بایگانی نوشته‌های آلخاندرا پیزارنیک

آن بیرون آفتابی‌ست

آن بیرون آفتابی‌ست. چیزی بیش‌تر از یک خورشید نیست، اما مردم نگاهش می‌کنند و آنگاه آواز سر می‌دهند. خورشید را نمی‌شناسم. ملودی فرشتگان را می‌شناسم من موعظه‌ی گرمِ واپسین باد را. تا سپیده‌دم فریاد می‌کشید وقتی مرگ خود را برهنه می‌کرد در سایه‌ام. می‌گریم زیر نام خویش‌. شباهنگام دستمال تکان می‌دهم و قایق‌های تشنه‌ی واقعیت با من می‌رقصند. برای تمسخر …

ادامه‌ی مطلب

جزیره‌ی خاطره

جزیره‌ی خاطره منفجر خواهد شد. زندگی تنها فعل خلوص خواهد بود. زندان برای روزهای بی‌بازگشت. فردا هیولاهای کشتی ساحل را بر باد راز ویران می‌کنند. فردا نامه‌های ناشناخته به دستان جان می‌رسند.

ادامه‌ی مطلب