قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها (صفحه 20)

شعرها

یادداشت‌هایی برای یک پرنده | فرانسیس پونژ  

L’oiseau. پرنده.  Les oiseaux. پرندگان. به احتمال زیاد ما از زمانی‌که هواپیما را ساختیم پرندگان را بهتر شناختیم. واژه OISEAU تمام حروف صدادار را دارد. بسیار خوب. می‌پذیرم. اما به جای S به عنوان یگانه حرف صامت، من حرف L از واژه l’aile بال را ترجیح می‌دادم: OILEAU. یا حرف V از استخوان سینه، V از بالهای گسترده، V از …

ادامه‌ی مطلب

بهار | فرناندو پسوآ


بهار که بازمیگردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی میبیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
چرا که هر چیزی واقعی است.


ادامه‌ی مطلب

اشک‌های حفار | پائولو پازولینی

تنها دوست داشتن و شناختن بایسته است نه معشوق بودن یا شناخته‌شدن پریشانی‌ست آزمونِ عشقی از دست‌رفته جان شکوفا نمی‌شود دیگر پی‌برده‌ام که تنها گروه اندکی درمی‌یابند شیفتگی‌هایی را که زندگی‌ِ مرا پی‌افکنده است اگرچه نشانی ندارند از برادری برادرند با این‌حال، زیرا همان شیفتگی‌ها را باز‌می‌یابند که دیگر انسان‌ها و مسرور و ناهشیار و بی‌نقص از آزمون‌هایی گذر کرده‌اند …

ادامه‌ی مطلب

همه‌ی دنیا را دیده‌ام | هرمان د کونینک

همه‌ی دنیا را دیده‌ام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق خانه‌ایی
و در این خانه عاشق اتاقی
و در این اتاق عاشق تختخوابی
و در این تختخواب عاشق زنی
و در این زن عاشق زانوانی
و بر این زانوان عاشق مرواریدی.

ادامه‌ی مطلب

برای همدیگر | هرمان د کونینک

پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند
 
پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشتر ها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار
 
حتی کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ایی در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر
حالا تقریبن هفت سالی.

ادامه‌ی مطلب

سه شعر زمستانی

شعر اول   با سرزمین بارانی فراموش‌شده از آبادی به آبادی، دست در دستِ سرد ، امیدوارم نیاز نباشد این حس را با کسی قسمت کنم،   اما حالا اگر او را بیابم، بر چمن‌های خیس، یا جایی در این سرزمین شخم زده چه باید بکنم ،چه باید .   خوب می‌دانم که همه باید بمیرند، با این حال لب‌های سردش را دوباره خواهم بوسید …

ادامه‌ی مطلب

ترسیده‌ایم | چارلز بوکوفسکی

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت دیده می‌شود. آدم‌ها خسته‌اند تکه پاره‌ی عشق‌اند یا نبودِ عشق. آدم‌ها باهم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند. ترسیده‌ایم. نظام آموزشی‌مان می‌گوید که همه‌ی ما می‌توانیم برنده باشیم. اما چیزی درباره‌ی فاضلاب‌ها و خودکشی‌ها نمی‌گوید. یا درباره‌ی ترس آدمی که جایی تنهاست …

ادامه‌ی مطلب

زنبور | فرانسیس پونژ

برای ژان-پل سارتر و سیمون دو بوار       یک پرده‌بالِ چابک‌پرواز، راه‌راه ببرگونه ـ گربه‌ای در ظاهر، در عمل با حجم بدنی بزرگ‌تر از مگس اگرچه با بال‌هایی نسبتاً کوتاه‌تر پُرجنب‌و‌جوش و بی‌شک کمی کُندتر. بی‌توقف در جنبش است زنبور با سرعتی که لازمه‌ی یک پرواز در محیط فوق بحرانی است (مثلاً نچسبیدن به کاغذ حشره‌کش یا عسل). …

ادامه‌ی مطلب

بر کناره‌های لوآر | فرانسیس پونژ

رون. ۲۴ مه ۱۹۴۱  ازین پس، شاید هیچ‌چیز مرا از رای خود برنگرداند: هرگز موضوع مطالعه‌ام را قربانی نمی‌کنم تا چرخش‌های زبانیِ کشف‌شده در سوژه را بیافزایم، و نه در شعری به تلفیق پاره‌های چنین کشفیاتی دست خواهم زد. همواره بازگشت به خود شیء، به کیفیت بکرش، تفاوت‌۱اش: به‌ویژه تفاوتش با آنچه من (بلافاصله بعد) درباره‌اش نوشته‌ام. کاش اثر من …

ادامه‌ی مطلب

بگذار جهان باز زاده شود | فرانسیس پونژ

جامعه، فرد، طبیعت، هر سه آشوب‌اند (گرداب‌وار و آشوب) ۱. جامعه، کندوی آشوب است: اردوی تجمیع، کوره‌ی مُرده‌سوزی، اتاق گاز، زندان، سردخانه. ۲. فرد (آدمی) رقّت شدّت-آشوب است (جیاکومتتی). ۳. طبیعت (جهان بیرون) ماده‌ی ضخیم آشوب است. آشوب گذشته و آینده، از گور و سرآغاز، از تجزیه جسدها و کرم‌ها (در غلاف انرژی) طبیعت است: آشوب-پرورده. آری بیا در این …

ادامه‌ی مطلب

شاعر کلمه‌ی بنیادی را بیان می‌کند

شاعر کلمه‌ی بنیادی را بیان می‌کند و هستنده‌ از طریق این نام‌گذاری آن‌گونه که هست معرفی می‌شود. بنابراین هستنده همچون هستنده شناخته می‌شود. شعر بنای هستی از طریق کلمه است. هیدگر | تفسیر شعر هولدرلین   اگر اشیا همین بودی که پیداست کلام مصطفا کی آمدی راست که با حق سرور دین گفت: «الهی به من بنمای اشیا را کما …

ادامه‌ی مطلب

سرفراز در باران

سرفراز در باران
سرفراز در باد
سرفراز در برف و گرمای تابستان
تندرست است و تنومند
آزاد از هرچه هوس
هیچوقت نه روح بخشنده‌اش را وا می‌گذارد
نه لبخند آرامی ‌که بر لبانش دارد
هر روز چار کاسه برنج قهوه‌ای می‌خورد
با میسو، با سبزیجات
به فکر خود نیست
هر اتفاقی که بیفتد... درکش
از مشاهده می‌آید و تجربه
و هیچوقت دیدگاه‌هایش را وا نمی‌گذارد
در کلبه‌ای کوچک با سقفی کاهگلی زندگی می‌کند
در مزرعه‌ای در میان سایه درختان کاج
اگر در شرق، بچه‌ای مریض باشد
به آن سو می‌شتابد که از بچه پرستاری کند
اگر در غرب، مادری خسته باشد
به نزد او می‌شتابد و خوشه‌های گندمش را به دوش می‌کشد
اگر در جنوب، کسی دم مرگ باشد
می‌شتابد و می‌گوید: «نترس»
اگر در شمال، گاهِ ستیزه و دادخواهی باشد
از مردم می‌خواهد که از سبک مغزی دست بکشند
در دورهٔ خشکسالی می‌گرید
از خسرانی در تابستانی سرد، رنج می‌برد
همه صدایش می‌کنند بی کله
هیچکس در وصفش نمی‌خواند
یا او را به مهمانی قلبش نمی‌برد
این است آن آدمی
که من دوست دارم باشم.

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌ی جنوبی | مارگارت واکر

دوباره جان‌گرفته از سرزمینِ جنوب. می‌خواهم بیارامم باز در زمین‌های جنوب، میان علف و یونجه و شبدر دوباره آغوش بگشایم بر خاک تفته‌ی جنوب خاک باران‌خورده را لمس کنم و ببویم. آرامش‌ام را می‌خواهم مدام در کشتزاران جنوب؛ آزادیِ نظاره‌ی امواج نقره‌وار ذرت در آفتاب و نقش زنم  پِشنگه‌ی جویبار و برکه‌ای با وک‌ها وُ اردک‌ها و رج زنم ابرها …

ادامه‌ی مطلب