قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: فرشته وزیری نسب (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: فرشته وزیری نسب

سکوت

از کتاب تصویر ها دستها را بلند می کنم عشق من، می شنوی؟ خش خش می کنند، می شنوی؟ کدام حرکت است از انسان های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک ها را می بندم عشق من، می شنوی؟ اینهم صدایی است که تا تو می رسد. و حالا پلک باز می کنم، می شنوی؟….. ….پس چرا اینجا …

ادامه‌ی مطلب

ترانه فرشته ای بی اقبال

تو آنچه هستی  که در حرکت است آبی که مرا با خود می برد که مرا رها می کند به دنبالم در موجها بگرد تو آنچه هستی که می رود و دیگر باز نمی گردد بادی که در سایه ها محو می شود و باز بر می خیزد به دنبالم در برف ها بگرد تو آنچه هستی که هیچکس نمی …

ادامه‌ی مطلب

دنیا را بر شانه هایت گرفته ای

زمانی می اید که دیگر نمی توانی بگویی، “خدای من” زمانی که همه چیز پاک شده زمانی که دیگر نمی توانی بگویی، “عشق من” چون عشق هم دیگر بی حاصل شده و چشم ها دیگر نمی گریند و دست ها فقط به  کارهای خشن مشغولند و دلها خشکیده زنها بیهوده بر درت می کوبند، در باز نمی کنی تنها می …

ادامه‌ی مطلب

این گونه است

هر بار بیشتر سقوط می کنم دورتر از سطوحی که به گذر گام های سربازان مجازات شده اند دورتر از آن  شیرین زبانانی که به شانه های من تکیه می دهند و می خوا هند جلویم را بگیرند انگار که تکه زمینی درحال رانش باشم خونم را کنار تنم می بینم که به سان گردبادی منجمد کننده فرو می افتد …

ادامه‌ی مطلب

گل

سنگ سنگی در هوا که من دنبال می کنم چشم تو، چنان کور چون سنگی ما دست بودیم ما تاریکی را خالی کردیم ما کلمه را یافتیم کز پس تابستان  می آمد گل گل- کلمه ای کور چشم تو و چشم من آبیاری اش می کند رشد دیوارقلب بر دیوار قلب برگ می دهد یک کلمه دیگر، مثل این، و …

ادامه‌ی مطلب

نامه عاشقانه

توصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را به دیدن آسمان روشن کنم بی امیدی به درک آبی آن یا ستارگان نه، …

ادامه‌ی مطلب

من

  بردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه من ام من بالا برود، بالا می روم من فرو افتد، به تمامی فرو …

ادامه‌ی مطلب

دوردست‌ها

چشم در چشم، در سرما بیا اینگونه آغاز کنیم با هم بیا حجابی را تنفس کنیم که ما را از یکدیگر می پوشاند همراه با شبانگاه که آماده می شود برای اندازه گیری فاصله بین اشکالی که به خود می گیرد و اشکالی که به ما می بخشد

ادامه‌ی مطلب

دو شکل

بگذار چشمت شمعی باشد در صندوقخانه و نگاهت فتیله ی آن بگذار چنان تاریک باشد چشمم که روشن کنم چشمت را نه. بگذار طور دیگری باشد بیا به درگاه خانه ات زین کن رویای خالدارت بگذار سمش گفتگو کند بابرف برفی که می روبی از بام روح من

ادامه‌ی مطلب

یک شعر

  ای که چنان ژرف خفته ای که نتوانی برخاستن هر سپیده دم به سراغ پلک هایت می آیم شگفت انگیز در حیات، شگفت انگیز در مرگ و در مرگ و زندگی همیشه گشوده در زیر بقایای سایه ای، یا نوار ابریشمی از ماه چنان می نوشم آرامش چشمانت را که گویی مردابی را به خاطر ژرفای سکوت شان، به …

ادامه‌ی مطلب

پرسایه

اینجا هنوز جایی می بینم یک جای خالی اینجا در سایه این سایه برای فروش نیست شاید دریا هم سایه بیندازد و زمان نیز جنگ سایه ها فقط بازی است هیچ سایه ای سر نور سایه دیگری نمی ایستد کشتن آنکه در سایه می زید دشوار است چند وقتی از سایه ام بیرون می زنم فقط چند وقتی آنکه می …

ادامه‌ی مطلب

مشت باد

  پاره ای از واژه ها سبکبالند چونان دانه های سپیدار بالا می روند در دست باد می چرخند غرق می شوند به چنگ نمی آیند به دور دست می روند چونان دانه های سپیدار پاره ای از واژه ها زمین را می کنند شاید بعدها سایه ای می اندازند سایه ای باریک شاید هم نه

ادامه‌ی مطلب

یک دختر

درخت به دستهایم وارد شده شیره اش از بازوانم بالا رفته درخت در سینه ام رشد کرده به سمت پایین گسترده شاخه هایش چون بازوانی از تنم بیرون خزیده درخت تویی خزه تویی بنفشه ای با بادی بر فراز آن کودکی- چنین بالا- تویی و اینهمه حماقت است در چشم جهان 

ادامه‌ی مطلب

سالها پیش هم

  سالها پیش هم بلبل می خواند به نغمه یی خوش از آن که ما با هم بودیم می خوانم و توانم نیست که بگریم و می بافم در تنهایی صاف و روشن تارهایی تا آن زمان که ماه می تابد آن زمان که با هم بودیم بلبل می خواند اکنون اما نغمه اش مرا یاد آورست که تو از …

ادامه‌ی مطلب

وقتی عاشقم

  وقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم و مالک زمین و هر چه در آن است سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم وقتی عاشقم نور سیالی می شوم پنهان از نظر ها و شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند وقتی عاشقم آب از انگشتانم فوران می کند و سبزه بر زبانم …

ادامه‌ی مطلب

بیم ها

  این دیوار سفیدوجود دارد و بر فراز آن آسمان که خود را می آفریند سبز،بی انتها، غیر قابل لمس فرشتگان در آن شناورندو ستارگان نیز با همه بی تفاوتی شان این ها واسطه های من اند با جهان خورشید بر این دیوار از هم می پاشد و نور چون خون از او می ریزد اینک دیواری خاکستری، چنگالی خون …

ادامه‌ی مطلب