قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: ناظم حکمت

بایگانی نویسنده و مترجم: ناظم حکمت

شعر چهاردهم: غولی با چشمان آبی

غولی بود با چشمان آبی ، که به زنی یاریک اندام دلداده بود. رویای زن خانه ای  کوچک بود ، خانه ای با باغچه‌ای پر از یاس، که باروری در آن شکوفا بود .   غول او را دیوانه وار دوست داشت ، دست هایش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود . نمی توانست خانه ای این چنین بسازد، نمی …

ادامه‌ی مطلب

باید دریا باشم

روی دریا ابری سیاه و سفید روی آب قایقی نقره ای رنگ درونش ماهی زرد رنگ ته دریا جلبک آبی رنگ و کنار ساحل مردی برهنه ایستاده که فکر فرو رفته است ابر باشم؟ یا قایق؟ ماهی باشم یا جلبک؟ یا اینکه.. یا اینکه… نه، باید دریا باشم دریایی با ابر با قایق باماهی با جلبک اش..

ادامه‌ی مطلب

برف می بارد

امشب خواننده ای دوره گردم و هنوز صدایی دارم برای تو ترانه ای را که دوست نداری خواهم خواند در تاریکی برف می آید تو در دروازه مادرید ایستاده ای و در برابرت تمام داشته های زیبای مان امیدواری ، حسرت و آزادی مان و سپاهی که کودکان را کشته است برف می بارد و شاید امشب پاهای خیس ات …

ادامه‌ی مطلب

می خواهم به دریا برگردم

می خواهم به دریا برگردم می خواهم در آینه آبی آب ها خودی نشان دهم می خواهم به دریا برگردم کشتی ها می روند کشتی ها سوی افق های روشن می روند و هیچ دردی بادبان های سفید و کشیده شان را پر نمی کند اگر تنها یک روز هم در کشتی عمر کنم برای من کافیست و مادام که …

ادامه‌ی مطلب

یکشنبه

امروز یکشنبه است مرا اولین بار به دیدن آفتاب آورده اند و من با چشمانی شگفت زده برای اولین بار در عمرم پی بردم ، آسمان چقدر از من دور چقدر آبی و چقدر وسیع بوده است مات و مبهوت مانده ام سجده کردم روی خاک نشستم و به دیوار تکیه دادم این لحظه نه به موج نه جنگ و …

ادامه‌ی مطلب

صدسال انتظار

صدسال شد که روی تو را ندیده ام در آغوشت نگرفته ام حسرت دوری ام از چشمانت صد سال شد باید پرسید از روشنایی ذهنش باید سوال ها پرسید و به گرمی دستی به کمرش کشید زنی در یک شهر صد سال است که منتظر من است از شاخه های یک درخت بودیم و از شاخه های یک درخت افتاده …

ادامه‌ی مطلب

کلمات تو ، انسان بودند

دیر هنگام در شبی پاییزی پُر هستم از کلمات تو کلماتی ابدی همانند زمان، همانند ماده برهنه ، چنان چشم سنگین، به سان دست و درخشان، همانند ستاره ها کلمات تو، سوی من آمدند کلماتی از قلب ُ ذهنت از پوست و استخوان ات کلمات ات ، تو را آوردند آن کلمات؛ مادر زن و دوست بودند کلمات تو امیدوار، …

ادامه‌ی مطلب

هیروشیما (دختر کوچولو)

منم که می زنم درها رو

یکی بعد از اون یکی، درها رو

من رو نمی بینن چشم های شما

مرده ها رو که نمی بینن اون چشما

 

از مردنم توی هیروشیما

ده سالی شده

دختری هستم هفت ساله

بزرگ نمی شه که بچه مرده

 

اول موهام آتیش گرفت

چشم هام سوخت و زد بیرون

شدم یه کپه خاکستر

خاکسترهام پخش شد تو آسمون

 

من واسه خودم هیچی نمی خوام ازتون

آخه یه بچه که مثل یه کاغذ سوخته

آب نبات هم نمی تونه بخوره

 

می زنم درهای خونه هاتون رو

عمو، عمه... لطفا یه امضاء بده

تا نکشن بچه ها رو

تا بتونن بخورن آب نبات ها رو.

ادامه‌ی مطلب