قالب وردپرس درنا توس
خانه | بهنود فرازمند (صفحه 2)

بهنود فرازمند

هاینریش هاینه | فردوسیِ شاعر

*قسمتی از شعر بلندِ “فردوسیِ شاعر” اثر شاعر آلمانی، هاینریش هاینه؛   شاعر شب و روز پشت دارِ اندیشه نشسته بود و سرودش، آن قالی بزرگ را می بافت قالیِ بزرگی که شاعر در تار و پودِ آن گاهشمار اسطوره ای میهن اش و تبار کهنِ پادشاهان پارسی را، باشکوهِ تمام می بافت   قصه ی پهلوانانِ محبوب مدرمش کارهای برجسته …

ادامه‌ی مطلب

هرمان هسه | شب ها روی دریا

    شب ها که دریا گهواره ام می شود و سوسوی ستاره های رنگ پریده رویِ موج های عریض اش استراحت می کند آن زمان خودم را از همه کارها و عشق ها رها می کنم آرام می شوم و تنها نفس می کشم دریایی تکانم می دهد که سرد و ساکت در دل هزاران چراغ آسمان دراز کشیده …

ادامه‌ی مطلب

کارلوس دروموند آندراده | کارلوس

  کارلوس، آرام بگیر عشق همین است که می بینی: امروز بوسه، فردا بی بوسه پس فردا، یکشنبه است و هیچ کس نمی داند حکایت دوشنبه چیست. نه جان سختی ثمری دارد نه خودکشی. اما خود را نکُش، خود را نکُش. تمام و کمال، خود را نگهدار برای عروسی گیرم کسی نداند آیا و کی خواهد بود. پسرم کارلوس عشقِ …

ادامه‌ی مطلب

اریش فرید | در دوردست

پس از وصال و رسیدن به معشوق چه بسا دیگر کسی شعری نسراید دستت را دراز می کنی جست و جو می کنی لمس می کنی گوش می سپاری نزدیک می شوی اما آن بلوغِ همیشه وصف ناپذیرِ عشق را که من می نویسم اش هر کسی به تجربه در می یابد روز و شب حتی پس از وصالِ معشوق

ادامه‌ی مطلب

مایا آنجلو | زن فوق العاده

زنانِ زیبا در شگفت اند رازِ من کجا پنهان شده من جذاب یا مانندِ مانکن نیستم اما هنگامی که به آن ها می گویم فکر می کنند دروغ است می گویم رازم در امتداد بازوانم در پهنای باسن ام و در گام های بلندم است و در شکلِ لبانم من یک زنم فوق العاده زنی فوق العاده من این ام …

ادامه‌ی مطلب

ویلیام کارلوس ویلیامز | آزادی! برابری! برادری

  برادر اگرما ثروتمند بودیم سینه را سپر می کردیم و سرهایمان را بالا نگه می داشتیم این همان رویایی است که ما را نابود کرد دیگر غروری در داشتنِ اسب ها یا نگه داشتنِ افسارشان نیست قوز می کنیم و برایِ سرنوشتمان افسوس می خوریم خب در نهایت همه چیز تلخ می شود چه راهِ راست را انتخاب کرده باشی …

ادامه‌ی مطلب

والاس استیونز | ذهن زمستان

باید ذهنی زمستانی داشت تا بتوان شبنم یخ زده و شاخه ها را از ورایِ برفِ رویِ درختانِ کاج نگاه کرد و مدت ها باید سرد ماند تا یخِ رویِ سرو هایِ کوهی را چون مو هایشان دید و در درخششِ دوردستِ آفتابِ زمستان خشونت صنوبر ها را احساس کرد و در آوایِ باد -در صدایِ چند برگ به مصیبت …

ادامه‌ی مطلب