قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها (صفحه 10)

شعرها

کودکیِ خوب ا گوتفرید بن

دهان دختری که مدت ها روی نی ها لم داده بود تکان،تکان می خورد وقتی از نیم تنه به زور گشودیم اش مِری اش پُر از سوراخ بود سرانجام در گوشه زیرین دیافراگم اش لانه ی بچه موش ها را یافتیم یک موش ماده ی کوچک آنجا مُرده بود مابقی از جگر و کلیه ی دخترک می خوردند خونِ سرد …

ادامه‌ی مطلب

برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند و سکوت، آشکار خواهد کرد مسافر خستگی‌ناپذیر را بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ   آنگاه دیگر در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب حیران بر زمین و نخواهم دید عشق یک زن را بی‌شرمی مردان را و خود را که …

ادامه‌ی مطلب

گل‌‌سرخ‌ها | جک اسپایسر

گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند چه لذتی از آینه‌ها می‌برند گل‌های سرخی که گل‌سرخ‌ها می‌پوشند باید از گل‌های سرخی که به تن کرده ‌اند لذت برند گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند با آینه‌ای پشت سر مانده دارند می‌میرند. هیچ یک از ما جوانتر نیست اما گل‌های سرخ می‌میرند. مردان و زنان عروسی‌ها و مراسم خویش دارند تصاعدی آبستن‌اند و در …

ادامه‌ی مطلب

زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

  و من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟ پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش و دلبند برای خشنودی پدر می‌گوید باشد. تمام هفته از پدرم پنهان شدم و خدا را شکر ‌کردم که دلبند نبودم اما چه تنها می‌نُماید پدر بدون پسری که خشنودی‌اش را بجوید. و دیگر چه یاد گرفتم؟ آن نور از تاریکی به دنیا می‌آید …

ادامه‌ی مطلب

اورکت | میلان جورجویچ

اورکت افتاده بر کف اتاق بی هیچ قطره خونی بر آن اورکت افتاده، خسته. چروکیده و دور انداخته شده اورکت! اورکت! اورکت! برادر عزیزم برخیز لااقل زانو بزن کنار میلان جورجویچ خودت! برادر عزیزم! نگاهبان تنهایی‌ام گرگ باران‌دیده، برف‌ها خورده لعنت‌ها و تملق‌ها شنیده بلند شو! بلند شو! جیب‌های خالی‌ات را حس می‌کنم با دست‌هایم که در آن‌ها پر‌و‌بال می‌زنند …

ادامه‌ی مطلب

شادی کوچک | میلان جورجویچ

آری، تو نیز می‌آیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خوشید خندان سرک بکشد حس می‌کنم تو را، روی زبانم حتا بر سقف دهانم پس برای من چون دختری می‌شوی با پستان‌های زیبا آهای! شادی کوچک سرخ عیدانه هر تکّه …

ادامه‌ی مطلب

شب‌های سفید | پل آستر

کسی اینجا نیست و بدن می‌گوید: هر آنچه گفته شده ناگفتنی‌ست. اما هیچ‌کس به خوبی یک بدن نیست و آنچه بدن می‌گوید هیچ‌کس نمی‌شنود جز تو. شب و دانه‌ی برف. تکرارِ یک قتل لابلای درخت‌ها. قلم بر زمین می‌لغزد: دیگر نمی‌داند چه پیش خواهد آمد، و دستی که او را نگاه می‌دارد ناپدید شده است. با این حال می‌نویسد. می‌نویسد: …

ادامه‌ی مطلب

بازجویی یک خوب | برتولت برشت

یه قدم بیا جلو ما شنیدیم تو آدم خوبی هستی کسی نمی‌تونه تو رو بخره اما رعد و برقی که به خونه‌ها می‌زنه رو هم کسی نمی‌تونه بخره سر حرفی که زدی می‌مونی؛ چه حرفی زدی؟ روراستی و عقیده‌ت رو رک و پوست‌کنده می‌گی؛ کدوم عقیده؟ شجاع هستی؛ در مقابل کی؟ عاقلی؛ واسه کیا؟ منافع شخصی‌ت رو در نظر نمی‌گیری …

ادامه‌ی مطلب

گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی میان مرده‌ها و زنده‌ها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دست‌هایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشم‌هایت جز این که هوا بوی همیشه می‌داد و هرگز … و میان پنجره‌ای که حرکت می‌کرد [طوری که انگار انگشت‌هایی سینه‌های دختری را نوازش می‌کردند] باد به باران گفت: به همیشه اعتقاد داری؟ باران گفت: عجیب مشغول …

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

اما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! این‌ها چه کودک‌اند و ساده‌لوح چه معجزه‌ها که نشان داده‌ام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کرده‌ام اما تو می‌فهمی و بر پسرت می‌بخشی از آب شراب می‌سازم مرده‌ها را زنده می‌کنم روی دریاها راه می‌روم به بچه‌ها شبیه‌اند و باید …

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حساب‌کتاب کنیم. لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم. بارها و بارها کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟] جمع همه‌ی این‌ها می‌شود آینده‌ای طلایی که قبلاً زندگی‌اش کرده‌ایم. زنی که دوستش داشتیم به …

ادامه‌ی مطلب

خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم دوستم نمی‌میرد. آب داخل ریه‌هایش هواست روی سینه‌اش می‌نشینم دهان به دهانش می‌گذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک می‌شود. در این خواب دوستم نمی‌میرد. فردا سی و پنج ساله می‌شود هدیه‌هایش را باز می‌کند شمع‌ها را فوت می‌کند شوهرش، بچه‌هایش، همه‌ی ما فوت می‌کنیم هوا را نفس می‌کشیم، هوا را. آب برکه داخل برکه …

ادامه‌ی مطلب

یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم روزی روی زمین دیدم‌ات من یک طرف زمین راه می‌رفتم و تو یک طرف دیگرش. می‌توانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همه‌ی زن‌های دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما صدایم را نمی‌شنیدی. میان ما اتومبیل‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و آب‌ها بود و کوه‌ها …

ادامه‌ی مطلب

اشیا | راینر مالکوفسکی

نکند اشیا را بیش از آدمها دوست می‌دارم؟ درست نیست این، ولی حقیقت دارد. قطاری کوچک در دوردست ناقوس‌های سنگین، سنگ ــ پس می‌توانم چیزی بیاغازم. روی کلمات رها نمی‌شوم. آنچه را در خودش است دوست می‌دارم. این درست نیست، حقیقت دارد. همین، مرا زنده می‌دارد. ‌

ادامه‌ی مطلب