قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها | مرگ | میلتوس ساختوریس

مرگ | میلتوس ساختوریس




هیچ‌کس این مرد را نکشته است
او قراول بندر نبوده است
او سلحشور نبرد نبوده است
وحوشِ درنده را او به زنجیر در قفسِ آهن آورده بود
و قلبِ او بر ستیغ کوه خانه کرده بود
روزگاری خونِ او سخن خواهد گفت
وانگاه مرغانِ تیره‌ی تاریکْ ابرها را خفه می‌کنند
ابرهای سیاهِ لحیان زمین‌ها را در میان خواهند گرفت
و درختان امرود قصه‌ی زندگی‌ش را خواهند سرود
در خانِ آتش با وحوشِ رم‌خورده.
ابریق‌های مرگ بر میزها
پرده‌ها بی خورشید، پیه‌سوز و حرف‌های سرد
پیه‌سوز و بوسه‌های سردِ بی‌عشق
با دختران بی‌شرمِ سکوت
که هر غروب پنجره‌ها را می‌بندند
که هر غروب خواب را به صلابه می‌کشند
که هر غروب جامه‌شان را می‌درند و می‌خورند
پشتاپشت می‌افتند و به رؤیاشان تف می‌کنند!







درباره‌ی آزاد عندلیبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.