قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها (صفحه 3)

شعرها

بهترین شعرم | کلاس اندرسون

بهترین شعرم گُم شد هیچ‌گاه دیگر شعری مانندِ آن ننوشتم. موضوعِ شعر یادم نیست گریه کرده بودم از خواندنش امّا… دگرگون می‌شود آن‌کس که شعرِ مرا بخوانَد می‌شود گفت شعرِ من اثری می‌کند آن‌سان که هرچیزِ دیگر از یادشان می‌رود. یکی حتی چشمِ خود را کور می‌کند تا شعرِ دیگری نخوانَد. آنان که شعرِ مرا از بَر کردند برایِ زیستن …

ادامه‌ی مطلب

دریچه‌ای بر دیوار | کلاس اندرسون

دریچه‌ای بر دیوار… درست مثلِ خودِ دیوار، دریچه ناپیداست. عبور از دیوارِ ناپیدا برایِ لغزیدن به سویِ باتلاق… سپس، سقوط به ژَرفاها و ناپدید شدن چون خودِ ژَرفا… به‌خواستِ خویش، فُرو می‌افتیم و بر اساسِ قانونِ جاذبه، انتهایِ سقوط آغاز می‌شود با چیزی به نامِ «پایان» که ناپیداست درست مثلِ اوّل و آخرِ چیزی که ادامه نمی‌یابَد. انسان و دیگرحیوانات …

ادامه‌ی مطلب

نسلی جوان | کلاس اندرسون

نسلی جوان راهیِ جنگ شد   به اشاره‌ی پیرانِ قوم. سرانجام، بعضی زندگی را نزدِ مُردگان جاگذاشته تیرخورده، ناقص و زهر‌خون لالِ لال بازگشتند. کسی را تَوانِ درکِ آنان نبود خودشان هم… حتی اگر یارایِ گفتن‌شان بود… و ما ـ فرزندانِ آنان ـ در سکوتی دردناک دردناک‌سکوتی برخاسته از سنگرهایِ مرگبار بربالیدیم با زخمی عمیق و تنی سالم…

ادامه‌ی مطلب

حراجِ اینترنتی (دو) | کلاس اندرسون

آدمکُشِ باتجربه و قابلِ‌اعتماد با ضمانتِ دائم با تعهدِ سوزاندنِ جسد برگُزاریِ مجلسِ یادبود نَصبِ سنگِ مَزار و دیگرمراسمِ معمول… سفارشاتِ کُلی: با تخفیف. مؤسسه‌ی «کُشتن از سرِ ترّحم»

ادامه‌ی مطلب

حَراجِ اینترنتی (سه) | کلاس اندرسون

تمامِ اطلاعاتِ موردِ نیاز برایِ ساختنِ بُمبِ اَتُمیِ کوچک اَتُم، پلوتونیوم و پروتون: رایگان، بسته‌بندی‌شده [همراه با] راهنمایِ استفاده به هجده زبان. توّجه: برایِ افرادِ زیرِ هشت سال مناسب نیست. ممکن است موجبِ تعجّبِ والدین شوند.

ادامه‌ی مطلب

نوشتن طرح تصویری‌ست | کلاس اندرسون

نوشتن طرحِ تصویری‌ست از ذهن. و خواندن: چیدنِ واژه‌هایِ نانوشته‌. همه‌ی نیّتِ نویسنده به قلم درنمی‌آید. خواندنِ بین سطرها را راهِ گُریزی نیست. بگو منظورِ تو آن است که می‌نویسم و البته، منظورِ من هرآن‌چه تو می‌خوانی. عشق مُسلح می‌کند واژه و سکوت را…

ادامه‌ی مطلب

زن و مرد در بیمارستان صحرایی | گوتفرید بن

مرد: اینجا این ردیف لگن‌های فروریخته این ردیف پستان‌های متلاشی شده تخت کنار تخت. بو می‌آید. پرستاران ساعت به ساعت عوض می‌شوند. بیا این پتو را بلند کن. به این توده‌ی چربی و خونابه‌ی گند نگاه کن، روزی برای مردی، بزرگ بود و نشئگی و آرامش‌اش. بیا به این زخم روی سینه نگاه کن. حس می‌کنی زنجیره‌ی دانه‌های نرم را؟ …

ادامه‌ی مطلب

دوران خوب نوجوانی | گوتفرید بن

دهان دختری که مدت‌ها در نیزار افتاده بود جویده شده به نظر می‌رسید. وقتی قفسه‌ی سینه‌‌‌‌‌ را شکافتیم، مری پر از سوراخ بود. سرانجام در گوشه‌ای زیر دیافراگم لانه‌ی موش‌های جوان را یافتیم. یک موش ماده‌ی کوچک مرده بود و بقیه از کبد و کلیه تغذیه می‌کردند خونِ سرد را می‌آشامیدند و آنجا دوران زیبای نوجوانی‌شان را می‌گذراندند. مرگشان نیز …

ادامه‌ی مطلب

گل مینا | گوتفرید بن

یک راننده‌ی غرق شده از شرکت آبجوسازی را بر تخت گذاشتند. کسی شاخه گل مینای بنفشی را میان دندانهایش فرو کرده بود. وقتی از سینه زیر پوست با کاردی بلند به زبان و حلقوم او رسیدم باید که به آن برخورده باشم، چرا که شاخه گل سُرید و بر تکه مغز کنارش افتاد. شاخه‌ی گل را وقتی سینه را می‌دوختم …

ادامه‌ی مطلب

گوش کن! | گوتفرید بن

گوش کن، آخرین شب‌ چنین خواهد بود، شبی که هنوز می‌توانی قدم بزنی: سیگار «جونو» می‌کشی، آبجوی « وورتزبورگر هوفبروی» می‌نوشی، سه تا، و روزنامه‌ی “ئونو” را می‌خوانی، همانطور که او روزنامه‌ی “اشپیگل” را، و تو تنها نشسته‌ای کنار میز کوچک، در دایره‌ی بسته، چسبیده به بخاری، چرا که گرما را دوست ‌‌داری. پیرامون تو انسان و دریوزگی‌هایش یک زوج …

ادامه‌ی مطلب

موسیقی «بلوز» طبقه‌ی متوسط | هانس مگنوس انتسنزبرگر

نباید شکوه کنیم. ما کار داریم، می‌خوریم، سیریم. علف رشد می‌کند، درآمد ملی، ناخن انگشت، گذشته. خیابان‌ها خالی‌اند، ترازنامه‌ها عالی‌. آژیرها خاموش‌اند‌ و زندگی می‌گذرد. مرده‌ها وصیتنامه‌های‌شان را نوشته‌اند. باران آرام شده جنگ هنوز اعلام نشده، عجله‌ای نیست.‌ ما علف را می‌خوریم. درآمد ملی را می‌خوریم. ناخن انگشت را می‌خوریم گذشته را می‌خوریم. ما چیزی برای پنهان کردن نداریم. چیزی …

ادامه‌ی مطلب

زندگی‌نامه | هانس مگنوس انتسنزبرگر

بعدها دانستم که جمعه-روزی بود من بیرون آمدم جیغ زنان، از تابوت‌ خود، از مادرم. آغشته به روغن، به آب و نمک از تولدی خائنانه‌ تا مرگی مادرزاد. واکسینه شدم، تطهیر و نشان‌دار، برای زمانی طولانی بین جمعه، و “نه جمعه‌ها‌”. شرط خوشبختی چهره‌ی بزک شده‌ی زور بود. من هر روز لباس مرگم را عوض می‌کردم. چهار خط آسمان را …

ادامه‌ی مطلب

اخبار شب | هانس مگنوس انتسنزبرگر

قتل عام بخاطر یک مشت برنج، می‌شنوم، برای هر کس در هر روز مشتی برنج: باران توپ‌ بر کلبه‌ها، دور و گنگ آن را می‌شنوم‌، هنگام شام شب. بر آجرهای صیقلی دانه‌های برنج می‌رقصند، می‌شنوم یک مشت، برای شام شب، بر بام خانه‌ام: نخستین باران بهاری، آن را خوب می‌شنوم.

ادامه‌ی مطلب