وبلاگ محسن عمادی

خیابان نوفل لوشاتو


یهودا آمی‌چای درباره‌ی شعر با طرح خاطره‌ای چنین گفت:«در گرنوویل بودم، خبر آمد که جوانی بعد از یک مهمانی شبانه ناپدید شده‌است. روی دیوارها، معبرها، درختان و ایستگاه‌های اتوبوس آخرین عکس آن جوان را به همراه این خبر که بعد از مهمانی در فلان روز مفقود شده‌است را اعلام کردند. هر روز که می‌گذشت آگاهی اهالی از این جوان بیشتر می‌شد. در میانه‌ی این قصه، من برای برنامه‌ای از آن‌جا رفتم و بعد از شش ماه برگشتم. همه‌چیز سرجایش بود، چیزی که می‌دیدم اما مرا به فکر می‌برد: دیگر خیلی چیزها از آن جوان می‌دانستیم: اسم و رسمش را، اینکه در کدام ساعات در کدام کافه‌ها ظاهر می‌شد، با چه کسانی دوست بود، آخرین‌بار کی با معشوقش دعوایش شد و هزار ماجرای دیگر. دیگر می‌دانستیم که اگر او در این کافه پشت این میز می‌نشست، چه سفارشی می‌داد.» آمی‌چای، این روال را رخدادی می‌داند که در هر شعر رخ می‌دهد: فقدانی پس از جشن، آن‌که غایب می‌شود را نمی‌شناسیم، اما آرام آرام به درون او نزدیک می‌شویم، با آن‌که در غیاب است، با آن‌که در میانه نیست. آن جوانی که با این تعبیر در جشن گم می‌شود همه‌ی ما هستیم. اهالی شهر هم خودمانیم. روی درخت‌ها و ایستگاه‌های اتوبوس دنبال خودمان می‌گردیم، این جستجو، جستجوی دون‌ژوانی‌است که جز ما، شاعران ، هیچ‌کس نیست. احضار رفته‌ای که باید با سرخوشی برگردد. دوباره به میان جشنی از زندگان پابگذارد که جریان هرروزه‌ی زندگی است بر درختان، ایستگاه‌های اتوبوس، کافه‌ها و غیبت‌ها و گپ‌های هرروزه.
نمی‌دانم آیا هرگز به خانه‌های نمور و ویرانه‌ها قدم گذاشته‌اید؟ سال‌ها پیش، در کف خانه‌ای در خیابان نوفل‌لوشاتوی تهران، دریچه‌ای یافتم که به زیرزمینی مخوف باز می‌شد. در آن زیرزمین که پر از تارهای عنکبوت بود، چیزهای بسیاری کشف کردم: بساط اخیه، کوزه‌های قدیمی، لیوان‌ها و بشقاب‌های زنگ‌زده‌ی فلزی و نیمکت‌ها، همه‌جا پر از تار عنکبوت بود. این زیرزمین، از زیرزمین‌هایی بود که در ایام مشروطه، آزادی‌خواهان از آن‌ها فرار می‌کردند تا به سفارت انگلیس پنهانده شوند. همه‌ی این زیرزمین‌ها به کانالی راه داشتند که یک‌راست به سفارت انگلیس می‌رسید و بعد از انقلاب ایران، این کانال‌ها مسدود شده‌بودند و زیرزمین‌ها متروک. کلاسیک، مثل همین خانه‌های رها شده‌است، خون زندگی در آن‌ها کند می‌شود، شاعر مدرن آن‌ها را ویران نمی‌کند تا کلاسیک(بگذارید از قول لیوتار بگویم : روایت بزرگ) دیگری بنا کند. جور دیگری سکنی می‌کند. زیبایی ناپایداری‌ها را کشف می‌کند. بیرون، هنوز جریان دیرینه‌سال بنای ابدیت در کار است: با پول، امپراطوری‌های اقتصادی، بنیادگرایی‌های دینی و سیاسی و کشورگشایی‌های تازه. آن‌ها، از نو همین خانه‌ها را خواهند ساخت، ما هم میان همین ساختمان‌ها زندگی می‌کنیم، در همین کنج‌های ایستگاه‌های اتوبوس، چراغ‌های کافه‌ها، آشپزخانه‌ها، سایت‌های کامپیوتری. عنکبوت بودن یک شیوه‌ی زیست است، یک شیوه‌ی به گمان من ناگزیر برای حیات شعر. عنکبوت، در غیاب آن جوان زندگی را می‌آفریند، غیاب آن جوان مثل زيرزمین خانه‌ای است در خیابان نوفل لوشاتو، تارهای عنکبوت تنها نشانه‌‌های زندگی‌اند. اینکه در دل هر غیاب موحشی هنوز جنبنده‌ای هست که تار می‌تند، که زندگی می‌کند. هستی حاضری که در هر شعر، هر خانه‌-شعری که می‌تند، در کار امکان‌پذیرکردن زیستن و سکنی‌کردن است، در دل هر ناپایداری، غیاب و وحشتی.[1]

مخاطره‌ی شاعری

کرایگ آرنولد ، شاعر خوب آمریکایی را دابلیو.اس مروین به جامعه‌ی شعرخوانان آمریکایی معرفی کرد. ده سال پیش نام او را در فهرست شاعران جوان ییل گذاشت. در این ده سال او خود را شاعری با آینده‌ی درخشان معرفی کرد. آرنولد، حدود سه هفته پیش در ژاپن ناپدید شد. پس از یازده روز جستجو برای پیدا کردنش، سرانجام مرگ او را اعلام کردند بی‌آنکه جسدش به دست آمده باشد. رفته بود تا از آتشفشانی به تنهایی صعود کند. می‌گویند پیش از این از آتشفشان‌های بسیار صعود کرده بود. ترجمه‌ی این شعر را به یاد همه‌ی شاعرانی منتشر می‌کنم که جنون مقدسی آن‌ها را به فتح آتشفشان‌ها می‌کشاند، بسیاری از آن‌ها در این راه جان می‌دهند. مخاطره‌ی شاعری از همین توجه آعاز می‌شود، توجهی که پرسش کلیدی این شعر است. این شکل خاص از توجه، اساس شعر، عاشقی و  سکونت شاعرانه است. منشی که بدان شاعر بر لبه‌ی آتشفشان‌ها می‌ایستد، مهم نیست که جسد آرنولد پیدا شود یا نشود، ما در سرزمین‌مان خوب می‌دانیم که هرکه از لبه‌ی آتشفشانی سقوط کند، جسدش را نمی‌توان پیدا کرد. 

سایه‌ی شعرای یمانی

به روزهای پیش پا افتاده‌ای باور دارم
که اینجا هستند
در این دم
کنار من.

کتاب سایه‌ی شعرای یمانی، از سه بخش تشکیل می‌شود. بخش اول،گویی کارهای اولیه‌ی مروین است آن‌طور که از چشم‌انداز امروز به دید می‌آید. بخش آخر، به ایام نزدیک‌تر  بر می‌گردد، روزهای آخر زندگی مروین و بخش میانی، مرثیه‌های کوچک است، مرثیه‌هایی، همه برای سگ‌ها.  مروین می‌نویسد: شعر از چیزی شروع می‌شود که بیان‌شدنی نیست خواه، شهوت باشد و خواه عشق و خواه خشم و اندوه و فقدان. مهم آن است که در تلاش برای به زبان آوردنش، آن را نمی‌گویی. چیزی دیگر می‌سازی که آن را محاکات می‌کند.
این کتاب، مروری در خاطره و زمان است. مجموعه‌ای درخشان و لطیف که بر قدرت ژرف خاطره تمرکز می‌کند. مروین به شعر قرن بیست و یکم، همان چیزی را هدیه می‌دهد که ماتیس به نقاشی‌ قرن بیستم پیشکش کرد: هدیه‌ای که گذشته و حال را در هم می‌آمیزد و احضار می‌کند: قدرت ژرف خاطره را.
می‌گوید: من هیچ درک ایده‌ئولوژیکی ندارم از چیزهایی که مروین‌-گونه است یا مروین-گونه نیست. شادمانی من همیشه وقتی‌است که شعری می‌نویسم، شعری متفاوت از هرچیزی که پیش از این نوشته‌ام. ولی گمان نمی‌کنم کسی بتواند واقعا از روی یک نمونه یا یک پارادایم، شعر بنویسد. شگفتی و اعجاب، در یافتن راه‌های تازه‌است و در نواحی تازه‌ای که پیش از این آن‌جا نبوده‌ای، شگفتی از نوشته‌ی خود، چیزی که همیشه آرزویش را داشته‌ام. ترجمه، اهمیت بسیاری برای نوشته‌های من داشته‌است.  زیاد ترجمه نکرده‌ام. اما همیشه ترجمه کرده‌ام، نمی‌دانم که ترجمه‌های من چطور بر شعر من اثر نهاده‌اند. ولی سعی کردم تقلید نکنم وقتی ترجمه می‌کنم.
موضوع شعر مروین، فقدان است. به خصوص فقدان مکان ، ویرانی محیط. -- ادامه‌ی مطلب

باخمن می‌نویسد:

هرکه شعر می‌نویسد، فرم‌ها را در حافظه‌ی ما حکاکی می‌کند. جهان‌های کهنه‌ی شگفت را بر سنگ یا بر برگ، که به کلمات تازه، به نشانه‌های تازه‌ی واقعیت، گره خورده‌اند یا از آن‌ها رها شده‌اند.  باور دارم هر که این فرم‌ها را نقش می‌زند  با دم و بازدم خود در آن‌ها محو  می‌شود  با تنفسی که به مثابه‌ی اثبات بی‌تلافی حقیقت این فرم‌ها به ما پیشکش می‌کند .
 

شبی سرد بود

هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک
شبی سرد، تاریک و بیابانی بود.
ما سی نفر بودیم،
یک چاقو هم نمی‌توانست لب‌هایمان را از هم جدا کند.
آن‌گاه تو را دیدیم
از واگن
مست خرامان
همه سیگارهایمان را برداشتیم،
روشن کردیم
و آوازهای محلی خواندیم.

شعر از ایلهان برک، ترجمه‌ی محسن عمادی

۱ هفت اکتبر سال ۱۹۵۱ شبی سرد، تاریک و بیابانی بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حرف بزند. زبان در آن سرمای محض لال شده‌بود. همه‌ی کنش‌های انسانی ناممکن می‌نمود. امکانی برای تعبیر وجود نداشت تا معنایی از جنس مفاهیم فراهم آورد. وزن واقعیت، قدرت زبان را معطل کرده بود. معنا، غایب بود.-- ادامه‌ی مطلب

همزمانی محتوا