شعرها

پراگ در زمستان

با باد دست و پنجه نرم می‌کنی زنگ‌ها خاموش‌اند
شهر آدمکی برفی ساخته‌است
روی پترین هیل که زنان بی‌مقصود سرگردانند
با چشم‌های سفیدبرفی
رود جاری می‌شود انگار کسی روی سندان می‌کوبد
مثل ماشین پست با کیفی که از کثرت نامه‌ها دارد می‌ترکد
سقف‌ها مثل تاج‌ها نمی‌توانند بال به هم بزنند
 سوت یخ می‌زند مثل پرنده‌ای مثل چوب آب نبات
مناره‌ها متکبرانه دستکش‌های رقص به دست می‌کنند
شب می‌گرید وقتی درخت کریسمس را می‌آراید
به جای مردم، همه‌ی آن‌چه می‌بینی
عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی و  لته‌های پوست خرگوش است

ادامه‌ی مطلب

ساعت در گتوی قدیمی یهودیان

زمان بر خیابان «پرکوپی» می‌گریزد
مثل دوچرخه‌سواری در مسابقه که خیال می‌کند
می‌تواند از ماشین مرگ سبقت بگیرد.
به ساعت می‌مانی در گتو که دست‌هایش به عقب می‌روند
اگر مرگ مرا غافل‌گیر کند دلم می‌خواهد پسری شش ساله بمیرم.

ادامه‌ی مطلب

حومه‌ی شهر

حومه‌ی شهر، کلاه حصیری براقی‌است
با بازی ناتمام ورق.
حومه‌ی شهر کامیون کهنه‌خر‌ است
در آن همه‌چیز پیدا می‌شود صندلی‌ها، اشیای حصیری
ساختمان‌هایش پنیرهایی هستند با بسته‌بندی زشت
حومه، کلاه کپ پارچه‌ای ارزان قیمتی‌است
سیگار می‌کشد
مثل جوانی با داستان پلیسی زوار در رفته‌ای.

ادامه‌ی مطلب