قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: روبن داریو

بایگانی نویسنده و مترجم: روبن داریو

در خزان

می دانم هستند کسانی که بپرسند:

چرا او چون گذشته نمی خواند

همان ترانه های سرکش را؟

اما آنان ندیده اند زحمات یک ساعت،

کار یک دقیقه، نوابغ یک سال را.

 

من درختی سالخورده ام،

که وقتی بزرگ می شدم،

با صدایی شیرین و زیر لب زمزمه می کردم،

چون نسیم نوازشم می کرد.

اینک دیگر زمان لبخندهای جوانی گذشته است:

اینک بگذار تندباد به خواندن وا دارد قلبم را.

ادامه‌ی مطلب

میرایی

درخت خوشبخت است که کمتر حساس است؛

سنگ خارا خوشبخت تر که هیچ چیز را حس نمی کند:

هیچ دردی به بزرگی زنده بودن نیست،

هیچ باری سنگین تر از زندگی با آگاهی.

 

بودن، و هیچ ندانستن، و راهی نداشتن

و هولِ بوده باشیدن، و ترس های آینده...

و ترس مسلم از فردا مردن،

و رنج کشیدن، تمام عمر را، تاریکی را،

 

و آنچه نمی دانیم و به زحمت به آن شک داریم را...

و جسمانیتی که ما را وسوسه می کند با خوشه های انگور،

و مقبره ای که ما را انتظار می کشد با روایحِ مجلس ختم،

و ندانستن آنکه به کجا می رویم

و بهر چه آمده ایم!

ادامه‌ی مطلب

شبانه

سکوت شب، سکوتی دلگیر، شبانه -

چرا جانم چنین به لرزه افتاده؟

می شنوم همهمه خونم را

و توفانی آرام در مغزم گذرا.

بیخوابی! ناتوان در خوابیدن،

و با این وجود، باز رویا دیدن.

من آدمِ خودکارِ تحلیلِ معنوی اَم،

هملتِ خودکار!

برای رقیق کردن اندوهم

در شراب شب

در گویِ اعجاب انگیزِ تاریکی -

و از خود می پرسم: کی سپیده سر می زند؟

کسی دری را بسته است -

کسی از اینجا گذر کرده است -

 ساعت سه بار نواخته است -

فقط اگر «او» بود!

 

ادامه‌ی مطلب

شبانه

 

به ماریانو ده کاویا

 

شمایی که به ضربان شب گوش کرده اید

شمایی که بیخوابی هایی دیرپای را شنیده اید

بسته شدن دری، غرش مهیب ماشینی

در دور دست، پژواک مبهمی، صدای آرامی...

 

در لحظات سکوتی وهم آور،

وقتی فراموش شدگان از زندانشان بیرون می آیند،

در ساعت مردگان، در ساعت غنودن،

خواهید دانست که چگونه بخوانید این بیت های تلخیِ پا به ماه را!

 

چنان که گیلاسی را پر می کنند، من پرشان می کنم

با اندوه خاطرات دور و شوربختی های شوم،

و دلتنگی های جانم، مست از گل ها

و داغ دلم، غم ضیافت ها.

 

و سنگینیِ آنچه که باید باشم، نیستم،

خسران قلمرویی که انتظارم را می کشد،

لحظه ای برای اندیشیدن به آنکه زاده نشده ام،

و رویای زندگیم را دیدن از زمانی که زاده شده ام!

 

این همه در میانه سکوتی عمیق از راه می رسد

جایی که اوهام زمینی شب گسترده می شود

و من حس می کنم که انگار، طنین قلب جهان

به قلبم نفوذ کرده، لمسش کرده است.

 

ادامه‌ی مطلب