت کند.

ایتاکا سفری شگرف را بر تو ارزانی داشته،

اگر او نبود، قدم در راه نمی گذاشتی،

اینک او آهی در بساط ندارد تا تو را بدهد.

 

و اگر در فقرش یافتی، ایتاکا تو را نخواهد فریفت.

آنچنان خردمند شده ای، آنچنان سرشار از تجربه،

که دیگر تا آن زمان درک کرده ای این ایتاکاها چه معنایی دارند.

 

1911

ادامه‌ی مطلب

برگرد

بارها برگرد و تصاحبم کن،

 حس آنکه عاشقم، بارها برگرد و تصاحبم کن-

وقتی خاطره های تن زنده می شود

و هوسی قدیمی باز در خون جریان پیدا می کند،

وقتی  پوست و لب ها به خاطر می آورند

و دست ها احساس می کنند که بار دیگر نوازش نخواهند شد.

 

بارها برگرد، تصاحبم کن در شب

وقتی پوست و لب ها به خاطر می آورند...

 

1912

ادامه‌ی مطلب

پنهانی ها

از آنچه کرده ام و از آنچه گفته ام

مگذارید هیچکس بکوشد که بداند من که بوده ام.

مانعی بود که تغییر می داد

الگوی رفتار و کردار زندگیم را.

مانعی بود که اغلب

چون زبان به سخن می گشودم، باز می داشت مرا.

از نادیده انگاشته ترین اعمالم،

از در لفافه ترین نوشته هایم -

تنها از اینها بگذارید که درکم کنند.

اما شاید ارزش اینقدر دغدغه را نداشته باشد،

اینقدر تلاش را که کسی کشف کند من به واقع که بوده ام.

بعدها، در جامعه ای تکامل یافته تر،

کسی دیگر درست به شکل من

به یقین پدیدار می شود و آزاد عمل می کند.

ادامه‌ی مطلب

دیوارها

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،

دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند.

و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.

نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -

که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.

وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم!

اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم.

چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

 

1897

ادامه‌ی مطلب

پنجره ها

در این اتاق های تاریک، که می گذرانم

روزهای خفقان را، پس و پیش می روم

تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای

گشوده شود، مایه تسلی خاطر است -

اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من

نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان.

                               شاید نور  

استبدادی جدید باشد.

چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند.

 

1903

ادامه‌ی مطلب