بایگانی نوشته‌های احمد شاملو

بر سرمای درون | گزارشی با خاطره‌ی احمد شاملو

۱. زمانه‌ی غریبی‌ست، آری. زمانه‌‌ای‌ست که «سخنِ حق‌طلبی» انگار همان نخستین سخنی‌ست که از تمام عرصه‌های حیاتِ روزمره، حیاتِ سیاسی و اجتماعی و قلمروهای تفکر و آفرینش هنری به کناری نهاده‌ شده‌است. آنتونیو گاموندا، سال‌ها پیش در گفتگویی با من بیان کرد که دیگر هیچ کشوری را نمی‌شناسد که «حقیقت» داشته باشد. غیابِ «سخنِ حق‌طلبی» ریشه در مناسباتِ جهانِ مصرفی …

ادامه‌ی مطلب

غزل غزل‌ها

چه زیباست محبوب من
در جامه‌ی همه‌روزی خویش
با شانه‌ی كوچكی در موهایش !
هیچ كس آگاه نبود كه او این چنین زیباست .

ای دختران آشویتس
ای دختران داخائو
شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید ؟

در سفری بس دراز بدو بر خوردیم ،
نه جامه‌ای بر تن داشت
نه شانه‌ای در موی!

چه زیباست محبوب من
كه چشم و چراغ مادرش بود
و برادر سراپا غرقه‌ی بوسه‌اش می‌كرد!
هیچ كس آگاه نبود كه او این چنین زیباست .
ای دختران ماوت هازن
ای دختران بلزن
شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟
در میدان‌گاهی یخ‌زده بدو برخوردیم
شماره‌ای بر بازوی سپیدش داشت
و ستاره‌ی زردی در قلبش .

ادامه‌ی مطلب